اونشب خونه مامان، انسی سادات میگفت نمیدونم حکمت خدا چیه که ما اینقدر داریم با کار شوهرامون امتحان میشیم...

گفتم ولی خب بازم خداروشکر، اگه قرار بود با مریضی شون امتحان بشیم چی؟ روزی که دست خداست...

استرس کل وجودمو گرفته، دسته دسته موهام میریزه حتی با اینکه حساااابی کوتاهشون کردم.

تو دلم آشوبه و حوصله هیچ کس رو ندارم.

حتی حوصله خود میم...

یه بار میگم کی میخواد تموم بشه این وضعیت؟؟

یه بار میگم کدوم وضعیت؟ زندگی همینه دیگه!

دست از مقایسه بکش، دست از فکر کردن به گذشته و آینده بکش، از همین لحظه ت لذت ببر چون ممکنه ثانیه‌ای بعد دنیا وارونه باشه.

همین ثانیه که میم داره تنها وعده غذایی امروزشو میخوره!

میمچه تمیز و خوشبو که تازه از حموم اومده و داره بازی میکنه.

روبالشتی‌ها و حوله‌هایی که داره روی جالباسی خشک میشه.

باد پنکه موهامو بهم میریزه.

و منتظر خنک شدن لیوان چایی ام...

.

.