به جز لامپ آشپزخونه بقیه چراغ‌ها خاموشه، خنکای نرم و صدای وزش باد پنکه. میمچه پستونکی روی بالش خوابیده در حالیکه کفگیر آشپزی من زیر شکمش جامونده...

یه بسته پوشک، یک کتاب پارچه‌ای، یک لنگ جوراب، یک دستگیره، یک بالش و یک بادکنک وسط پذیرایی ریخته.

رو فرشی گلوله شده که وسطش بستنی و غذا ریخته و جارختی که لباس‌هاش رو صبح تا کردم و تو کشو گذاشتم هم هستند کنار ماشین بزرگه‌ی میمچه و زیر اندازی که از حموم میاد روی اون خشکش میکنم...

شیشه‌شیرش نصفه مونده و باید صبر کنم یه کم خوابش عمیق شد بدم بخوره. لباس‌های میم رو جمع کنم بندازم ماشین و برای فردا صبحش لباس جدید بذارم دم دست.

پاشم میمچه رو ببرم بذارم تو اتاق ، بیام نمازمو بخونم، برم شیشه شیرش رو بشورم و آماده کنم برای نوبت بعد.

بعد تا جایی که سر و صدا نشه خونه رو مرتب کنم، زباله‌ها رو آماده کنم میم صبح ببره. بعد برم دوش بگیرم و بیام بخوابم.

و البته میم رو ساعت شش و نیم بیدار کنم بره سرکار!

نمیدونم چطوری با سه ساعت خواببدن در شبانه‌روز زنده ست، من چند روز کمتر بخوابمم رسما مریض میشم🥺

.

.