507.
به عادت همیشگی قبل شروع کار مهم و بزرگ حسابی خونه رو مرتب کردم امروز😬
یکی از سختیهای کار من اینه که طعم و ظاهر تو هر سفارش باید یکسان باشه و مستلزم اینه که همیشه از یک برند، یک مدل و به یک میزان از مواد اولیه استفاده کنم، مشکل اونجایی به وجود میاد که هر مغازهای اون برند و مدلی که میخوام رو ممکنه نداشته باشه و باید دور شهر بچرخی ببینی اون چیزی که تو میخوای کجا دارن...
حالا قبل میمچه عمده خرید میکردم و راحت زنگ میزدم خود شرکت واسم میفرستاد.
و الان خرید کردن خیلی سخت شده، هر چیزی که میخوام یک سر شهره. میم هم که نیست هیچ وقت 😭
استرس سفارش یکشنبه کم بود، برای فردا عصر هم سفارش گرفتم و حالا کی بره خرید؟ 😭
.
جالبه بچهها زبون حرف زدن ندارن ولی زبان بدنشون عالیه و تقریبا هرچیزی که بخوان رو راحت میگن🤗
صبح به میمچه گفتم بیا اسباب بازی هات رو جمع کنیم میخوام جارو کنم. و خودمم مشغول شدم اونم اومد چندتا رو برداشت و انداخت تو سبد بعدم بدو رفت جلو در اتاق واستاد قبل از اینکه من برم... 😍
( باید میرفتم تو اتاق سبد اسباببازی رو میذاشتم و جارو رو میاوردم بیرون)
دیروز لباسهای روی جارختی رو تامیزدم، میمچه هم کنارم با جورابا بازی میکرد🫠 لباسا رو دسته کردم رفتم سمت کمد، یه جفت جوراب رو برداشت و دوید سمت من دستشم دراز کرد و با یه حالتی که انگار میگه اینو جا گذاشتی🥹
.
به میم میگفتم: خداوکیلی بخاطر قسطا میخوای اینجا بمونی؟ یا مشکلی با کارت نداری؟
انتظار داشتم بگه : واقعا ندیدنتون اذیتم میکنه ولی یه کم تحمل کنیم بدهیهامون کم بشه.
ولی گفت :کاره کم کم داره دستم میاد سختیش کم میشه!
سعی کردم به روی خودم نیارم ولی دلم گرفت.
شاید این منم که باید سعی کنم دل بکنم...
.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار