508.
وقتی میمچه با مامانم بخواد بیرون بره نگرانم، بابام یکی دو بار گفته بذارش تو کالسکه ببرمش بیرون ولی یه جوری پیچوندم...
فرزانه اومد دم در گفت میمچه رو بدین ببرمش سوپری خوراکی بخرم( سوپری تو مجتمع خودمون که نه خیابون داره نه هیچی)
مامانمم بچه رو داد بغلش و در رو بست.
و قلب من ریخت.
واقعا حس میکردم قلبم خالی شد.
به مامان گفتم کاش نمیدادیش و دستمو گذاشتم رو قلبم.
.
امشب میم زودتر اومد خونه.
میمچه طبق عادت هر روز دائما بین میز تلویزیون و میز ناهارخوری و مبل و اینطرف و اونطرف در حال مرد عنکبوتی بازیش بود😅میم یه دو بهش گفت بابا بشین من قلب ندارم.
سرم تو گوشیم بود یهو دیدم میز تلویزیون رو زد زیر بغلش و برد تو اتاق😬
خونه شبیه انباری شده دیگه. مبلا رو که چپه گذاشتیم. دکورها جمع شدن.
و بنظرم میمچه خیلی مسلط از همه چیز بالا میره و خطری براش نداره😅 اما میم میگه نه خطرناکه.
.
نمیدونم کدوم نگرانی و تا چه درجهای طبیعی و لازمه🥺
پیوند دختر خزان و پسر بهار