513.
یادمه موقع آشنایی که باهم صحبت میکردیم و سعی میکردیم خودمونو به طرف معرفی کنیم و خصوصیات خودمون بگیم...
گفتم من یه موضوعی رو که بدونم طرف مخالفه و ممکنه نه بگه رو اصلا مطرح نمیکنم. میگذرم ازش، یا خودم انجام میدم یا تغییر حالتش میدم تا جایی که بتونه تایید طرف رو بگیره.
میم چیزی نگفت.
اما امان امان امان از پیله کردن این مرد.
تهشم میره و میبینه حرف من درست بودا ولی تجربه نمیشه و باز دفعه بعد اونقدر تکرار میکنه تا آخر بگم باشه برو انجامش بده.
و باز میره با کله میخوره تو دیوار.
.
.
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 16:20
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار