582.
دیشب اونقدر بداخلاق بود که چند بار الکی و بیخودی میمچه رو دعوا کرد و بچم کلی گریه کرد🥲
امروزم که ناهار اومد چندتا خرید داشتیم نرفت بگیره، دائما هم نالید از کارش.
حس کردم فقط خسته است و دوست داره حرف بزنه، سکوت کردم و هر از گاهی تایید کردم : واااای باورم نمیشه جدی فلانی اینطوری حرف زد؟؟
بعدم پای سفره دراز کشید و خوابش برده.
میمچه رو سر و کله شه و هر کاری میکنم نمیاد کنار 🥴
.
.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۳ ساعت 13:38
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار