584.
صحبت مامان و باباش بود و روابطشون.
گفتم ما زنا هم خیلی بدبختیم.
گفت چرا؟
گفتم چون هر بلایی هم شوهره سرمون بیاره باید تحمل کنیم چون رفتنه بیشتر سخته تو جامعه ما.
سکوت سنگینی شد بینمون.
خودشم میدونه که هنوز دلم صاف نشده.
احساس گناه ندارم از تیکههایی که هر از گاهی بهش میندازم و ساکت میشه.
ولی خب میدونم که بازم کار شیطونه.
پناه بر خدا.
.
بعد از مدتها تعلل، امروز رفتیم دستگاه دوخت خریدم😍
میم خودش پیگیری کرد پیدا کرد و رفتیم خریدیم 🥹
برچسب و لوگو جدید هم که چند وقت پیش چاپ کردم. عصری که میم بیاد خونه بریم مرغ هم بخریم چندتا امتحانی درست کنم فردا ببره بوفه ببینیم چطوری میشه.
.
خدایا؟
به بدیهای من نگاه نکن، تو نور بتاب تو دل من...
خودت میدونی چقدر عاشق زندگیمم.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر ۱۴۰۳ ساعت 16:1
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار