586.
نمیدونم چرا حس میکنم مامانم زیادی از زندگیمون خبر داره، جدیدا اصلا دلم نمیخواد از زندگیم بدونه چیکار کردم چیکار میخوام بکنم...
این دو روزی که میم خونه بود روز اول که با مامان اینا رفتیم روضه و اومدیم، دیروز اصلا زنگ نزدم
شب پیام داده خونهاین؟
گفتم آره.
امروزم زنگ نزدم، الان خودش زنگ زده فقط سوال میکنه : دیشب جایی نرفتین؟ میمچه غذا خورده؟ روزهای؟ پریود شدی؟ دیگه کلا از اون روز روزه نگرفتی؟ و هزارتا سوال دیگه...
منم همهرو آره یا نه جواب دادم.
میگه چیه چرا گرفتهای؟
گفتم چیزیم نیست خوبم.
.
چرا باید بگم روزهام یا نه؟
چرا باید بگم پریود شدم یا نه؟
خوشم نمیاد درباره همه چیز حرف بزنم، یعنی اگه چیزیو بخوام بگم خودم میگم دلم نمیخواد کسی ازم بپرسه.
.
.
+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر ۱۴۰۳ ساعت 21:40
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار