590.
میم امروز قرار نبود بیاد ناهار ولی پیام داد دارم میام حاضر باشین بریم دور دور.
رفتیم دوتا از کارهای عقب افتاده رو انجام دادیم.
ما رو رسوند خونه و دوباره رفت سرکار.
شب که اومد بهش میگم، امروز برای دل من اومدی بردیمون بیرون؟ 😍😍😍
گفت : نه کار زیاد داشتیم گفتم بیام انجام بشه
:/
گفتم : ولی من فکر کردم چون دیدی صبح باهات قهرم اومدییییی!!!
_مگه قهر بودی؟
+یعنی حتی نفهمیدی قهر بودم؟؟؟
_دلیلی نداشت باهام قهر کنی!!
+ندیدی صبح میخواستی بغلم کنی نذاشتم؟
_ولی من بغلت کردم!
+اون بغل زورکی یکطرفه نچسب بود!
_اهان چون دیشب بیرون خوابم برد قهر بودی؟ بیهوش شدم.
.
.
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر ۱۴۰۳ ساعت 0:39
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار