امروز بخاطر برودت هوا و برف موسسه تعطیل بود. مامانم ناهار دعوتمون کرد.

به مامانم گفته بودم برای میم هدبند ببافه چون کلاه سرش میکنه موهاش خیلی بد فرم میشه، هدبند رو هم اونجا بودیم اندازه گرفتم دور سرش و تمومش کرد.

برگشتنا یه پتو هم برداشتم بگیرم دور بچه، تو بغلم خوابش برد.

سرش رو گذاشتم روی پام و پتو کشیدم روش.

به میم گفتم پدر بودن هم حس خاص و منحصر به فردیه ولی مادر بودن ناب تر و عجیب تره...

هر لحظه که بغلش میکنی، حرف میزنه، میخنده یا کار جدیدی یاد میگیره با خودت میگی این یه سلول کوچولو بود تو دل من 😍 یاد لگد زدناش میوفتی 😍 یا ثانیه‌های انتظار تا به آغوش کشیدنش 😍 یاد گرمی صورتش وقتی هنوز بندنافش از خون تو تغذیه میکرد😍

بنظرم خدا خیلی دوسم داشته که من رو زن و مادر آفریده چون با هیچی تو دنیا قابل قیاس نیست.

.

بعدم درباره این حرف زدیم که درسته دوره سختی شده ولی بازم وقتی میخوای مقایسه کنی زندگی ما از مامان و باباهامون روال تره.

مثالش دو سالگی میمچه یا من و میم!

از هر بعدی نگاه میکنم، زندگی میمچه لاکچری تره😅 حالا هر چی که بگی تورم و گرونی بیشتر شده

.

اگه بابایی اینجا هست لطفا حس پدر بودنش رو توصیف کنه برام جالبه بدونم چطوریه✌️

مامانا شما هم بگید.

.

.