میم فردا هم تعطیل شد و از این بابت هر دو در گنج خود نمیپوستیم😊

گفتم یه کمکی بیاد فردا آشپزخونه رو بسابه🙈 حقیقتا خجالت آوره ولی نه دست دارم و نه اعصابش رو.

بعدش باید بیشتر کار کنم پول جمع کنم پرده‌ها رو بدم بشورن✌️

به طرز عجیبی میم آرومه از ماجرای تحویل خونه، هر از گاهی یه فحشی نثارشون میکنه😅 ولی اونطور که انتظار میرفت عصبانی نشد.

میگه حتما خیریتی هست که متوجه نمیشیم.

منم تصمیم گرفتم یه کم به خونه برسم.

یه بلوز مشکی مجلسی هم خریدم برای خودم😍 میم گفت میشه پولشو بدم کادو تولدت باشه؟ 😁

گفتم آره غنیمته، بده😅

هنوز که نداده🥲 فکر کنم منتظر حقوقه🥴

میمچه یه نموره سرماخورده بچم😔

چراغا رو خاموش کردیم بخوابیم، داشتیم حرف میزدیم با میم، میمچه مشت زد تو چشمم و بی اختیار داد زدم از درد.

بچم ترسید، ناراحت شد که من دردم گرفته. از اونطرف هم باباش دعواش کرد و طفل معصوم تو تاریکی پناه آورد بغلم و گریه کرد.

آرومش کردم بعد خوابش برد ولی جیگرم کباب شد و یه دل سیر گریه کردم وقتی خوابید😭😭

خیلی میزنه همه رو شوخی شوخی، هر چی هم میگم مامان ناز کن بغل کن باز یه جاهایی یادش میره. کارمون داره یا محبتش قلمبه میشه باز یا لگد میزنه یا مشت.

.

.