یکی از وبلاگ هایی که معمولا خاموش میخوندمش، ماه های آخر بارداری بود و الان دیدم نوشته پدر و مادرش رو تو تصادف از دست داده...

تک فرزنده خودش!

هنوز تو شوکم.

چند بار پست‌های اخیرش رو خوندم.

خدایا، تو صلاح هر کس رو بهتر میدونی و تو مهربون ترینی به همه‌ی ما.

خداجون خودت کمکش کن.

.

میگین بنویسم...

نمیدونم این روزام چطوری داره میگذره، یا سرکارم، یا مشغول مادر بودن یا خواب😅

مامان و بابای میم 12 روز خونمون بودن و هنوزم مشهدن ولی خب رفتن خونه یکی از دوستاشون.

این روزها سه تا دوره جدید ثبت نام کردم و هنوز درست و درمون نتونستم ببینم.

حتی دلم میخواد قبلی ها رو یه جا یادداشت کنم ولی توان و حوصله کو؟

میمچه روز به روز داره بزرگتر میشه و حتی هر روز صبح که بیدار میشه میبینم صورتش و رفتارش بزرگونه تر شده😍

اخ که نگم از بلبل زبونی‌هاش💞💞

به باباش میگه باباجون.

به من میگه مامان گشنگم. 😍

میگم عاشقتم، میگه عاشکیم( یعنی منم عاشقتم، ترکه بچم😅😅)

من و میم چند دوره ست که پشت سر هم داریم مریض میشیم، من یکی که از گلودرد خسته شدم.

.

.