730.
یکی از وبلاگ هایی که معمولا خاموش میخوندمش، ماه های آخر بارداری بود و الان دیدم نوشته پدر و مادرش رو تو تصادف از دست داده...
تک فرزنده خودش!
هنوز تو شوکم.
چند بار پستهای اخیرش رو خوندم.
خدایا، تو صلاح هر کس رو بهتر میدونی و تو مهربون ترینی به همهی ما.
خداجون خودت کمکش کن.
.
میگین بنویسم...
نمیدونم این روزام چطوری داره میگذره، یا سرکارم، یا مشغول مادر بودن یا خواب😅
مامان و بابای میم 12 روز خونمون بودن و هنوزم مشهدن ولی خب رفتن خونه یکی از دوستاشون.
این روزها سه تا دوره جدید ثبت نام کردم و هنوز درست و درمون نتونستم ببینم.
حتی دلم میخواد قبلی ها رو یه جا یادداشت کنم ولی توان و حوصله کو؟
میمچه روز به روز داره بزرگتر میشه و حتی هر روز صبح که بیدار میشه میبینم صورتش و رفتارش بزرگونه تر شده😍
اخ که نگم از بلبل زبونیهاش💞💞
به باباش میگه باباجون.
به من میگه مامان گشنگم. 😍
میگم عاشقتم، میگه عاشکیم( یعنی منم عاشقتم، ترکه بچم😅😅)
من و میم چند دوره ست که پشت سر هم داریم مریض میشیم، من یکی که از گلودرد خسته شدم.
.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار