میم که ظهر اومد ولی بصورت فوق‌العاده خسته، بی‌حوصله ، کم‌طاقت و تا حدودی بداخلاق.

تا بعد از چرت عصرش صبوری کردم و سعی کردم اوضاع رو تحت کنترل بگیرم.

گردن منم گرفته بود بدجور و کلافه بودم.

تا آخر طاقتم تموم شد و زیر لب گفتم برای عصر جمعه‌هاتم کار پیدا کن نیا خونه.

بعدم رفتم لباس‌هاش رو از ماشین درآوردم و انداختم روی جارختی و یه کم دور و اطراف رو مرتب کردم.

اونم یه کم بعد پاشد و کارهایی که بهش گفته بودم رو انجام داد، هر چند صد برابر بیشتر بهم ریز کرد و کار زیاد کرد اما خب بالاخره انجام داد.

بهش گفته بودم اون ساک لباس گرم ها رو از کمد بالا در بیاره...

همه ژاکت های میمچه کوچولو شدن براش😍😍😍

یه کم بعد خودش گفت پاشین بریم بیرون.... دیگه نه و نیم شب بود!

رفتیم بسته‌بندی‌هایی که من میخواستم رو خریدیم و بعدم خودش گفت بریم شام.

رفتیم یه پیتزا فروشی که مثل من آنلاین و خونگی کار میکردن تا همین یکی دو سال پیش، و حالا مغازه زدن اونم یه جای نسبتا عالی.

دکور ساده اما کیفیت نسبتا خوب.

جالبی کارشون اینجاست که خانوادگی کار میکنن.

فکر کنم یه داداش و دوتا خواهر با همسرانشون، اگه اشتباه نکنم.

میمچه هم بعد از چند روز اعتصاب غذا بالاخره یه شکم سیر غذا خورد.

.

هم من و هم میمچه تقاضا خیابون گردی بیشتر داشتیم اما میم گفت دیر وقته باید بخوابم.

.

چه هوای مه‌آلود قشنگی بود امشب، اصلا دوست نداشتم بیام تو خونه.

.

.