737.
مدتیه دلم خیلی برای نوزادی میمچه تنگ شده، به بزرگ شدنش فکر میکنم یه غم عجیبی میاد تو دلم.
به اینکه یه روزی میرسه که تو خیابون دستمو نمیگیره ، اینطوری تو بغلم جا نمیشه...
یه روزی که قدش خیلی بلندتر از من و شونه هاش پهن تر از باباش بشه 😍
دوران نوزادی خیلی سخته، الان که دلم برای اون روزا تنگ شده میگم کاش اینقدر شاکی نبودم از اینکه همش بغلمه و گریه میکنه...
ولی سخت بود اون همه بیخوابی، اون همه گریه بی امان و بی دلیل خیلی سخت بود.
شرایط خودمونم سخت بود، بیکاری میم، بیپولی های شدید و عجیبی که واقعا از شکم خودمون میزدیم برای پوشک و شیرخشک بچه.
دلم میخواد الان که هنوز تو بغلم جا میشه، الان که خداروشکر میم اوضاع کارش روبهراه شده و حال خودمون بهتره هر چی میتونم بغلش کنم...
ذخیره کنم این بغل ها رو برای روزهایی که روم نمیشه ببوسمش و مثل حالا تو آغوشم بخوابونم.
.
میم این هفته چقدر خوش اخلاق بود😁
بردمون شهربازی بعدم شام.
بعدم که اومدیم خونه کلی با میمچه کشتی گرفت و بازی کرد😍
فردا کلی کار دارم.
سفارش پودرآماده و یه پروژه جدید هم برداشتم که ببینم چی از آب در میاد.
.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار