157.
من نمیدونم چرا اینقدر با دکتر رفتن لج دارم...یعنی اونقدر باید حالم بد بشه که بقیه زیر بغلمو بگیرن ببرنم دکتر...
هی همسر و مامان همسر گرفتن بریم دکتر و هی من گفتم نه خوب میشم.
همسر کاری پیش اومد براش که باید میرفت بیرون ، گفتم منم میام.
باز کلی لباس و پوشیدم و زیر روسری کلاه همسر رو پوشیدم :)))))) بهش میگم بذار خودمو تو اینه ببینم چقدر خنده دار شدم میگه نه خانوم ، خوبی . بیا بریم.
.
میدونین چیه؟
یه شب خیلی خیلی سرد رو تصور کنید...
شما و همسرتون سوار بر موتور میرید تا اون سر شهر ....
طوری که حدود یک ساعت مدام در حال حرکت هستین...
شما سرماخوردگی دارین.
و کلی لباس پوشیدین طوری که مثل آدم آهنی راه میرید ...
پشت همسر نشستین و برای اینکه صورتتون یخ نکنه ، صورتتون رو میچسبونید به پشت همسر.
تو راه برگشت ، موتور پنچر میشه و مجبور میشید پیاده بشین و موتور رو هم با خودتون ببرید.
البته زحمت آوردن موتور رو همسر میکشه اما خب شما هم تو اون سرما پیاده همراهش میرید.
اگه تو همچین موقعیتی باشید، میتونین بگین خدایا عاشقتم بابت این مرد؟؟؟؟
میتونین باهم آواز بخونین و پیاده برین؟
میتونین به جوک هایی که تعریف میکنه بخندین؟
اگه اینطوریه که حتما با اون مرد ازدواج کنید .
.
از بیرون که اومدیم من لرز کرده بودم و زیر پتو کنار بخاری خوابیده بودم . همسر رفت کلی لیمو شیرین و پرتقال خرید و آورد و خودش برد شستشون .
بعدم جایزه ی لیمو شیرین خوردنم چیپس خرید برام :)
.
ای مرد ، خیلی عاشقم تورا .
156.
انسی سادات شده مامان خونه :) تا میام کاری انجام بدم میگه نهههه مامان خونه منم .
البته منم نمیذارم همه ی زحمتا رو دوشش باشه و همراهیش میکنم.
دیروز با هم روزه گرفتیم . من از ماه رمضون هفت تا قرض داشتم و اونم که ماشاالله سر حاملگی و شیردهی طوبی چندین تا روزه قرض داره .
با هم سحری خوردیم و خوابیدیم . تا ساعت ۱۲ ظهر خواب بودیم :)
بیدار شدم همسر چند تا پیام داده بود : همسر ؟؟ خوابی هنوز؟؟؟ پاشو خوش خواب . عه راستی گفتی روزه ای .
از روز سه شنبه ندیده بودمش . عجیب دلم براش تنگ شده بود .
کم کم یه گلو دردی شروع شد که آب دهنمو نمیتونستم قورت بدم.
میگفتم از خشکی گلومه و افطار کنم خوب میشه .
زنگ زدم و برای افطارمون ساندویچ سفارش دادم و کتری رو روشن کردم که همسر زنگ زده میگه : خونه ای؟
گفتم : آره
گفت : آماده باش دارم میام یه چند دقیقه تو حیاط ببینمت و برم.
گفتم : تو حیاط چرا ؟
گفت: عجله دارم خانوم.
تلفن رو قطع کردم و پیک اومد . ساندویچ ها رو گرفتم و دادم به انسی سادات که همسر هم رسید .
دیگه به زور آوردمش تو و یه چایی ریختم براش و یه ربع صحبت کردیم و دیدیم همو و رفت .
بعدش پیام داد که امیر کی میاد؟ بریم اونور آخر شب بیارمت .
گفتم معلوم نیست احتمالا هشت و نیم نُه.
دیگه قرار شد امروز یه زنگ به خواهرشوهر بزنم و باهاش خدافظی کنم.
گلودرد هم پیشرفت کرده خرااااب ... آبریزش بینی هم گرفتم.
تو این اوضاع سرماخوردنم کم بود فقط .
155.
در طول عمرم ، اولین بار ، تو سفر کربلا تجربه ش کردم . پام رو اَبرا بود . حالم سبک ، همه چی در عالی ترین حالت خود و بعد از اون ، تمام ِ روزهایی که با محمد زندگی کردم.
میدونید چقدر برای تک تک ِ مجرد ها ( یا حتی بعضی متاهل ها) این حال رو از خدا میخوام؟؟ خییییییییییییلی!
154.
بارون رو همیشه دوست داشتم اما از روز عقدمون و خاطرات اولین قدم زدن های دوتایی و دست تو دست بیشتر هم بارون دوست شدم.
دیشب که بارون گرفت به همسر گفتم پاشو بریم... هی گفت نه .... هی گفتم بریم.
دیگه پاشدیم چادر چاقچور کردیم و راه افتادیم.
گفت خانوم سرما میخوریما ... گفتم تو که کاپشن و کلاه داری ، من چی بگم پس؟؟
دیگه خلاصه که زدیم تو دل بارون...
بارون ِ یواش اما زیاد .
کلی راه رفتیم ... کلی پامون رفت تو چاله .... کلی ماشین از بقلمون رد شد و خیس آب شدیم .
خلاصه ش که برگشتیم خونه من شلوارم تا زانو خیس بود ...
مانتو و روسری و چادرم که اصن خیس اندر خیس ....
خودمم باید پهن میکردم رو بند😁
بلوز یدک داشتم و پوشیدم اما دیگه شلوار نداشتم :) دیگه مادرشوهر یه دامن داده پوشیدم.
من و دامن؟؟؟؟ اونم بلند؟؟؟ خخخخ . قیافه م دیدنی بودا . بلد نبودم جمعش کنم .
.
مامان و بابام دارن میرن اصفهان و من همینطوریش دنبال بهونه م برا گریه کردن.
تلویزیون هم داره از خانواده شهدای حرم برنامه پخش میکنه .
دختر بچه ی دو ، سه ساله و تابوت پدر؟؟؟
خدا لعنتتون کنه .
.
خانواده هایی که تو زلزله پدر و مادر از دست دادن.
وای خدای من...
خدا صبرشون بده . خدا کمکشون کنه .
151.
آره میام.... باید بیام....باید بنویسم .... باید از تمام دلتنگی های این روزام بنویسم . از تمام کج خلقی ها ی ناشی از دلتنگی بنویسم که دو روز بعد که گفتی یاد دوران عقد بخیر این پست رو بکوبم تو دهنت تا یادت بیاد که این روزایی که دور بودی از یار چقدر دلت تنگ میشد . بکوبم تا یادت بیاد چقدر بدت میومد از بلاتکلیفی این روزات . .... ازینکه اینوری ، دلت اونوره . اونوری ، دلت اینوره ...
اینکه همسر کار داره و تو اگه دلت میخواد ببینیش باید بری خونه مادرشوهر که بهش نزدیک باشی و بیشتر بتونه بهت سر بزنه . اون روزا بیای بگی دلم تنگ شده برا دوران عقد این پست رو میکوبم تو دهنت که یادت بیاد چقدر سختت بود خونه مادرشوهر باشی .
وقتی مهمون دارن ..... وقتی هانیه کارای لج درآر میکنه ... وقتی میخوای حموم بری و روت نمیشه ... وقتی گشنته اما خبری از ناهار نیس ....وقتی اونجایی اما همسر کارش طول کشیده و مجبوری تنها باشی با قوم شوهر.
هوم...
گفتم که گفته باشم...
وقتی این پست رو کوبوندم دهنت نگی نگفتی....
150.
همسر قرار بود صبح زود بره هتل ، کار داشت .
صبح صدام زد : خانوم؟
بیدار شدم دیدم چشماش بسته س!
منم چشامو بستم . دوباره صدام زد...
هیچی نگفتم...
دوباره گفت : خانوم؟ ساعت چنده؟
تو اتاق ساعت نبود ، باید از روی گوشی نگاه میکردم. گوشی هم توی شارژ بود.
منم گیج بودم و خوابم میومد هرچی فکر کردم دیدم حالشو ندارم پاشم برم اون سمت ِ اتاق که گوشیو بردارم...
بنابراین در یک تصمیم ناجوانمردانه :) خودمو زدم به خواب!
هرچی همسر صدام زد تکون نخوردم :)
حالا بماند که اون تنبل خودشم پا نمیشد بره ، هی منو صدا میزد :)
ولی خب کاملا خبیثانه رفتار کردم و مثلا بیدار نشدم :)
تا آخر خودش غرغر کنان پاشد ساعتو نگا کرد و اومد خوابید . خخخخ
147
تو ذهنم کلی حرف دارم که بهش بزنم اما دلم میخواد همون کابوس بمونه و دیگه به روی هم نیاریم امروز چیشد و چی گفتیم و چی شنیدیم.
خب یه جورایی شایدم عدو شد سبب خیر که تموم اون کرمی که از همون ماه اول تو ذهنم بود از بین بره . چیزی که اون روزا اونقدر بابتش گریه میکردم و نمیخواستم دلیلش رو بدونه .
امروز خیلی سخت بود .... سخت بود که حلقه م دربیارم و بذارم جلوش و از هتل بزنم بیرون...
سخت بود که دنبالم بیاد و محلش ندم...
سخت بود که التماس کنه نگام کنه و نگاهش نکنم.
اما خب کابوس بود دیگه؟ نه؟
من باید از اونجاش یادم بیاد که بغلم کرد و گفت عاشقتم ، ببخشید.
باید قبلش رو فراموش کنم چون دلیلش برام قانع کننده بود.
باید فراموش کنم چون دیدم چطوری دنبالم دوید.
آره .
امروز کابوس بدی دیدم ، فقط همین.
146.
بدیش اینه که شما دو تا ، دو تا آدم جدا از هم هستین . از لحاظ روحی و جسمی و فکری جدا از هم هستین . ممکنه بهم نزدیک باشین ، حالا چه از نظر مکانی و چه از نظر روحی و فکری اما در اوج نزدیکی و یکی بودن ِ اینا باز هم از هم جدایین.
میفهمی چی میگم؟
مثال ساده ش میشه اینکه بری اون یقه اسکی ِ چسبون ِ بدون آستینت رو بپوشی و موهاتو بریزی دورت . اما اون دو جمله عاشقانه بگه و قبل از اینکه بغلت کنه از خستگی بیهوش بشه .
از اون دو جمله ش میفهمی که دلش الان گره خورده به چتری هات اما خسته س!
و نمیتونی رو غرورت پا بذاری و بگی بغلم کن بعد بخواب!
میخوای بری بیرون و تلویزیون ببینی بلکه سرت بند بشه و گریه ت نگیره ازینکه اون خسته س و تو نیستی اما چون سر ِ تخت خوابیده اگه بخوای بری بیدار میشه .
و تو ترجیح میدی همین گوشه ی تخت گوشی بازی کنی و گریه نکنی که بیدار بشه!
نگو لوس ِ گریه عو!
.
امشب زن دایی ِ همسر یک عدد شال ِ بسیار خوشگل بهم هدیه داد.
اخلاقشو دوس نداشتم ، ازیناییه که فک میکنه .....
بیخیال ، شالش قشنگه . لیموییه!
پیوند دختر خزان و پسر بهار