177.
هرچی درست کرده بودم تو مرحله ی آخر خراب شد .
گند واقعی یعنی این.
دلم میخواد گریه کنم فقط.
احتمال زیاد کلا جشن رو کنسل کنم.
همسر میگه اینم چیزیه که خودتو ناراحت کنی؟ از بیرون میخرم .
میگم دیگه هیچ ارزشی نداره برام.
هرچی درست کرده بودم تو مرحله ی آخر خراب شد .
گند واقعی یعنی این.
دلم میخواد گریه کنم فقط.
احتمال زیاد کلا جشن رو کنسل کنم.
همسر میگه اینم چیزیه که خودتو ناراحت کنی؟ از بیرون میخرم .
میگم دیگه هیچ ارزشی نداره برام.
ما که کلا رسم و رسوم ولنتاین نداریم ، در حد یک استیکر و چهارتا قربونت بشم فدات بشم تموم شد رفت.
و من همچنان مشغول آماده کردن تدارکات جشن سالگرد ازدواج ...
کادو هم خریدم.
البته خدا خیرش بده آق میرزا جان رو.
آق میرزا کیه؟ ( یعنی شوهر خواهر که فکر کنم مربوط به یزد باشه )
گفته بودم یه رگ یزدی دارم؟
اگه در نظر بگیریم من چهارتا رگ داشتم باشم میشه : ارومیه . تهران . یزد . مشهد
دیگه فکر کن بچمون چی بشه ...خخخخخ
به این رگ ها یه دامغان هم اضافه میشه .
داشتم میگفتم.... آق میرزا از جانب من برای همسر کتاب خریده .
گفتم وقت ندارم بیرون برم و بنده خدا ظهری که از اداره میومده کتاب خرید و داد خونمون و رفت خونشون. دستش بی بلا
خیلی زود گذشت ، مثل یه خواب . به شیرینی اولین باری که دستمو گرفت .
به شیرینی چند ساعت بعد از عقدمون که تنها شدیم و بغلم کرد و سرم رو گذاشتم تو سینه ش.
این روزا که تمام رویام شده عروسی مون و رفتن به خونه ی مشترک ، تو کت و شلوار مشکی دامادی تصورش میکنم و کیف میکنم از داشتنش و افتخار میکنم به بودن در کنارش.
خدایا؟
به حق این حال و هوای خوبی که نصیبمون کردی ، ازت خواهش میکنم حال تمام خانواده ها رو خوب کن که مثل ما لذت ببرن از داشتن هم.
خدایا؟
به تمام اونایی که طعم عشق رو نچشیدن کمک کن که زودتر به این حال و هوای خوب برسن.
....
من و ژله و تدارکات جشن سالگرد همین الان یهویی....چیلیک
...
تصمیم دارم دسته گل عروسی مون رو مصنوعی بگیرم و بعد محض یادگاری نگهش دارم.
...
قرار بود عروسی نگیریم و بریم سفر؟ سفر هم بریم یه مراسم کوچیک داریم . منظورم همونه.
...
اون دسته گلی که زیر سر کردم تو اینستا دیدم و اگه برنامه پیش نیاد قراره همونو سفارش بدم از شیراز.
یه گل رز هستش اما به بزرگیه یه دسته گل
بنده خدا میگفت ۳۸۰ تا گلبرگ داره .
....
سالگرد ازدواج اگه کادو نخرم زشته؟
چطوریاس معمولا؟
والا.
مث امروز که همسر یهو پیام داد حاضر باش بیست دقیقه دیگه میام بریم بیرون. گفتم حموم بودم سرما میخورم. گفت با چیتکس میریم ...
ولی خب بازم دلم نیومد موتورمون تنها بمونه و ما بریم دَدَر.
و کلاه گذاشتم و لباس گرم پوشیدم و رفتیم کارو .
چقدر دلم تنگ شده بود واسه این بیرون رفتنا و قدم زدنا .
بعدم رفتیم کوهسنگی و دست در دست قدم زدیم و سرما خوردیم.
چقدر آدم وقتی خوشحاله ، خوشگل میشه . نه؟؟
من وقتی خوشحالم حتی دور و برمم خوشگل میشه .
چقدر امروز همه جا خوشگل بود . مرسی همسرجان
حوصله انجام دادنشونم ندارم. دلم میخواد همش ور دل همسر باشم ، اونم کار داره و نمیتونه خونه ما بیاد . همش من اونجام. یه هفته اونجا بودم کلا .
کار دارم. خیلی کار دارم. فقطم هشت روز وقت دارم.
دیگه خودتون حدس بزنید چه کارایی دارم.
بهش فکر میکنم خسته میشم.
کل اتاقمو ریختم بهم. پاشید بیایید کمک .
من چرا این همه لباس دارم آخه؟؟؟
این آینه و شمعدون چی بود من خریدم آخه؟ به چه درد میخوره؟ دست بزه فقط . جا تنگ کنه ِ فقط.
مادرشوهر خیلی اصرار کرد وگرنه نمیخریدم.
پشیمانم . نادمم.
خوشگله ها . ولی جاگیره .
نخرید شما .
اسم اشیا از ( ن ) نوشتم ناسوس! میدونین چیه؟
چقدر خندیدیم :)))
چقدر روی شکمش نقاشی کشیدم ، روی پام یه قلب شکسته و ترک خورده کشید و یه طرفش نوشت محمد یه طرفش فرشته .
آخ از قرمه سبزی ظهر که نگم براتون ... کولاک شد . محشر . البته زیاد اومد و قراره فردا هم بخوریم.
شامم رفتیم ساندویچ کثیف خوردیم . گفته بودم همسر منو برد ساندویچ ارگانیک خرید؟ گفتم به درد نمیخوره؟ غذا باید کثیف باشه و اشغال ... گوشت و مرغ و مغز و زبان چیه آخه؟ سوسیس کالباس بخور... دیگه امشب لطف کرد و خوراک هندی خرید برام.
بعد یجور عاقل اندرسفیهی نگام میکنه که اینا رو نخور ...
البته راست میگه . من کلا نون باگت و سفید بهم نمیسازه . معدم میسوزه .
از خونه مادرشوهر دیگ و قابلمه با خودم آوردم تو هتل ، هر شب هم میریم به مقدار نیاز مواد خوراکی میاریم که فرداش من ناهار درست کنم اینجا ...
دیشب رفتیم گوشت و لوبیا و سبزی آوردیم و دارم قرمه سبزی درست میکنم.
گفته بودم همسر قرمه سبزی دوست نداشت و حالا عاشقشه؟؟؟
همسر رو فرستادم آرایشگاه و کلی سفارش کردم که خییییییلی کوتاه نکنی موهاتو هااااااا ... فقط یه ذره مرتبش کن . به ریش و سیبیلتم که کلا دست نمیزنیاااااااا .
عکسای شب یلدامونو از آتلیه گرفتیم .... وای کاش میشد بذارم اینجا ببینین .... خییییییلی خوب شده . خیییییلی ... عاشق سیبیلای همسرم تو عکساااااا
وای خدا .... خیلی سیبیل بهش میاد خب . ولی نمیذاره بی ادب ... سر مسافرت رفت کلا صورتشو صاف کرد .. بهش گفتم باور کن اگه موقع سفر نبود قشنگ جا داشت یه هفته باهات قهر کنم .
میخوام ماست و خیار درست کنم برا ناهار ... آخرم فک کنم یادم بره ... الان دارم مینویسم یادم اومد باز گوشیو بذارم کنار یادم میره مطمئنم.
گفتم بچه هانیه دختره؟؟؟؟
چقدر شیرین بودن . تمام رویا هام و آرزوهام میشدن یه داستان چند صفحه ای .
تو همون داستان ها هم یه دختر شاد و شنگول بودم و عاشق ... عاشق یکی که هیچ وقت تو داستان هام نبود . اسمی ازش نبود اما خودش بود ... با هم آب پرتقال میخوردیم .... عاشق بستنی بود .... با هم کتاب میخوندیم . پیاده روی میرفتیم ... با هم قهر میکردیم.... برام غیرتی میشد ... از دستپختم تعریف میکرد .... خوش قیافه بود ... قد بلند ... تو بغلش جا میشدم...
اون روزا بدون هیچ واهمه ای و سانسوری تمام جزئیات داستانم رو مینوشتم. حتی داداشمم میخوند و برام مهم نبود .
خیلی وقتا تشویقم میکرد و لپ هام گل می انداخت . این روزا که خیلی از خواننده های اون روزهای نوشته هام سراغ شعر و داستان جدید میگیرن ازم میگم خیلی وقته ننوشتم...
اما خب خیلی وقته تمام اون داستان ها و رویا های نوجوانی و دبیرستانم رو دارم زندگی میکنم...
شاید اون موقع حتی یک درصد هم فکر نمیکردم که دانشگاه نرم ، اما نرفتم...
اما بیکار هم ننشستم ، از یادگرفتن دور نموندم .
تو این یکسالی که چند روز مونده تا جشن گرفتنش واقعا محمد برام آقایی کرده.
یه وقتایی دقیقا شده همون شخصیت خیالی تو داستان هام...
همونی که رو تخت کشتی میگرفتیم سر اینکه نذارم بخوابه ، همونی که با هم قهر کنیم و غرورش نذاره مستقیما عذرخواهی کنه و به جاش سرمیز ناهار خورش بریزه تو بشقابم و سهم سالادشو بده بهم . همونی که بشینم حساب و کتاب های کاری ش رو انجام بدم تا بیشتر استراحت کنه . همونی که شبایی که با دوستش میره گیم نت بیدار بمونم تا برگرده .
خیلی وقته که دیگه داستان و رویا ننوشتم اما نباید بذارم خیلی وقت بشه که نیام و از روزهای خوب زندگی با میم ننویسم.