یادمه اون روزای قبل از عقدمون که حرف میزدیم باهم و قول و قرار میذاشتیم که همه جوره پای هم بمونیم و بد اخلاقی و بد رفتاری همدیگرو با خوشرویی درست کنیم ، گفتم همه این حرفا رو قبل از ازدواج میزنن اما من دوست ندارم مثل خیلی از دور و وَری هام این چیزا فقط حرف باشه ، دوس دارم همیشه یادمون بمونه این حرفامون.
بهم قول دادیم که هیچ وقت فراموش نکنیم و اگه یکی مون فراموش کرد اون یکی تذکر بده که تو این حرفا رو زدی و حالا باید عمل کنی .
یادمه وقتی قرار بود از اخلاق های بد خودمون تعریف کنیم همسر گفت وقتی به هر دلیلی عصبی ام باهام بحث نکن و اگه تو اون وضعیت گفتم کاری رو انجام بدی نپرس چرا بعدن یا دلیلش رو میگم یا اگه اشتباه کرده باشم معذرت خواهی میکنم اما یادت باشه وقتی عصبی ام فقط سکوت کن.
وقتی نوبت من شد که اخلاق بدم رو بگم گفتم خیلی لجبازم و خدا نکنه اون رگ لجبازیم بزنه بالا دیگه واقعا نمیفهمم کاری که میکنم حتی ممکنه به ضرر خودم باشه .
خلاصه که تو همون روزا بهم قول دادیم که با تمام زن و شوهرایی که اطرافمون دیدیم فرق داشته باشیم و همیشه مثل روزای اول رفتار کنیم و نذاریم زندگی ما هم مثل خیلیا دچار روزمرگی بشه.
گفتم که چند روزه درگیر کارای هتلیم دوتایی و تموم نمیشن و حسابی خسته ایم ازین کارای تکراری .
امشب یه بحث خیلی کوچولو بینمون پیش اومد . خیلی خیلی کوچولو . اصلا بذارین تعریف کنم:
همسر داشت میگفت که حاجی زنگ زده که فلان کار رو بکن ( همسر خداروشکر آدم بد دهنی نیست اما یه سری کلمات بی ادبی داره که به قول خودش وقتی ناراحته باید بگه تا تخلیه بشه) و با ناراحتی برای من تعریف میکرد.
و من هم طبق معمول ناراحت شدم و اخم هام رفت تو هم از اون کلمات بَدش .
من مدافع حاجی نیستم ، فقط معتقدم همسر من ارزشش و اعتبارش بیشتر از اونیه که هیچین کلماتی به زبون بیاره .
همسر گفت کاری نکنین که شوهراتون هیچی براتون تعریف نکنن .
گفتم شما مردا دنبال بهانه هستین ، چیزی تعریف نکن هرطور راحتی .
و دیگه یه سکوت طولانی و کشنده بینمون برقرار شد .
چند دقیقه بعد همسر با عصبانیت گفت حاضر شو بریم خونتون.
حاضر شدم بی معطلی .
من خودم رو میشناسم و غرور و لجبازی اون روزام هنوز یادمه .
باهاش سوار آسانسور نشدم و با پله اومدم پایین . بهش گفتم کسی که کسیو از خونه بیرون میکنه دیگه دنبالش نمیره . خودم راهو بلدم .
و اومدم بیرون .
فوری پشت سرم اومد و هی میگفت سوار شو و من بروی خودم نمی آوردم تا اینکه یه جا بین دوتا ماشین گیر کردم و مجبور شدم سوار شم اما تا نزدیکی خونه هیچ حرفی نزدیم.
هر چی به خونه نزدیک تر میشدیم حسم بدتر میشد تا اینکه کم کم اشکام اومدن .
سر چهارراه که رسیدیم گفتم من همین جا پیاده میشم تو هم دور بزن برگرد .
گفت چرا؟
گفتم میخوام تا خونه قدم بزنم حالم بهتر بشه مامان اینا اینطوری نبینن منو .
گفت با هم میریم و با هم برمیگردیم .
اما لحنش مهربون شده بود .
دم در که رسیدیم کلید رو داد تا در رو باز کنم ( کلید خونه ی ما رو داره)
نگرفتم و زنگ آیفون رو زدم.
هنوز دلخور بودم از دستش اما اون هی باب صحبت رو باز میکرد.
...
اشاره کرد که بریم؟
گفتم شما هرجا دوست داری برو من جایی نمیام.
گفت یعنی چی؟ چرا؟
گفتم یعنی همین.
گفت باشه
رفت سمت جالباسی که کاپشنش رو برداره . گفتم چت شده بود؟
گفت نمیدونم اعصابم بهم ریخت.
لحن صداش مظلومانه بود . هیچ وقت حاضر نیستم غرورش جلو من بشکنه .
لباس پوشیدم و راه افتادیم سمت هتل .
سرراه رفتیم گلفروشی که برای گلدون ها و باغچه جلو در هم چند تا گل بخریم.
...
همیشه بعد از ناراحتی هامون لحن صداش فرق میکنه . برای هر چیزی باب صحبت رو باز میکنه .
انگار میخواد خیالش راحت بشه که از نظر من همه چیز تموم شده س .
خندیدم و با ذوق درباره گل ها نظر دادم.
فقط برای اینکه بدونه حتی اگه شدید ترین دلخوری ها هم بینمون باشه بازم با دنیا عوضش نمیکنم.