182.

خسته مه!! فی الواقع لِه لِهم...

چند سال بود ساعت شش ونیم صبح رو ندیده بودم. 

دیشب پیش همسر بودم که یه سفارش خورد بهم اونم واسه ناهار امروز ...

همسر میگفت قبول نکن میگفتم نمیشه پول لازمم الان ، تولدت نزدیکه:))))

صبح ساعت شش به زور بیدارش کردم از خواب ، بعد برای جلوگیری از بداخلاقی های ناشی از کم خوابیش زده بودم زیر آواز و ادای گوینده های رادیو ی سر صبح رو درمیاوردم : سلام ایوون سلام کلبه سلام صبح غزل بارون ....

خنده ش رو که دیدم دیگه خیالم راحت شد غر نمیزنه این چه وقت سفارش گرفتن بود .

یه نَموره بارون هم زده بود و هوا تمیز بود .

بچه مدرسه ای ها رو میدیم ذوق میکردم با اون لباسای خوشگلشون .

یادمه فرم مدرسه من همیشه تیره بود شانس نداشتم .... الان همه صورتی گلبهی اند!!

دیگه خلاصه که ازون موقع بیدارم و کلی کار کردم و البته خیلی کم پول درآوردم چون به شدت چونه زد بنده خدا . 

دیگه قبول نمیکنم کاراشو . بیگاری بود واقعا.

بگم که من هنوز کادو روز زن نگرفتم و زنده ام؟؟؟؟؟؟

:))))))

 

 

181.

یادمه اون روزای قبل از عقدمون که حرف میزدیم باهم و قول و قرار میذاشتیم که همه جوره پای هم بمونیم و بد اخلاقی و بد رفتاری همدیگرو با خوشرویی درست کنیم ، گفتم همه این حرفا رو قبل از ازدواج میزنن اما من دوست ندارم مثل خیلی از دور و وَری هام این چیزا فقط حرف باشه ، دوس دارم همیشه یادمون بمونه این حرفامون.

بهم قول دادیم که هیچ وقت فراموش نکنیم و اگه یکی مون فراموش کرد اون یکی تذکر بده که تو این حرفا رو زدی و حالا باید عمل کنی .

یادمه وقتی قرار بود از اخلاق های بد خودمون تعریف کنیم همسر گفت وقتی به هر دلیلی عصبی ام باهام بحث نکن و اگه تو اون وضعیت گفتم کاری رو انجام بدی نپرس چرا بعدن یا دلیلش رو میگم یا اگه اشتباه کرده باشم معذرت خواهی میکنم اما یادت باشه وقتی عصبی ام فقط سکوت کن.

وقتی نوبت من شد که اخلاق بدم رو بگم گفتم خیلی لجبازم و خدا نکنه اون رگ لجبازیم بزنه بالا دیگه واقعا نمیفهمم کاری که میکنم حتی ممکنه به ضرر خودم باشه .

خلاصه که تو همون روزا بهم قول دادیم که با تمام زن و شوهرایی که اطرافمون دیدیم فرق داشته باشیم و همیشه مثل روزای اول رفتار کنیم و نذاریم زندگی ما هم مثل خیلیا دچار روزمرگی بشه.

گفتم که چند روزه درگیر کارای هتلیم دوتایی و تموم نمیشن و حسابی خسته ایم ازین کارای تکراری .

امشب یه بحث خیلی کوچولو بینمون پیش اومد . خیلی خیلی کوچولو . اصلا بذارین تعریف کنم:

همسر داشت میگفت که حاجی زنگ زده که فلان کار رو بکن ( همسر خداروشکر آدم بد دهنی نیست اما یه سری کلمات بی ادبی داره که به قول خودش وقتی ناراحته باید بگه تا تخلیه بشه) و با ناراحتی برای من تعریف میکرد.

و من هم طبق معمول ناراحت شدم و اخم هام رفت تو هم از اون کلمات بَدش .

من مدافع حاجی نیستم ، فقط معتقدم همسر من ارزشش و اعتبارش بیشتر از اونیه که هیچین کلماتی به زبون بیاره .

همسر گفت کاری نکنین که شوهراتون هیچی براتون تعریف نکنن .

گفتم شما مردا دنبال بهانه هستین ، چیزی تعریف نکن هرطور راحتی .

و دیگه یه سکوت طولانی و کشنده بینمون برقرار شد .

چند دقیقه بعد همسر با عصبانیت گفت حاضر شو بریم خونتون.

حاضر شدم بی معطلی .

من خودم رو میشناسم و غرور و لجبازی اون روزام هنوز یادمه .

باهاش سوار آسانسور نشدم و با پله اومدم پایین . بهش گفتم کسی که کسیو از خونه بیرون میکنه دیگه دنبالش نمیره . خودم راهو بلدم .

و اومدم بیرون .

فوری پشت سرم اومد و هی میگفت سوار شو و من بروی خودم نمی آوردم تا اینکه یه جا بین دوتا ماشین گیر کردم و مجبور شدم سوار شم اما تا نزدیکی خونه هیچ حرفی نزدیم.

هر چی به خونه نزدیک تر میشدیم حسم بدتر میشد تا اینکه کم کم اشکام اومدن .

سر چهارراه که رسیدیم گفتم من همین جا پیاده میشم تو هم دور بزن برگرد .

گفت چرا؟

گفتم میخوام تا خونه قدم بزنم حالم بهتر بشه مامان اینا اینطوری نبینن منو .

گفت با هم میریم و با هم برمیگردیم .

اما لحنش مهربون شده بود .

دم در که رسیدیم کلید رو داد تا در رو باز کنم ( کلید خونه ی ما رو داره)

نگرفتم و زنگ آیفون رو زدم.

هنوز دلخور بودم از دستش اما اون هی باب صحبت رو باز میکرد.

...

اشاره کرد که بریم؟ 

گفتم شما هرجا دوست داری برو من جایی نمیام.

گفت یعنی چی؟ چرا؟

گفتم یعنی همین. 

گفت باشه

رفت سمت جالباسی که کاپشنش رو برداره . گفتم چت شده بود؟ 

گفت نمیدونم اعصابم بهم ریخت.

لحن صداش مظلومانه بود . هیچ وقت حاضر نیستم غرورش جلو من بشکنه .

لباس پوشیدم و راه افتادیم سمت هتل .

سرراه رفتیم گلفروشی که برای گلدون ها و باغچه جلو در هم چند تا گل بخریم.

...

همیشه بعد از ناراحتی هامون لحن صداش فرق میکنه . برای هر چیزی باب صحبت رو باز میکنه .

انگار میخواد خیالش راحت بشه که از نظر من همه چیز تموم شده س .

خندیدم و با ذوق درباره گل ها نظر دادم.

فقط برای اینکه بدونه حتی اگه شدید ترین دلخوری ها هم بینمون باشه بازم با دنیا عوضش نمیکنم.

 

 

180.

بس است ناله و غر و ایراد گرفتن و موج منفی وارد کردن به دفتر خاطراتمون .

هم اکنون یه مداد خوش اخلاق مینویسد^_^

آقا ما هنوز باشگاه ثبت نام نکردیم ، خیلی بی ادبیم . خودمون واقفیم.

اما خب چند روزه شدم کمک مامان تو کارای خونه و امروزم اومدم پیش همسر یه کم به کارای مرتب سازی حساب کتاب های هتل برسیم.

همراه با خوراکی های خوشمزه ای چون شیرین عسل ( والس) و بوشار :)

روز مادر هم نزدیکه و باید از چهارشنبه دست بکارشم ... پروژه ای که واسه سالگرد ازدواجمون داشتم و شکست خورد رو دوباره احیا میکنم. باید بتونم.... بااااید . 

 

 

179.

عجیب دلم میخواد حرف بزنم این روزها . نه اینکه کسیو نداشته باشم برای حرف زدن ، نه . اما حرف هایی است که نمیخوام به کسی بگم.

عجیب این روزها دارم از دست هانیه حرص میخورم و عجیب دلم نمیخواد از چشمم بیوفته و رابطه ی خوبمون خراب بشه .

عجیب دلم میخواد برم سر خونه و زندگی خودم و عجیب کارها پیچیده تو هم.

عجیب دلم میخواد به محل کار همسر نزدیک باشم و عجیب دلم نمیخواد اونقدر به خونه مادرشوهر نزدیک باشم و تو دست و پاشون باشم.

چرا هانیه اینقدر حرص درآر شده؟ بخدا من زن حامله زیاد دیدم اما این دیگه شورشو درآورده از ناله کردن. ناله از درد هم نیستا کلا به همه چی غر میزنه .

آینه ی دق شده .

اصلا دلم نمیخواد درباره ش اینطوری حرف بزنم بخدا . اما خب جز اینجا جای دیگه ای رو ندارم که تخلیه کنم مغزم رو از فکر و خیال .

باید یه سربندی برای خودم پیدا کنم تا این چند ماه بگذره .

چند روزه میخوام برم باشگاه ثبت نام کنم اما هرروز خونه مادرشوهر بودم . البته هتل بودیم و فقط ناهار و شام میرفتیم خونه.

فردا میرم. یادم بندازین اگه یادم رفت. چطوری؟ نمیدونم خودتون یه راهی پیدا کنین . تله پاتی مثلا. ( درست نوشتم؟)

یکی از محاسن بزرگی که همسر داره اینه که قشنگ میتونی بهش غرغر هاتو بگی و بعدم بغلش کنی یه کم گریه کنی و بخوابین .

اما خب اون بیچاره هم آدمه و نمیخوام از صبر و حوصله ش سو استفاده کنم.

روز مادری چهار تایی مون پول رو هم گذاشتیم برای مامانم یه مدال گرفتیم که یه سنگ شرف شمس داره . ساده س اما قشنگه .

خداکنه دوست داشته باشه .

تولد هانیه یکم فروردینه ، پارسال هم براش کیک خریدم و هم همسر دو تا تراول گذاشت تو پاکت و داد بهش .

اما تولد من و همسر و سالگرد ازدواجمون که هیچ ، حتی خونه ش هم رفتیم بهمون کادو پاگشا نداد . 

واسه کسی بمیریم که برامون تب کنه لااقل .

امسال میخوام هیچ کار نکنم ان شاالله ان شاالله ان شاالله.

بچه ها من چرا دارم اینقدر بدجنس میشم؟؟؟؟

دوست ندارم اینطوری شم.

خاله زنک نشدم؟؟؟؟؟

چمه؟؟؟؟

 

 

178.

همین اول کاری عذرخواهی کنم از اینکه کامنت های پست قبل رو بی جواب تایید کردم . چون واقعا نمیخواستم یاد اونروز بیوفتم. عجب روز گندی بود.

چرا اینطوریَم؟ واسه یه چیزی که برنامه بچینم و نشه دیگه میخوام دنیا نباشه . نقشه ای داشته باشم و نتونم اجراش کنم دیگه زندگی برام جهنمه .

...

سالگرد ازدواجمونو به هر بدبختی و فلاکتی بود برگزار کردیم البته یکشنبه شب . با یه شب تاخیر اما خب فدای سر جفتمون . 

هرچند که هر کی عکساش رو دید کلی به به و چَه چَه کرد اما فقط خودم میدونم که زمین تا آسمون فرق داشت با چیزی که میخواستم.

اونقدر فرق داشت که همه ی عکسای دونفری که مامانم ازمون گرفت رو پاک کردم. فقط چند تا سلفی بی کیفیت مونده ، تو گوشی خودم. 

از همسر هم فقط یه دونه عکس نگه داشتم .

بماند که اونشب چقدر دلخور بودم از دستش واسه چیزایی که محض اینکه یادآوری نشه اینجا ثبت نمیکنم.

اونقدر دلزده بودم که بهش گفتم این آخرین جشن دو نفری مونه ، دیگه برای هیچ مناسبتی جشن نخواهم گرفت.

همین الانم بگم تو رو خدا کامنت نصیحت نذارید که از تو بعیده و فلان.

نه از من بعید نیست.

...

به هر حال گله و شکایت بس است . هر چی بود گذشت .

...

ولی غمم گرفت از اینکه این یکسال به سرعت برق و باد گذشت . من و همسر چقدر دیگه ممکنه زندگی مشترک داشته باشیم ؟ چند سال؟ کی میدونه؟ 

در خوشبینانه ترین حالت شصت یا هفتاد سال دیگه با همیم و میتونیم سالگردمون رو جشن بگیریم

اگه قرار باشه این شصت یا هفتاد سال مثل همین یکسال بگذره و بره که چیزی ازش نمیمونه مثل این میمونه که بگن پنج سال دیگه ....

همسر یه چرخ و فلک خریده برام که قاب عکس داره و میچرخه ( کادو سالگرد ازدواج) امروز نشستیم عکسامونو گذاشتیم تو قاب ها...

عکسی که تو محضر گرفتیم با هم رو با عکس دو سه ماه بعدش مقایسه میکنم چقدر فرق داره ...

تو محضر همسر صاف و بدون هیچ تماسی ایستاده کنارم اما تو بقیه عکسا مایل به منه و اغلب دستشو انداخته رو شونه م.