218.

همیشه از معطل شدن متنفر بودم و تا جایی که میدونم تا حالا وقتی با کسی قراری داشتم به موقع و حتی گاهی زودتر رفتم که کسی معطل من نشه .

دیروز و امروز دو جلسه کلاس داشتم پت سرهم ، از ساعت سه تا هفت و نیم .

دیروز به همسر گفتم بی زحمت راس هفت و نیم اونجا باش.

از ساعت هفت هم هی پیام دادم که عزیزم کم کم راه بیوفت ، دیر نشه .

آخر هم هشت گذشته بود که رسید.

امروز رو دیگه گفتم جوووون من زود بیای ها ، من هر وقت با این بنده خدا کلاس داشتم دیر اومدی دنبالم . زشته! 

(کلاس خصوصی تو خونه ست) 

از ساعت شش هم بهش پیام دادم که همسر بی زحمت راه بیوفت چون کلاسمون زودتر تموم شد .

ساعت هفت و ربع رسید!! 

از طرفی هم از دو روز پیش کلی نقشه کشیده بودم برای فردا ، دومین سالگرد عقدمون! 

میخواستم یه کیک کوچولو درست کنم و یه جشن دونفره ، یه متن عاشقانه هم امروز نوشتم  به مناسبت فردا .

میخواستم امشب بعد از کلاس بریم لوازم قنادی که یه مقدار خرید کنم هم برای کیک فردا و هم برای سفارش هام.

اما وقتی دیر اومد و اعصابم بهم ریخت دیگه قید کیک و جشن و همه چیز رو زدم .

من وقتی ناراحتم کلا زبونم بسته میشه و حرف نمیزنم ، تا خونه هیچ حرفی غیر از سلام نگفتم . هر چی هم همسر گفت چیشده گفتم چیزیم نیست .

یکی از دندونامم داره آلارم میده ، وقتی چیزی میخورم درد میگیره .

به شدت از دندون پزشکی میترسم ، یه دندون پر کرده هم ندارم تا حالا و بیزام از اینکه وقتی حرف میزنم یا میخندم یه دندون سیاه اون ته دهنم دیده بشه:(

 

 

217.

در راستای خرید تردمیل و دو دل بودن تصمیم گرفتم اول به خودم ثابت کنم که حداقل روزی نیم ساعت تو خونه ورزش میکنم بعد اگه دختر خوبی بودم جایزه تردمیل بخرم برای خودم.

قرار بود دیروز عصر که همسر میره سرکار منم برم پیاده روی اما همسر دیر رفت سر کار و منم تو خونه کار داشتم ، همون دیشب برای ناهار امروزمون کیک مرغ درست کردم که امروز صبح دیگه هیچ بهانه ای برای تنبلی نداشته باشم .

دیگه امروز همسر که رفت منم لباس پوشیدم و زدم بیرون ، چهل دقیقه پیاده روی کردم و کلی هوای تازه خوردم و آدم دیدم و شلوغی بازار .

دیشب که همسر اومد خونه برام گل خریده بود ، گذاشتمش کنار بقیه گلدون هام و یه کم عکاسی کردم .

الانم میخوام برم یه چای دم کنم برای خودم با گل محمدی نوش جان کنم.

بچه ها موافقین دستور غذا رد و بدل کنیم باهم؟ چون من اصلا خوشم نمیاد غذای تکراری بخورم یا درست کنم! 

با همین کیک مرغ شروع کنیم. مواد اولیه ش: مرغ آب پز شده و خیارشور و سس مایونز و نخود فرنگی ( پیازچه خرد شده و گردو نگینی ) و هویچ نگینی و ذرت پخته و نان تست هست که من این بار یه کم قارچ هم ورقه کردم و یه کم سرخشون کردم و به موادم اصافه کردم و فلفل دلمه ای خرد شده .

پیازچه و گردو رو من نمیزنم چون خوشم نمیومد یه بار یه جایی خوردم.

خواهرم یه کم جعفری خرد شده به جای پیازچه میزنه .

به جای سس مایونز میتونید ماست چکیده بزنین که رژیمی باشه .

همه مواد رو به جز نون مخلوط میکنید و لا به لای نون تست میچینید و میایین بالا تا شکل کیک بشه .

 بعدش حدود پنج شش ساعت تو یخچال میذارین و بعد آماده خوردن هست . 

 

 

 

216.

پارسال همین موقع ها در حال تدارکات اولین سالگرد عقدمون بودم ، یه جشن دو نفره گرفتیم تو خونه مامانم.

اما تا یکی دوماه بعدش دیگه واقعا دلم میخواست زودتر عروسی بگیریم و بریم خونمون ، نبودن های همسر واقعا برام عذاب آور شده بود . 

این دومین نوروزی میشد که ما ازدواج کرده بودیم ، اولین تحویل سال رو با هم حرم بودیم ، دست توی دست .

اما تحویل سال پارسال رو باهم نبودیم ، همسر که حتی خونشونم نبود ‌. سرکار بود .

حس بد این جمله که ( تحویل سال در هر حالی باشی تا آخر سال همونطوری)  به دلم افتاده بود که ما تا آخر سال هم جدا از همیم.

اصلا فکرشم نمیکردم که پنج ماه بعدش بریم خونه ی خودمون .

بچه ها کسی تردمیل داره خونشون؟ استفاده میکنه؟ چندتا سوال دارم ازش!

 

215.

تا حالا از چندین نفر شنیدم که میگن بعد از ازدواج با دنیای جدیدی مواجه شدیم ، این دنیای جدید لزوما دنیای بهتر یا بدتری نیست بلکه دنیای متفاوتی است مخصوصا برای امثال من که با خانواده ای از شهری دیگر و با فرهنگی دیگر وصلت میکنن.

برای این تفاوت فرهنگی مثال زیاد میتونم بزنم ، یکیش اینکه تو خانواده ی ما زن و شوهر جلو بقیه آزادن ، حالا نه اینکه کاملا آزاد باشن اما اینکه خیلی ها میگن ما ندیدیم پدرمون مادرمون رو ببوسه نیست . پدر من خیلی وقت ها مامانم رو بغل میکنه یا میبوسه حتی جلو عروس ها یا بطور زبونی قربون صدقه هم میرن.

و این مسئله برای من و بچه ها کاملا عادی شده بود و فکرشم نمیکردیم وارد خانواده ای بشیم که مادر جلو پسرهاش هم روسری بپوشه!

خب اوائل عقد من خیلی سر این موضوع مشکل داشتم ، چون خونه مادرشوهر کنار همسر مینشستم و دستش رو میگرفتم یا دستم رو میذاشتم رو پاش ، و همسر نا محسوس اعتراض میکرد که نکن این کارو و بعد تو خلوتمون میگفت جلو بقیه این کارا رو نکن.

برام مفهوم نبود . چرا؟ زن و شوهر نیستیم مگه؟ حتی تو جمعمون دختر و پسر مجرد هم نیست که بگیم رعایت حال اون رو بکنیم؟

.

مثال دیگه ای که بخوام از تفاوت فرهنگی بگم مربوط میشه به خانواده ی عمه م که اصفهان زندگی میکنن .

خیلی وقتا میدیدم که دختر عمه م به زن داداشش میگه خَره فلان کارو بکن! یا حتی زن داداشه به دختر عمه م میگفت .

و این خَره رو در خیلی موقعیت های دیگه از خیلی اصفهانی های دیگه شنیدم.

.

مثال دیگه ش اینه که ما وقتی مهمون میاد خونمون ، یه نفر میره دم در و کفش های مهمون رو جفت میکنه که وقتی خواست بره کفش های مرتب باشه یا حتی کفشش رو میذاریم جلو پاش دم در موقع خداحافظی اما اخیرا ماجرایی پیش اومد که نزدیک بود باعث کدورت بشه ...

ترک های آذربایجان ( حداقل اون خانواده ای که ما میشناسیم ) این کار رو بد میدونن و نوعی توهین تلقی میشه که از خونه من برو بیرون. 

.

تمام این تفاوت فرهنگی ها همونقدر که سخته و ممکنه عذاب بکشیم میتونن شیرین هم باشن . بستگی داره چطوری باهاش برخورد کنیم. 

باید بدونیم که طرف مقابل ما قصدش بی ادبی و بی احترامی به ما نیست و حتی میخواد به ما احترام بذاره و محبت کنه .

یکی از دوستان کامنت خصوصی گذاشته بود که شوهرت بهت میگه بی شرف چرا میای تو وبلاگ مینویسی؟ خیلی خانمی کردی که بهش هیچی نگفتی!! 

خب باید بدونین که این بی شرف گفتن از صدتا فدات بشم عمیق تر و پر محبت تره ...

بی شرف گفتن یه جورایی هم عرض ِ با دل منو بردی! یا مثلا دلبری نکن!

این تفاوت ها رو باید بدونیم و سعی کنیم ناراحت نشیم و منظور و قلب طرف مقابل رو در نظر بگیریم.

 

 

214.

از خوبی های سفرمون چرا نگم؟؟

دامغان که بودیم ، یه روز صبح تا ظهر قرار شد برای خودمون باشیم . رفتیم پارک کلی عکس های خوشگل گرفتیم ، رفتیم بازار خرید کردیم. 

یکی دوتا مسجد قدیمی داشت که رفتیم و دیدیم ، دست تو دست و خندون و شاد .

خدا خیرش بده یکی از دایی هاش ماشینش رو از روز اول که رسیدیم داد به ما و راحت هر جا میخواستیم میتونستیم بریم.

یه روزم با مادرشوهر رفتیم چشمه علی ، بنده ی خدا کلا دور ما نمیومد . 

همون اول یه جا نشست و گفت شماها برید . ما هم با خیال راحت کلی سلفی خوشگل گرفتیم.

کارمون که تموم شد به همسر گفتم مامانتو صدا کن چندتا عکس سه نفری هم گرفتیم و چندتا هم مادر و پسری .

بعدم رفتیم سر زمین های پسته ، زمین های مادرشوهر اینا و بقیه فامیل رو دیدیم . 

خونه روستایی پدر بزرگ همسر رو دیدیم .

خونه ای کودکی مادرشوهرم اونجا بودن و اونجا ازدواج کردن ( خب فکر کنم ۱۵ سال نداشتن که ازدواج کردن) 

رفتیم خونه دایی مادرشوهر که یه پیرمرد و پیر زن شیرین زبون و خوش برخورد بودن تو یه خونه ی نوساز اما تو بافت روستا و یه حیاط خیلی بزرگ با کلی درخت انار.

من عاشق انارهای کوچولو ام ، اندازه یه بند انگشت ، خشکشون میکنم و برای کارهای تزئینی ازشون استفاده میکنم. 

تو راه روستا و تو خونه دایی مادرشوهر کلی انارهای ریز و قشنگ جمع کردیم.

همسر از خاطرات تابستون های کودکیش تعریف میکرد که میومده دامغان پیش پدربزرگش . 

از همون موقع عاشق کشاورزی شده ، همین الانم چشماش قلبی میشه وقتی رویا پردازی میکنیم از مزرعه کوچیکی که نقشه ش رو داریم برای خودمون میکشیم.  

تهران که رسیدیم شب اول رو خونه هانیه موندیم و صبح فرداش داداشم اومد دنبالمون و رفتیم خونه اونا پیش سوگل عمه .

فردا صبحش تولدم بود ، کیک خریدیم و راه افتادیم سمت پارک لاله 

سرراه میخواستیم بادکنک هلیومی بخریم اما خب دقیق نمیدونستیم کجا دارن و خلاصه پیدا نکردیم .

یه گل فروشی خیلی بزرگ و قشنگ دیدیم و به توصیه داداشم پیاده شدیم و رفتیم ببینیمش اونا بخاطر سرما و بچه از ماشین پیاده نشدن .

یه قسمت از گلفروشی پر از گیاه ها و درختچه هایی بود که میشد برای مزرعه مون بخریم و باز کلی رویا پردازی کردیم که یه قسمت از مزرعه رو خونه بسازیم و یه باغچه قشنگ درست کنیم .

از همون گلفروشی دوتا بادکنک نی دار خریدیم ، یکی قرمز و یکی سفید ، رنگ تم وسایل خونمون‌.

تو ماشین ، سوگل با بادکنک ها مشغول بازی شد و جیغ های خوشحالی میکشید .

تازه یادمون افتاد که ظرف و چنگال برای خوردن کیک نیاوردیم .

این بار که پیاده شدیم ظرف بخریم از یه دست فروش که چتر داشت یه چتر بی رنگ خریدیم که من از بچگی عاشقش بودم.

ظرف یکبار مصرف هم قرمز خریدیم ، شمع های تولد من هم دو تا2 قرمز اکلیلی شد.

تو دلم ذوق تم تولدم رو داشتم که تو ماشین بادکنک قرمزمون ترکید! 

تو پارک هم داداشم کلی ازمون عکاسی کرد و کلی عکس های فضای باز قشنگ به آلبوممون اضافه شد.

بعد از پارک راه افتادیم سمت کاخ گلستان ، موزه ای که عمه همسر هم اونجا کار میکنه اما اونروز شیفت نبود .

بلیط خریدیم و رفتیم داخل ، چه فضای دلباز و قشنگی . یه باغ واقعی .

سوگل تو اون هوای سرد پیله کرده بود که بذارین من برم تو حوض و مامانش طفلی کلا درگیر بچه بود .

باز ما و داداش کلی عکاسی کردیم و فضای داخل موزه رو دیدیم که خودش چندین ساعت طول کشید چون چندتا ساختمون هست و ما همه ی ساختمون ها رو نرفتیم.

بعد از اون تو بازار همون نزدیک کمی گشتیم و من سفره حصیری که خیلی وقت بود میخواستم و پیدا نمیکردم خریدم .

کل راه رفت و برگشت تا موزه که کلی پیاده روی داشت چون ماشین رو دور پارک کرده بودیم دست تو دست همسر بودم و این بهترین حسی بود که داشتم. 

قبل از اینکه به موزه برسیم تو ماشین به شدت دل درد شده بودم ، همسر جلو نشسته بود و نمیتونستم دستش رو بگیرم اما به محض اینکه پیاده شدیم و دستم رو گرفت واقعا دلم آروم شد و دیگه درد نداشتم .

بعد از موزه همه خیلی گرسنه بودیم ، ساعت نزدیک چهار بود که رفتیم رستوران ناهار بخوریم .

طبق معمول من بختیاری سفارش دادم و همسر کوبیده . هیچ وقت دلیل عشقش به کوبیده رو نفهمیدم😂😂😂

البته ما کلا هر وقت دو مدل غذا سفارش بدیم باهم میخوریم یعنی از هردوش .

مریم جوجه و داداشمم ماهی سفارش دادن اما اونا باهم نخوردن😂😂

از رستوران که اومدیم بیرون گفتیم فکر شام نباشید که ما دیگه شام نمیخوریم.

خونه که رسیدیم سوگل خوابید و من همسر هم رفتیم یه کم استراحت کنیم که خوابمون برد. از خواب که بیدار شدیم جفتمون اونقدر گرسنه بودیم که انگار کل روز هیچی نخوردیم!! 

فقط دعا میکردیم زن داداشم به حرف ما گوش نکرده باشه و شام درست کرده باشه😂 اما اومدم بیرون و دیدم گاز خاموشه و دنیا رو سرمون خراب شد😂😂😂

خلاصه که با زبان بی زبانی گفتیم آقا ما گشنه ایمممممم!!!! 

اونا هم فوران پیتزا و قارچ سوخاری سفارش دادن و اگه همسر درگوشم نمیگفت دل درد میشی ، من یه پیتزا رو کامل خورده بودم😂😂😂

یه شبم که از خونه عمو همسر داشتم برمیگشتم خونه هانیه من گرسنه شده بودم ، شدیددددد . 

مادر شوهر هم تو ماشین ما بود ، منم پیله کردم من چلو گوشت میخوام ، ساعت دوازده شب گذشته بود و رستورانی باز نبود . فست فود ها باز بودن اما من فقط چلو گوشت میخواستم😂😂😂

مادر شوهر هم گفت فردا برات درست میکنم.

رسیدیم خونه هانیه هم برای من نون گرم کردن با کالباس بخورم 😂😂😂 مثل قحطی زده ها شده بودم.

 

 

 

213/2

اینطور وقتا که لجم میگیره از کارهاشون و اعصابم بهم میریزه سریع برای خودم مرور میکنم که چه کارها و رسم و رسوماتی تو خانواده ما هست که باب میل همسر نیست؟ و میبینم که خب خیلی برنامه ها و حرف ها و اتفاقات هست که با تربیت و سلیقه و تفکر شوهر من جور نیست ، چه بسا حتی با سلیقه ی خودمم جور نیست و همسر حتی تا حالا به زبون هم نیاورده که فلان برنامتون بَده یا من خوشم نمیاد یا درست نیست یا هر چی! 

مسلما پیش اومده از دست بابای من چون یه کم اخلاقش تنده ناراحت شده باشه اما حتی به زبون هم نیاورده . 

یا مثلا از شوخی های داداشم.

یا حتی دقیقا همین مثال پاگشا کردن ، ما چون مهمونی های بزرگ داریم و اونجا همسر و خانواده ش هم دعوت بودن دیگه کسی بطور اختصاصی مارو پاگشا نکرد ، خب وقتی این مسئله با سبک زندگی اونا مغایرت داره پس همسر هم میتونست به من اعتراض کنه؟ 

و اینکه من اعتراض کنم در مقابل پاگشا کردن اقوام اونا دقیقا همین میشد ( هر چند که من واقعا اعتراض کردم چون دیگه روانم بهم ریخته بود😂)

مسئله دیگه ای هم که میتونستم باهاش خودم رو آروم کنم این بود که شوهرم رو تو تیم خودم بدونم...

ببینید ، تو ذهن من ، من و شوهرم یک تیم هستیم. خانواده من یک تیم و خانواده همسرم یک تیم. 

میگم تیم نه به این معنی که باید رقابت کنیم . به این معنی که من چیزی از مادرش میبینم نباید اون رو تعمیم به شوهرم هم بدم. 

یا اگه اون از پدر من حرفی میشنوه نباید به من تذکر بده .

چون ما دوتا نمیتونیم بریم خانواده مون رو درس بدیم و عوض کنیم.

و با خودم گفتم ببین تو طول این مسافرت برات چیکارا کرده ؟ هر چی خواستی خریده ( البته اصلا چیز زیادی نخواستم و ولخرجی نکردم ) ، خوش اخلاق بوده ، سر سفره هواتو داشته ، با هم بیرون رفتین و دور از خانواده وقت گذروندین .

 و اینکه خودمم اگه قرار بود تو شهری باشم که فقط چند روز وقت دارم خاله دایی هامو ببینم و دیگه معلوم نباشه کی بیام مسلما دلم میخواست همش با اونا باشم !!!

 و اینکه مادرشوهر اگرم الان زور میکنه که باید خونه همه بریم فقط همین یه هفته میتونه حکم رانی کنه و آخرش من و همسر برمیگردیم خونمون و زندگیمون بر میگرده به حالت قبل و اگه تو این مدت بد رفتاری با مادرش کرده باشم تو زندگیمون میاد چون به هر حال مادرشه و دوسش داره و احترامش واجبه .

و بعد از اون بقول همه ی شما با خودم گفتم خداروشکر که دوستت دارن و برات مهمونی میکنن و سفره های رنگین میندازن و اینکه مادرشوهرت باعث افتخارشه که تو رو به فامیلش نشون بده و بگه عروسمه .

 

213/1

ما وقتی خونه هانیه هستیم اتاق خوابشون رو میدن به ما و اونا تو اتاق بچه میخوابن. ( کسی اطلاع داره فرق اطاق و اتاق چیه؟)

شب قبل از اینکه بریم خونه عمه زهرا ( طبقه چهارم ) پام خیلی درد گرفته بود و موقعی که رفتیم تو اتاق غر غر هام شروع شد که چرا خونه همه باید بریم؟ چرا باید ناراحت بشن ؟ مگه میشه ما هر دفعه تهران بخواییم بیاییم خونه همه بریم؟ و هزاران غر دیگر! 

البته اینم بگم من کلا از اینکه خودم رو بیمار جلوه بدم بیزارم ، یعنی حاضرم با درد و رنج زندگی کنم اما جلو کسی ( مخصوصا خانواده همسر) نشون ندم که مشکل دارم. واسه همین از روز اول که مشکل پام پیش اومد جلو اونا تا جایی که میتونستم صاف راه میرفتم و خودم رو عادی جلوه میدادم.

اما خب یه وقتایی هم هست که همسر نه نمیگه به خانواده ش . البته بنظر من وقت هایی است که خودشم باهاشون هم نظره . چون خیلی وقتا هم دیدم که مخالفتش رو اعلام کرده .

بعد از غر غر ها و قهر های من تو همون تاریکی اتاق که دراز کشیده بودیم ، همسر گفت : دیگه نمیاییم تهران . چون توقع دارن و نمیشه که نریم.

آقا گفتن این یه جمله همانا و فوران کردن آتش فشان خشم من همان! البته که چیزی نگفتم. چرخیدم سمت دیوار و زدم زیر گریه .

هر کار کرد که بغلم کنه و نذاشتم و خودم رو چسبوندم به دیوار.

یه کم که گذشت خوابش برد ، گریه های منم بی صدا بود .

چند باری بیدار شد و گفت: چرا گریه میکنی؟ درد داری؟ و جواب ندادم و اونم خوابید.

میخواستم داد بزنم . احساس غربت و تنهایی و بی پناهی میکردم 

درد پام هم هر لحظه بیشتر میشد و گلوم پر از فریاد بود و مجبور بودم فقط با صدای آروم گریه کنم.

همیشه تو اوج ناراحتی هم که باشم برای خودم پناهی به جز آغوشش پیدا نمیکنم. بالاخره غلتیدم سمتش و سرمو گذاشتم رو بازوش و اونم فورا بغلم کرد .

پر از خشم بودم ، حتی شاید تنفر . حتی الانم که دارم مینویسم اشک هام می ریزن و اون حس و حال رو دارم.

گفتم : امیوارم هیچ وقت همچین دردی نداشته باشید که لازم باشه کسی درکتون کنه . و گریه هام کمی بلندتر شد .

صورتم رو تو سینه ش فشار میدادم که صدای گریه م بیرون نره اما واقعا از همه چیز نا امید بودم.

خیلی نگذشته بود که دیدم اونم داره گریه میکنه . ساکت شدم تا مطمئن بشم ، آره واقعا داشت گریه میکرد و من هیچ وقت گریه ش رو ندیده بودم.

دردم و ناراحتی و بی پناهیم رو فراموش کردم و فقط التماس میکردم گریه نکن . اشکام رو پاک کردم و گفتم غلط کردم اصلا پام درد نمیکنه فقط جون من گریه نکن.

 

 

213.

اینکه اینجا بنویسم از روزمرگی هام کمک بزرگی بهمون میکنه که یادمون  نره لحظات خوبمونو یا حتی سختی هایی که برای چیز هایی که دوسش داشتیم و هدفمون بوده کشیدیم .

همین الانشم برمیگردم چند پست قبل کلی حالم خوب میشه . وقتی پست های قبل از عروسی رو میخونم یادم میاد که چه ذوقی داشتیم برای این روزهامون و چه ترس ها و سختی هایی رو رد کردیم تا عروسی تموم شد.

تو این چند وقتی که نبودم رفتیم زادگاه همسر رو دیدیم . خونه اقوام رفتیم. ناهار یه جا و شام یه جای دیگه . بعضی روزا اون وسط عصرونه هم خونه یه نفر دیگه بودیم.

قبل از سفر احوال پام خیلی بهتر شده بود اما خب روزهای آخر سفر دیگه دردم شروع شده بود چون استراحت نداشتم اغلب توالت فرنگی نبود و سر سفره پیش بقیه روی زمین مینشستم و خب خونه بعضی ها هم پله داشت و آسانسور نبود. 

برای ما که تو شهر های بزرگ متولد شدیم این همه فامیل بازی و رفت و آمد دیگه یه کم منسوخ شده و من واقعا بهش عادت نداشتم.

فکرشو بکنید ، ظهر همه خاله و دایی ها یه جا بودیم و شام دوباره همه باهم میرفتیم خونه یکی دیگه ! 

و همه این ها برای من تازه و جدید بود . 

خب ما یه سری جلسات خانوادگی ماهانه داریم که اونم فقط زنونه ست . 

و چند تا مهمونی بزرگ مثل اعیاد مذهبی و سالگرد مامان بزرگ و بابا بزرگم که علاوه بر خانواده خودمون و اقوام حدود ۴۰۰ نفر دیگه هم هستن .

روز های آخر سفر واقعا بد خلق شده بودم چون برام بی معنی بود وقتی همه رو دیدیدم بازم باید خونه تک تک اقوام بریم وگرنه ناراحت میشن! خب صد البته اگه منم حالم خوب بود برام بد نبود رفتنش .

اما با وجود درد و محدودیت هایی که داشتم که نمیتونستم هرطور راحتم تو مهمونی بشینم و چادر میپوشیدم و پله و مشکل دستشویی ، دیگه واقعا اصرار های مادرشوهر مبنی بر اینکه خونه همهههه باید بریم برام عذاب آور بود . 

چند روزی هم تهران رفتیم که خب هم داداش من هست و هم خواهر همسر و چند تا از فامیل های دیگر .

و با اون همه درد و بی اعصابی من باید میرفتیم خونه عمه همسر که طبقه چهارم و بدون آسانسوره!! خب دفعه قبل که تهران بودیم رفته بودیم خونشون و من متوجه نمیشدم چرا کسی نمیفهمه برای پای من خوب نیست که بیام طبقه چهارم!! میگفتن عمه ست و ناراحت میشه!!! عمه نباید بفهمه سلامتی مهم تره؟؟ 

 

ادامه دارد....

 

 

212.

یه وقتایی حجم عظیمی از دلتنگی میاد و قلنبه میشه تو گلوم. 

یه وقتایی جلو چشممه اما انگار سال هاست منتظرش بودم و اون نبوده .

چند وقتی هست که میره اضافه کاری و حسابی داریم پول جمع میکنیم برای نقشه هایی که برای آینده زندگیمون کشیدیم.

میخواییم رو پای خودمون بایستیم و یه مزرعه کوچیک راه بندازیم.

میدونم که خیییلی سخته . اما ما از پسش بر میاییم چون پشت همیم.

وضعیت پام خداروشکر خیلی بهتره .

درصد روماتیسمم البته کمی بالا بود اما بیشتر مشکل از تصادف بوده .

فعلا باید مراقبت کنم تا کامل رفع بشه . اما خداروشکر راه میرم و کارهام رو خودم انجام میدم.

واقعا ممنونم از خواننده های خاموش وبلاگم . خیلیه که بیشتر از یکسال خواننده یه وبلاگ باشی اما خاموش!! واقعا ممنونم ازتون .

ببخشید که ناراحتتون کردم اما سعی میکنم از این به بعد بیشتر بنویسم. 

از حرف های خوب و شادی