از خوبی های سفرمون چرا نگم؟؟
دامغان که بودیم ، یه روز صبح تا ظهر قرار شد برای خودمون باشیم . رفتیم پارک کلی عکس های خوشگل گرفتیم ، رفتیم بازار خرید کردیم.
یکی دوتا مسجد قدیمی داشت که رفتیم و دیدیم ، دست تو دست و خندون و شاد .
خدا خیرش بده یکی از دایی هاش ماشینش رو از روز اول که رسیدیم داد به ما و راحت هر جا میخواستیم میتونستیم بریم.
یه روزم با مادرشوهر رفتیم چشمه علی ، بنده ی خدا کلا دور ما نمیومد .
همون اول یه جا نشست و گفت شماها برید . ما هم با خیال راحت کلی سلفی خوشگل گرفتیم.
کارمون که تموم شد به همسر گفتم مامانتو صدا کن چندتا عکس سه نفری هم گرفتیم و چندتا هم مادر و پسری .
بعدم رفتیم سر زمین های پسته ، زمین های مادرشوهر اینا و بقیه فامیل رو دیدیم .
خونه روستایی پدر بزرگ همسر رو دیدیم .
خونه ای کودکی مادرشوهرم اونجا بودن و اونجا ازدواج کردن ( خب فکر کنم ۱۵ سال نداشتن که ازدواج کردن)
رفتیم خونه دایی مادرشوهر که یه پیرمرد و پیر زن شیرین زبون و خوش برخورد بودن تو یه خونه ی نوساز اما تو بافت روستا و یه حیاط خیلی بزرگ با کلی درخت انار.
من عاشق انارهای کوچولو ام ، اندازه یه بند انگشت ، خشکشون میکنم و برای کارهای تزئینی ازشون استفاده میکنم.
تو راه روستا و تو خونه دایی مادرشوهر کلی انارهای ریز و قشنگ جمع کردیم.
همسر از خاطرات تابستون های کودکیش تعریف میکرد که میومده دامغان پیش پدربزرگش .
از همون موقع عاشق کشاورزی شده ، همین الانم چشماش قلبی میشه وقتی رویا پردازی میکنیم از مزرعه کوچیکی که نقشه ش رو داریم برای خودمون میکشیم.
تهران که رسیدیم شب اول رو خونه هانیه موندیم و صبح فرداش داداشم اومد دنبالمون و رفتیم خونه اونا پیش سوگل عمه .
فردا صبحش تولدم بود ، کیک خریدیم و راه افتادیم سمت پارک لاله
سرراه میخواستیم بادکنک هلیومی بخریم اما خب دقیق نمیدونستیم کجا دارن و خلاصه پیدا نکردیم .
یه گل فروشی خیلی بزرگ و قشنگ دیدیم و به توصیه داداشم پیاده شدیم و رفتیم ببینیمش اونا بخاطر سرما و بچه از ماشین پیاده نشدن .
یه قسمت از گلفروشی پر از گیاه ها و درختچه هایی بود که میشد برای مزرعه مون بخریم و باز کلی رویا پردازی کردیم که یه قسمت از مزرعه رو خونه بسازیم و یه باغچه قشنگ درست کنیم .
از همون گلفروشی دوتا بادکنک نی دار خریدیم ، یکی قرمز و یکی سفید ، رنگ تم وسایل خونمون.
تو ماشین ، سوگل با بادکنک ها مشغول بازی شد و جیغ های خوشحالی میکشید .
تازه یادمون افتاد که ظرف و چنگال برای خوردن کیک نیاوردیم .
این بار که پیاده شدیم ظرف بخریم از یه دست فروش که چتر داشت یه چتر بی رنگ خریدیم که من از بچگی عاشقش بودم.
ظرف یکبار مصرف هم قرمز خریدیم ، شمع های تولد من هم دو تا2 قرمز اکلیلی شد.
تو دلم ذوق تم تولدم رو داشتم که تو ماشین بادکنک قرمزمون ترکید!
تو پارک هم داداشم کلی ازمون عکاسی کرد و کلی عکس های فضای باز قشنگ به آلبوممون اضافه شد.
بعد از پارک راه افتادیم سمت کاخ گلستان ، موزه ای که عمه همسر هم اونجا کار میکنه اما اونروز شیفت نبود .
بلیط خریدیم و رفتیم داخل ، چه فضای دلباز و قشنگی . یه باغ واقعی .
سوگل تو اون هوای سرد پیله کرده بود که بذارین من برم تو حوض و مامانش طفلی کلا درگیر بچه بود .
باز ما و داداش کلی عکاسی کردیم و فضای داخل موزه رو دیدیم که خودش چندین ساعت طول کشید چون چندتا ساختمون هست و ما همه ی ساختمون ها رو نرفتیم.
بعد از اون تو بازار همون نزدیک کمی گشتیم و من سفره حصیری که خیلی وقت بود میخواستم و پیدا نمیکردم خریدم .
کل راه رفت و برگشت تا موزه که کلی پیاده روی داشت چون ماشین رو دور پارک کرده بودیم دست تو دست همسر بودم و این بهترین حسی بود که داشتم.
قبل از اینکه به موزه برسیم تو ماشین به شدت دل درد شده بودم ، همسر جلو نشسته بود و نمیتونستم دستش رو بگیرم اما به محض اینکه پیاده شدیم و دستم رو گرفت واقعا دلم آروم شد و دیگه درد نداشتم .
بعد از موزه همه خیلی گرسنه بودیم ، ساعت نزدیک چهار بود که رفتیم رستوران ناهار بخوریم .
طبق معمول من بختیاری سفارش دادم و همسر کوبیده . هیچ وقت دلیل عشقش به کوبیده رو نفهمیدم😂😂😂
البته ما کلا هر وقت دو مدل غذا سفارش بدیم باهم میخوریم یعنی از هردوش .
مریم جوجه و داداشمم ماهی سفارش دادن اما اونا باهم نخوردن😂😂
از رستوران که اومدیم بیرون گفتیم فکر شام نباشید که ما دیگه شام نمیخوریم.
خونه که رسیدیم سوگل خوابید و من همسر هم رفتیم یه کم استراحت کنیم که خوابمون برد. از خواب که بیدار شدیم جفتمون اونقدر گرسنه بودیم که انگار کل روز هیچی نخوردیم!!
فقط دعا میکردیم زن داداشم به حرف ما گوش نکرده باشه و شام درست کرده باشه😂 اما اومدم بیرون و دیدم گاز خاموشه و دنیا رو سرمون خراب شد😂😂😂
خلاصه که با زبان بی زبانی گفتیم آقا ما گشنه ایمممممم!!!!
اونا هم فوران پیتزا و قارچ سوخاری سفارش دادن و اگه همسر درگوشم نمیگفت دل درد میشی ، من یه پیتزا رو کامل خورده بودم😂😂😂
یه شبم که از خونه عمو همسر داشتم برمیگشتم خونه هانیه من گرسنه شده بودم ، شدیددددد .
مادر شوهر هم تو ماشین ما بود ، منم پیله کردم من چلو گوشت میخوام ، ساعت دوازده شب گذشته بود و رستورانی باز نبود . فست فود ها باز بودن اما من فقط چلو گوشت میخواستم😂😂😂
مادر شوهر هم گفت فردا برات درست میکنم.
رسیدیم خونه هانیه هم برای من نون گرم کردن با کالباس بخورم 😂😂😂 مثل قحطی زده ها شده بودم.