خسته بودیم ، گرم هم بود . دو تا پنکه روشن کرده بودم. اتاق من کولر نداره .
دراز کشیدیم وسط اتاق ، بغلم کرد . محکم. صورتم روی صورتش بود و دستش دور گردنم . دستامو حلقه کردم دور کمرش .
*
تلفنش زنگ خورد، لحن صحبتش معلوم بود علیرضا یا فرشاد پشت خطه ..
انگار داشتن قرار میذاشتن جایی برن ، منم تو آشپزخونه داشتم هندونه قاچ میکردم.
برگشتم تو پذیرایی گفت: خانوم؟ من با بچه ها برم گیم سنتر؟
سرش تو گوشی بود و clash بازی میکرد.
گفتم : نه . من خونتونم نرو جایی.
گفت: نیم ساعته میام.
گفتم: من که نیستم هر جا دوست داری برو .
به دوستاش خبر داد که (عیال جان اینجاست اجازه نمیده بیام)
نرفت .
دور هم هندونه خوردیم و clash بازی کرد و فیلم دیدیم.
*
نفس هاش خیلی زود آروم شد . فکر نمیکردم اینقد زود خوابش ببره .
نگاش کردم ، خواب بود واقعا .
فوتش کردم .... نه ....خواب بود.
کاش اتاق منم کولر داشت . پنکه جوابگو نبود.
*
صبح ساعت هشت بیدارم کرد و گفت بیرون کار داره .
صورتشو بوسیدم و دوباره خوابیدم.
یه ساعت بعد زنگ زد و بیدارم کرد : برنامت چیه؟ بریم بیرون؟
گفتم : بریم.
گفت : پاشو لباس بپوش الان میام.
حاضر شدم و اومدیم ماشین بابا رو گرفتیم .
گوجه سبز و دونات و کالباس و نون برداشتیم و راهی شدیم.
کلی حرف زدیم . از همه چیز و همه کس .
*
بدنم خسته شده بود ، خواستم از بغلش بیام بیرون اما گردنمو محکم گرفته بود.
ترسیدم خیلی تکون بخورم بیدار بشه .
سعی کردم همونجا بخوابم.
کمرشو محکم تر گرفتم و چشمامو بستم.
*
رفتیم و رفتیم و رفتیم ....
کنار رودخونه ، زیر یه سایه ی درخت ماشین رو پارک کردیم .
منوپاد و گوشیمو برداشتم و رفتیم کنار آب .
چند تا سلفی گرفتیم.
ایستادم رو یه تخته سنگ که کنار درخت بود ... قدم ازش بلندتر شد. خیلی بلند تر .
چند تا عکس گرفتم ، بچه هامونم ببینن قدم از باباشون بلندتر شده .
*
خوابم برد همونجا ، تو بغلش . گرمم بود ولی ...
اونطوری بیشتر احساس گرما میکردم.
آروم بوسیدمش ، بیدار نشد.
*
برگشتیم تو ماشین و رفتیم سمت یه رستوران که ناهار بخوریم.
روی کوه یه تخت گذاشته بودن ، راه پله داشت . رفتیم و نشستیم روی تخت...
روبه رومون آبشار بود.
پشت سرمون کلی درخت ...
کنارمون گل های خودرو وحشی...
چایی آورد و سفارش پاچین دادیم و رفت .
*
آروم دستش رو از روی گردنم برداشتم و یواش اومدم بیرون از بغلش .
خنک تر که شدم دوباره خوابم برد.
*
فیلم دیدیم تا ناهارمون آماده بشه .
ناهار اومد. چه بویی ...
بوی ترش آبلیمو و عطر زعفران...
براش لقمه میگرفتم و میدادم دستش .
برام دوغ میریخت و گوجه میذاشت تو بشقابم.
بعد از ناهار که راه افتادیم سمت خونه تازه یادم اومد یه سی دی بذارم ...
*
آمده بادِ صبا ، بِگشا پنجره ها را
آسمان ها ، همه آبی
لاله ی سرخ چمن ، شعر آزادی مرا
می سَراید ، همه آبی
پرِ پروازِ منی ، معنیِ رازِ منی
یادِ خورشید و ماه ، همه آوازِ منی تو
چشمِ گل مانده به در
همه جا رنگِ سحر را می نویسد ، همه آبی
تو عروسِ چمنی ، تو گل یاسمنی
تو سپیده ، توسپیدار
سبزه ها را لبِ آب ، بویِ گل برده به خواب
آب با نوازش ، صبحِ بیدار
پرِ پروازِ منی ، معنیِ رازِ منی
یادِ خورشید و ماه ، همه آوازِ منی تو
چشمِ گل مانده به در
همه جا رنگِ سحر را می نویسد ، همه آبی
تو عروسِ چمنی ، تو گل یاسمنی
تو سپیده ، توسپیدار
همرهِ گل ، سوی بهار
همدمِ گل ، روی بهار
گل همه گل ، بوی بهار
با ترانه
گل همه گل ، مستِ بهار
دامنِ گل دستِ بهار
پرپرِ گل ، مستِ بهار
عاشقنه
همرهِ گل ، سوی بهار
همدمِ گل ، روی بهار
گل همه گل ، بوی بهار
شاعرانه
آمده بادِ صبا ، بِگشا پنجره ها را
آسمان ها ، همه آبی
لاله ی سرخ چمن ، شعر آزادی مرا
می سَراید ، همه آبی
پرِ پروازِ منی ، معنیِ رازِ منی
یادِ خورشید و ماه ، همه آوازِ منی تو
پرِ پروازِ منی ، معنیِ رازِ منی
باغِ زیبای من ، همه آوازِ منی تو