98.

ببین چقدر حواسم پرته....

اصلا یادم رفته از شبای احیامون بنویسم...

شب اول که همون شبی بود که حالم بد بود و رفتیم دکتر و آمپول...

شب دوم شبی بود که رفتیم عینک همسر رو تحویل گرفتیم و بعد اومدیم خونه ی مامانم افطاری ، دیگه تا رسیدیم حرم دعا تموم شد . جای خوبی هم گیرمون نیومد بشینیم.... گرم هم بود . تشنه هم بودم. حالمم هنوز کامل خوب نشده بود.

شب سوم اما درست و درمون رفتیم حرم ، با مادر شوهر . سه تایی...

یه کم دور تر از ما نشست . ما دوتایی کنار هم بودیم. 

با هم دعا خوندیم ، با صدای بلند.

پشتم درد گرفته بود ، پاهام مور مور میشد ...

همسر گفت پشتتو به من کن و تکیه بده ، گفتم زشته ...

گفت نه تکیه بده راحت بشین .

تکیه دادم بهش، زانو هامو گرفتم بغلم.

در گوشم حرف میزد .... خنده م میگرفت.

کلی بچه دور و برمون بود . شکلات میدادیم بهشون... کثیف کاری میخوردن بهشون میخندیدیم.

از تو جیبش مغز زردآلو میداد بهم . چسبید . خیلی خوشمزه بود.

قرآن سر گرفتیم ، بهش گفتم واسه کارت هم دعا کن...

ازون هواپیما کوچولوعا که دوربین داره اومد بالاسرمون...

آخرای قرآن سر گرفتن بارون شروع شد. اول کم بود اما زیاد شد..... شدید‌....

میگفت بدممممم میاد جورابام خیس شدههههههه دارم میمیرم.

میگفتم صورتتو بگیر زیر بارون کیف کن.

 

 

97.

اونقد روزهام شلوغه که اصلا یادم رفت بیام و بنویسم همسرجان عینکی شد.
از همون روزهای اول چشم هاش قرمز میشدن و گاهی سوزش و درد هم داشت.
رفتیم دکتر و بعد از معاینه دوتا قطره برای شست و شو داد و گفت خوشبختانه چشم های بسیار خوبی داری فقط نسبت به نور و آلودگی حساس شدن که بهتره تو فضای باز عینک بزنی.
پنج شنبه رفتیم بینایی سنجی و یه عینک فتو‌کروم گرفتیم.
خیلی بهش میاد...
کلی خوشتیپ تر شد...
شبیه دکتر ها شده.
به منم میگه برو بگیر . من کلا عینک بهم میاد ، خیلی زیاد هم بهم میاد اما خب مشکلی نداره چشم هام.
میگه خوشگل میشی یه فتوکروم بگیر ، چشم هاتم سالم میمونن...
فعلا که دارم مقاومت میکنم.
.
شنبه هم رفتیم ثبت نام وام ازدواج.
به دلیل جانباز بودن پدرشوهر به همسر بیست تومن و به من ده تومن وام میدن...
روز چهارمین ماهگرد عقدمون وام ازدواج گرفتیم...
مامانم اینا گفتن وام رو لازم ندارن برای جهیزیه ، قرار شد اونم بمونه دست همسر.
.
دو میلیون پول آلبوم میدن مردم؟؟؟؟
آلبوم عروسی میگم...
اونم کوچولو...
بیست در چهل مثلا...
یا شایدم بیست در سی....
بعد همش در حال بغل و ماچ و بوس؟
خب این عکسا رو روشون میشه بدن کسی ببینه؟؟؟
والا ماعم آتلیه رفتیم.... عکس گرفتیم....
این کارا چیه؟؟
نمیگم زشته ها.
خیلیم خوشگله .
خیلیم عکسای اروپایی و شیک...
اما من دلم نمیاد دو میلیون پول عکس ِ ماچ و بوس و بغل بدم...
لااقل یه جایی میرم عکس میگیرم که روم بشه عکسامو نشون بچه هام بدم.

96.

هیچ وقت از خواب و رویا دیدن خوشم نیومده . ترجیح میدم اون چند ساعتی که میخوابم در خاموشی و بی خبری کامل باشم.
عاشق خوابیدنم. در طول روز تاااااا بتونم میخوابم ، بی هیچ مشکل بدن درد و خشک شدن بدن و اینا ...
البته جدیدن سنم رفته بالا بیدار که میشم یه کمی پاشنه های پام درد میکنه که گمونم خار پاشنه گرفتم اما تا همین یک سال پیش توانایی بیست ساعت یک ضرب خوابیدن رو داشتم...
تو خانواده فقط من و داداش بزرگه م عشق خوابیم ، با این تفاوت که من از رویا دیدن خوشم نمیاد اما آقای داداش خواب و رویا و حتی کابوس رو دوست داره و معتقده مثل تفریحه ، مثل فیلم وحشتناک نگاه کردن مثلا.
در طول زندگیم دو بار خواب درست و درمون دیدم...
یه بارش وقتی خاله ی مامانم فوت کرده بود ، همون روزای اول ...
خواب دیدم وارد مجلس ترحیم خاله شدیم ، خاله همون دم در روی یه صندلی نشسته بود...
خیلی خندون و خوشحال...
زانو زدم جلو پاش ...
گفتم خاله؟؟؟؟ خوبین؟؟؟ جاتون خوبه؟؟؟ راحتین اونجا؟؟؟
با همون لبخند همیشگی که سراغ داشتم ازش گفت آره خاله خیلی راحتم فقط این دختره زهرا خیلی داره اذیتم میکنه . خیلی بی قراری میکنه ، دیگه ناصرآقا اومده سراغم گفته مامان یه چیزی به زهرا بگین آروم بشه ...
من خب اسم دختر و داماد خاله ی مامانم رو نمیدونستم. صبح که برای مامانم تعریف کردم مامانم گفت زهرا دختر تهتغاری ِ که خیلی به مادر وابسته بود...
خواب رو که برای خانواده مرحوم تعریف کردیم گفتن شوهر زهرا اسمش ناصره...
دفعه دومشم بعد فوت بابا بزرگم...
همون روزای اول ...
من و مامانم و خاله هام و دختر خاله م شبا خونه ی پدر بزرگم میخوابیدیم ...
فقط برای اینکه حس آرامش بیشتری داشتیم....
یه شب خواب دیدم که همگی دور هم نشستیم و من دارم یه اتفاقی از زندگیم تعریف میکنم و تو این تعریف وقایع چند باری اسم محمد رو به عنوان همسرم آوردم...
صبح که بیدار شدم خواب رو تعریف کردم برای مامانم و گفتم مامان حالا ببین کی بهت میگم اسم شوهرم محمده ...
یک سال بعد از فوت پدر بزرگم ما ازدواج کردیم...
و بعدن یه روز که دور هم نشسته بودیم ، به خودم اومدم دیدم دارم همون وقایع تو خواب رو بازگو میکنم برای جمع و اسم شوهرم محمده...

 

 

95.

مامانم اینا افطاری دعوت بودن . مامان همسرجان هم دعوت بودن جایی.
به همسر زنگ زدم که پیتزا و فرنی ژله درست میکنم بیا دنبالم.
نیم ساعت مونده به افطار رسیدیم.
همون مانتو هدیه ی مادرشوهر رو پوشیدم ، با یه ریمل مفصل و یه رژ لب خوشرنگ.
رسیدیم و بدو بدو چایی دم کردم و سفره آماده کردم و چیدم...
مادرشوهر از راه رسید ، گویا چیزی جا گذاشته بودن و برگشتن بر دارن...
نیم نگاهی به سفره ی رنگی و یه لبخند ...
ظرف پیتزا رو تعارف کردم.
یه برش برداشتن و خدافظی کردن.
.
بعد از سحری دل درد گرفته بودم و همسر برام عرق نعنا و چایی نبات آورد.
بهتر شدم و بعد از سحری خوابیدم.
صبح اما همچنان دل درد شروع شد به طرزی عجییییب...
گلاب به روتون یا تو دستشویی بودم یا میومدم از ضعف میوفتادم میخوابیدم.
گوشمم بدهکار حرف همسر نبود که بریم دکتر .
دیگه از تحملم تموم شد و قبول کردم بره واسم قرص ضد تهوع بخره .
قرص رو که خوردم حالم بهتر شد اما دستشویی رفتنه بیچارم کرده بود...
بعد از افطار رفتیم دکتر ...
احتمالا سسی که رو پیتزا ریختم تاریخ گذشته بوده چون فقط من سس خوردم.
فشارم ۹ بود.
میگفت چون اسهال و استفراغ داشتی باید مایعات میخوردی و بخاطر همین فشارت اومده پایین و بی حالی...
دو تا آمپول داد و همسر رفت داروخونه منم فرستادن تو تزریقات.
آمپول دومی رو که زد و اومدم بلند بشم سرگیجه داشتم و حالت تهوع ...
محمد اومد کمکم کنه اما دید حالم خیلی بد شد و اومد پرستار رو صدا زد...
دراز کشیدم و فقط صدا ها رو میشنیدم...
از خییییلی دور...
انگار ته یک چاه افتاده بودم....
خیلی سبک...
پرستار یه مشت آب ریخت تو صورتم و روسری م رو باز کرد...
یه کم که گذشت حالم بهتر شد...
دکتر سفارش کرد مایعات فراوان و شیرینی بخورم.
اومدیم بیرون و رفتیم بستنی خوردیم...
تازه یه کم جون گرفت بدنم...
سحری هم اشتها نداشتم فقط چند تا قاشق غذا خوردم..
اما مامان یه لیوان آب قند که چه عرض کنم.... شیره خالص بود دیگه ...
و یه لیوان آبمیوه بهم داد.
قرص های دکتر رو هم خوردم به اضافه مولتی ویتامین...
الان همچین جون دارم که باورم نمیشه دیروز چه حال زاری داشتم...

94.

خسته بودیم ، گرم هم بود . دو تا پنکه روشن کرده بودم. اتاق من کولر نداره .
دراز کشیدیم وسط اتاق ، بغلم کرد . محکم. صورتم روی صورتش بود و دستش دور گردنم . دستامو حلقه کردم دور کمرش .
*
تلفنش زنگ خورد، لحن صحبتش معلوم بود علیرضا یا فرشاد پشت خطه ..
انگار داشتن قرار میذاشتن جایی برن ، منم تو آشپزخونه داشتم هندونه قاچ میکردم.
برگشتم تو پذیرایی گفت: خانوم؟ من با بچه ها برم گیم سنتر؟
سرش تو گوشی بود و clash بازی میکرد.
گفتم : نه . من خونتونم نرو جایی.
گفت: نیم ساعته میام.
گفتم: من که نیستم هر جا دوست داری برو .
به دوستاش خبر داد که (عیال جان اینجاست اجازه نمیده بیام)
نرفت .
دور هم هندونه خوردیم و ‌clash بازی کرد و فیلم دیدیم.
*
نفس هاش خیلی زود آروم شد . فکر نمیکردم اینقد زود خوابش ببره .
نگاش کردم ، خواب بود واقعا .
فوتش کردم .... نه ....خواب بود.
کاش اتاق منم کولر داشت . پنکه جوابگو نبود.
*
صبح ساعت هشت بیدارم کرد و گفت بیرون کار داره .
صورتشو بوسیدم و دوباره خوابیدم.
یه ساعت بعد زنگ زد و بیدارم کرد : برنامت چیه؟ بریم بیرون؟
گفتم : بریم.
گفت : پاشو لباس بپوش الان میام.
حاضر شدم و اومدیم ماشین بابا رو گرفتیم .
گوجه سبز و دونات و کالباس و نون برداشتیم و راهی شدیم.
کلی حرف زدیم . از همه چیز و همه کس .
*
بدنم خسته شده بود ، خواستم از بغلش بیام بیرون اما گردنمو محکم گرفته بود.
ترسیدم خیلی تکون بخورم بیدار بشه .
سعی کردم همونجا بخوابم.
کمرشو محکم تر گرفتم و چشمامو بستم.
*
رفتیم و رفتیم و رفتیم ....
کنار رودخونه ، زیر یه سایه ی درخت ماشین رو پارک کردیم .
منوپاد و گوشیمو برداشتم و رفتیم کنار آب .
چند تا سلفی گرفتیم.
ایستادم رو یه تخته سنگ که کنار درخت بود ... قدم ازش بلندتر شد. خیلی بلند تر .
چند تا عکس گرفتم ، بچه هامونم ببینن قدم از باباشون بلندتر شده .
*
خوابم برد همونجا ، تو بغلش . گرمم بود ولی ...
اونطوری بیشتر احساس گرما میکردم.
آروم بوسیدمش ، بیدار نشد.
*
برگشتیم تو ماشین و رفتیم سمت یه رستوران که ناهار بخوریم.
روی کوه یه تخت گذاشته بودن ، راه پله داشت . رفتیم و نشستیم روی تخت...
روبه رومون آبشار بود.
پشت سرمون کلی درخت ...
کنارمون گل های خودرو وحشی...
چایی آورد و سفارش پاچین دادیم و رفت .
*
آروم دستش رو از روی گردنم برداشتم و یواش اومدم بیرون از بغلش .
خنک تر که شدم دوباره خوابم برد.
*
فیلم دیدیم تا ناهارمون آماده بشه .
ناهار اومد. چه بویی ...
بوی ترش آبلیمو و عطر زعفران...
براش لقمه میگرفتم و میدادم دستش .
برام دوغ میریخت و گوجه میذاشت تو بشقابم.
بعد از ناهار که راه افتادیم سمت خونه تازه یادم اومد یه سی دی بذارم ...
*
آمده بادِ صبا ، بِگشا پنجره ها را
آسمان ها ، همه آبی
لاله ی سرخ چمن ، شعر آزادی مرا
می سَراید ، همه آبی
پرِ پروازِ منی ، معنیِ رازِ منی
 یادِ خورشید و ماه ، همه آوازِ منی تو

چشمِ گل مانده به در
همه جا رنگِ سحر را می نویسد ، همه آبی
تو عروسِ چمنی ، تو گل یاسمنی
تو سپیده ، توسپیدار
سبزه ها را لبِ آب ، بویِ گل برده به خواب
آب با نوازش ، صبحِ بیدار
پرِ پروازِ منی ، معنیِ رازِ منی
 یادِ خورشید و ماه ، همه آوازِ منی تو

چشمِ گل مانده به در
همه جا رنگِ سحر را می نویسد ، همه آبی
تو عروسِ چمنی ، تو گل یاسمنی
تو سپیده ، توسپیدار
همرهِ گل ، سوی بهار
همدمِ گل ، روی بهار
گل همه گل ، بوی بهار
 با ترانه

گل همه گل ، مستِ بهار
دامنِ گل دستِ بهار
پرپرِ گل ، مستِ بهار
 عاشقنه

همرهِ گل ، سوی بهار
همدمِ گل ، روی بهار
گل همه گل ، بوی بهار
 شاعرانه

آمده بادِ صبا ، بِگشا پنجره ها را
آسمان ها ، همه آبی
لاله ی سرخ چمن ، شعر آزادی مرا
می سَراید ، همه آبی
پرِ پروازِ منی ، معنیِ رازِ منی
 یادِ خورشید و ماه ، همه آوازِ منی تو
پرِ پروازِ منی ، معنیِ رازِ منی
 باغِ زیبای من ، همه آوازِ منی تو

93.

اولین رمضان دو نفری مون...

سحری خوردن های دو نفری ...

مهمونی ها و دعوت های افطاری ...

پیام های (قبول باشه خانوم جان) همسرجان دَمِ افطار ، وقتی پیشم نیست...

بوسه های من برای باز کردن روزه م وقتی همسر پیشمه ...

..

تمام این عاشقانه ها رو باید ثبت کنم...

نه اینجا...

اینجا جا نمیشن ...

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است ...

.

در طول بیست سال عمرم هیچ وقت موهامو چتری نزده بودم...

افطاری دعوت بودیم ، لحظه ی آخر ، در حال خط چشم کشیدن ، یهو به سرم زد موهامو چتری بزنم...

قیچی برداشتم و یه طره مو گرفتم و قررررررچ ...

ولی خوشگل شدم...

خوشگل همیشه بوده ام البته^_^

اما بهم میاد ...

دوست داشتم خودمو.

.

این روزا کلی کار ریخته سر همسر جان...

از اول تیر ، هجوم مسافر هاست و هتل کلی کار اداری و دنگ و فنگ داره ...

صبح تا ظهر از این اداره به اون سازمان...

ظهر تا شب هم باید بمونه تو هتل چون یه سری تعمیرات دارن و همسر باید باشه بالاسرشون که خرابکاری نکنن...

شب هم خسته و بی جون میاد خونه ...

همه ی این ها به کنار ...

غرغر های این صالحی رو اعصاب و روان جفتمونه ...

باید یه چیزی نذر کنیم یه کار خوب پیدا بشه  و راحت شیم..

.

امشب هم مادرشوهرجان یک عدد مانتو هدیه دادن بهم ، عیدی^_^

با خواهر شوهر جان رفتن خریدن برام^_^

گفتن رنگشو دوست نداری با محمد برو عوض کن.

گفتم دوست دارم ...

سورمه ای با گل های صورتی و سرخابی ...

خوشگله ...

.

این غرغر های صالحی طوری رو اعصاب و روان جفتمونه که یکی دوبار بحثمون شد..

یعنی غرغرهاش باعث اذیت و آزار همسره و خب به تبع اون تو رابطه مون تاثیر میذاره .

.

امشب قبل از رفتن به افطاری خیلی از دستش کفری شدم.

میدونم دلیل ناآرومی هاش کجاست اما خب من چه کنم؟

.

هیچ کدوم ازین حرفا و بحث ها مهم نیست مداد...

به هیچ کدومش فکر نکن.

نذار یه مهمونی رفتن تلخ کنه رابطه ی شیرینتونو.

نذار بیخودی روتون باز بشه تو روی هم.

غیر از این مرد مهربون که الان کنارت خوابیده و صدای نفس هاشو میشنوی هیچ کس و هیچ چیز دیگه ای مهم نیست.

 

 

92.

نمیگم صد در صد همه چی گل و بلبله اما گل و بلبل هاش اونقدر زیاده که بقیه ش به چشم نمیان کلا..

افطار اومد دنبالم و رفتیم خونشون ، دوتایی، سفره چیدم ...

میوه و شربت و چایی و خرما و سوپ و نون و پنیر و کره و سبزی  ...

افطار کردیم و رفتیم حرم ، صحبت کردیم ، دعا خوندیم ، آرزو کردیم ، قربون صدقه ی نی نی های مردم شدیم:)

راه افتادیم سمت خونه ی ما.

سر راه شیر  و بستنی خریدیم...

تو سوپر میگه : کالباس بخرم خالی بخوریم؟(عاشق کالباس خالی خوردنه:))

کالباس خریدیم ، گوجه خریدیم ...

اومدیم خونه ، شیر موز و خرما درست کردم و خوردیم .

زولبیا پخته بودم براش و خدا خدا میکردم خوشش بیاد... دوست داشت ، خییییلی زیااااد😍

.

خوشبختی فقط همین که وقتی رو موتور میشینم پشتش و کمرشو بغل میکنم ، آسمونو نگاه میکنم و از ته دل میگم :ممنووووووووونم ازت.

.

چقدر امشب دعا کردم که همه مجرد ها این روزهای خوب رو تجربه کنن .

 

 

91.

یادمه که همیشه چقدر برام سخت بود بخوام از مامان یا بابا پول بگیرم.

بعد با خودم فکر میکردم که من ازدواج کنم چقدددددر برام سخت خواهد بود که بخوام از همسرم پول یا چیزی بخوام.

اما از همون روز اول عقد  خودش پول گذاشت رو میزم گفتم این چیه گفت پول تو جیبی..

چندین بار هم بعدش این کار رو کرد.

یه بار بعدش همون شب تولدش که با هم رفتیم بیرون وقتی تو دیزین ترک نشسته بودیم پول گذاشت تو کیفم.

یا مثلا شبی که داشتم میرفتم تهران ..

یا همین دیشب پول گذاشت تو کیف لوازم آرایشم جلوی آینه .

و خیلی موارد دیگه .

خیلی برام راحت شده وقتی چیزی میخوام بهش بگم که بخره . خیلی راحت هم قبول میکنه .

البته مامان و بابا هم هر وقت چیزی ازشون خواستم خیلی راحت برام خریدن اما بازم برام سخت بود که بهشون بگم.

روز چهارشنبه ی هفته ی پیش رفتیم پیاده روی ، تو مسیر یه فروشگاه بزرگ لباس زیر دیدیم و کنجکاو شدیم بریم تو...

فروشگاه به دو قسمت زنونه و مردونه تقسیم میشد و خیلی راحت هر چی که میخواستی میذاشتی تو سبد و میرفتی صندوق حساب میکردی .

تا اومدم برم سمت زنونه ، کارتش رو داد بهم . گفتم حالا صبر کن ببینم چیزی میگیرم ...

گفت خب حالا دستت باشه ...

منم نامردی نکردم و کلی چیز خریدم:)

خب البته لازم هم داشتم و بیخودی خرید نکردم:)

 

 

 

90.

یه وقتایی با خودم فکر میکنم تو همین سه ماه چقدر بزرگ شدم...

چقدر مواظب حرف زدنم شدم‌. مواظب کارام ...

وقت هایی بوده که به شدت ناراحت بودم اما تونستم خودم رو کنترل کنم که کسی نفهمه ، حتی همسر .

وقت هایی بوده که خیلی عصبانی بودم اما تونستم ساکت شم و حرفی نزنم که پشیمون بشم.

مثل دیروز ظهر، خیلی از دستش عصبانی بودم اما مراقب بودم چیزی نگم که بد بشه . یه کم درشت صحبت کردم که خب دیگه اقتضای اون حال و هوام بود و بعد معذرت خواهی کردم.

مثل دیشب که برای نیومدنش خیلی بهم ریختم...

احساس میکردم یه آدم بیخود و بی مصرف تو زندگیشم که حتی لازم نمیدونه بهش خبر بده که نمیاد...

خیلی گریه کردم ، اومدم اینجا و دلمو خالی کردم ...

اما از لحظه ای که اومد خونمون هیچی نگفتم ، با یه لبخند پهن رفتم استقبالش ...

نوع سلام و علیکش و نوع رفتارش دلجویانه بود ...

منم شدم همون دختر خوشحال و خرم همیشگی .

شام خوردیم و رفتیم اتاق من.

میخواستم یه جوری بهش برسونم که ناراحتم کرده کارش ، یه جوری که باز بحثی پیش نیاد.

تا اومد عشقولانه بشه و بغلم کنه فرار کردم از دستش ، اما به زور بغلم کرد...

حرفاش دوباره گرمم کرد و همه ی دلخوری هام رفت.

یادم اومد که چقدر دوسش دارم ، که چقددددددر دوسم داره.

یه جورایی نرم نرم بهش گفتم که کلی گریه کردم و چشمام درد میکنه.

میدونم که خانوادشون مثل خانواده ی ما پر از قانون و نظم نیست .

اتفاق غیر منتظره زیاد میوفته ، چیزی که خونه ی ما خیلی کم پیش میاد.

اما انتظار دارم وقتی همون دم اومدن کسی چیزی بهش میگه ، قبول نکنه و بگه که داره میاد خونه ی ما ...

یا حداقلش به من خبر بده که نمیاد و به چه علت ...

.

بعدن خیلی ناخواسته از پیام هاش با دوستش فهمیدم که پیش اون بوده و رفتن بیرون

میدونم که دوستش هم این روزا حال و هوای خوبی نداره و چقدر نیاز داره به اینکه با یکی حرف بزنه .

و فهمیدم که چرا نگفته به چه علت نمیاد ، چون نمیخواسته ناراحتی پیش بیاد که بخاطر دوستش نیومده .

البته قرارشون همچین یهویی هم نبوده ، از روز قبلش قرار گذاشتن و اینکه چرا از همون روز قبل به من خبر نداده دیگه سوالیه که ...

.

دیگه تا الان که رفت خونشون با هم خوب و عشقولانه بودیم .

.

داشت یادم میرفت بگم که:

اون مسئله ی قبل هم که ناراحتم کرده بود و دلیلش رو نمیخواستم بگم حل شد.

هفته ی پیش که خونشون بودم حل شد و منم از ذهنم پاکش کردم.

.

امیدوارم تموم این بی نظمی ها وقتی میریم خونه ی خودمون حل بشه .

من خیلی واسم سخته بی برنامه بودن و رو هوا زندگی کردن.

 

 

89.

زود نیست برای تموم شدن روزهای خوبمون؟

چرا باید الان به این نتیجه برسم که کاش بیشتر فکر میکردم درباره ت؟

البته الان از دستت عصبانیم که اینطوری میگم اما جرا باید اینقد عصبانی شم که اینطوری بگم؟

از دیروز قراره که افطار امشب باهم باشیم.

یه ربع قبل از اذان بهت زنگ زدم کجایی پس؟ 

میگی من که گفتم نمیام!

گفتی نمیاااااام؟؟؟؟؟کی گفتی؟؟؟؟؟

میگی کاری برام پیش اومده!

چه کاری که وقتی ازت میپرسم میشه بدونم چکاری میگی نه؟

.

اونم از بحث ظهرمون .

حق با من بود اما آخرشم من معذرت خواهی کردم.

.

گفتی بیرونم کار دارم بعد میرم خونه افطار میکنم میام.

تو دلم عهد بستم اگه تا ساعت ده ازت خبری نشد دیگه بهت زنگ نزنم.

.

زورکی که نیست .

پشیمونی برو...