197.

فردای همون روزی که رفتم کلاس تاب آوری ، صبح که از خواب بیدار شدم با یه چیز وحشتناک روبه رو شدم و تو یه لحظه دنیا روی سرم خراب شد .

یه غده اندازه ی یک گردو بزرگ تو سینه م بود. اول فکر کردم خواب میبینم اما واقعی بود ، درست زیر سینه م.

پاشدم راه افتادم دنبال کارهام و به روی خودم نیاوردم که چی دیدم و چقدر میتونه وحشتناک باشه .

اون روز هم گذشت و به همسر چیزی نگفتم و حتی خودمم فراموش کردم. 

فردا صبح اما دوباره اون لعنتی رو حس کردم ، همسر داشت باهام حرف میزد. 

مردد بودم بهش بگم یا نه .

بالاخره بهش گفتم . 

حال هر دومون گرفته شد . هزار و یک جور فکر بد که اصلا دوست نداشتیم باورش کنیم.

تو اینترنت یه سرچ کردم و بزرگترین نکته ای که پیدا کردم این بود که غدد سرطانی سینه حرکت میکنن و با دست میتونی حس کنی حرکتشون رو ، اما برای من حرکت نداشت و همین دلگرمی شد برای من و همسر .

شبش کمی خون سیاه ازش زد بیرون و باز کلی دلم روشن شد که چیز خطرناکی نیست.

فردا صبح غده کوچیکتر شده بود اما خیلی درد داشت .

رفتیم دکتر و بعد از معاینه یه اسم عجیب غریبی گفت و گفتش که چیز خطرناکی نیست و به زبون ساده خودمون یه جوش چرکی بود اما بزرگ و دردناک.

دیگه کلی کپسول آنتی بیوتیک خوردم تا الان که شده اندازه یه نخود .

 

 

196 .

الان که کنارم خوابیده و خُرخُرش هواست ، میگم خوشبختم ، خوشحالم و حتی خوش شانسم.

اما تا سه ، چهار ساعت پیش خودم رو از بغلش که سعی داشت نازمو بکشه و ناراحتیم رو رفع کنه کشیدم بیرون و به بهانه قرآن خوندن اومدم تو اتاق.

خب طفلی حتی درست و حسابی نمیدونست از چی ناراحتم ، هر چی تلاش میکرد بهم نزدیک شه میزدم تو پَرِش.

دلم برای خودم میسوخت . 

چرا نباید مثل همه ی تو عقدی های دور و برم ، قوم شوهر باهام مثل پرنسس ها رفتار کنن؟ 

چرا زندگی مشترک ما و کارهای مربوط به زندگی مشترک ما باید اینقدر زود شروع بشه؟ 

چرا مثل بقیه تو عقدی های دوروبرم نباید خونه مادرشوهر سفره بندازن جلوم و جمع کنن؟ 

کل خوش خوشان و عروس بودن من همون سه ماه اول بود! 

بعدش اگه میخواستم گرسنه نباشم خودم باید پامیشدم چیزی درست میکردم ، چون کسی خونه نبود.

حتی دلم به حال همسر میسوخت که خونه نامرتب بود پامیشدم مرتب میکردم.

هیچ وقت نبودن . هیچ وقت!

هر کار برای عروسی مون کردیم خودمون کردیم . از قوم شوهر هیچ کس نبود!

.

منتی ندارم .

همه چیو به جون میخرم برای داشتنت.

فدای یه تار موهات.

 

 

195.

دو تجربه ی جدید و دلنشین در یک روز . 

دو دیدار پر اشتیاق در یک روز .

یک روز پر نشاط .

یک روز خوب .

یا اصلا هر تیتری که شما دوست دارید . اما امروز یکی از بهترین و پر نشاط ترین روزهای زندگی م بود . حتی با این سرماخوردگی و حساسیت که فکر میکنم تمام وجودم رو گرفته.

من از بچگی مدلم این بوده که مریضیم بیرونی نمیشه ، نمیشه ، نمیشه ، تا اینکه یهو چپه شم. و این دو روز اخیر حس میکنم سرماخوردگی داره تو بدنم لونه درست میکنه !!!! 

چند روز پیش که میرفتیم تالار برای تست غذا ، از جلوی مرکز مشاوره ای رد شدیم که قبل از عقد رفتیم. یه آگهی زده بودن که همایش تاب آوری همون روز برگزار شده بود اونم با سخنرانی همون خانوم تقویان که ما پیشش رفته بودیم برای مشاوره .

و برای ۱۳ و ۲۰ اردیبهشت هم نوشته بود تکرار میشه. 

خوشحال و خندان از اینکه راهی پیدا کردم که کمی از استرس این روزهای قبل عروسی کم کنم قرار گذاشتیم که بیستم برم همایش .

چند روز بعد از اون هم یکی از دوستان خیلی عزیز ِ مجازی که از دوران پارینه سنگی وبلاگ نویسی من میشناختمش و اون زمانا اونم وبلاگ نویس بود، پیام داد که بیستم میاییم مشهد ماه عسل . 

منو میگی؟ دوان دوان رفتم تو حیاط و جیغ کشان به همسر گفتم پنج شنبه سمیه و شوهرش میان مشهد . برنامتو مرتب میکنی که بریم بیرون ببینیمشون؟

بماند که اول زیاد موافق نبود، میگفت تا حالا ندیدمشون بریم بیرون بگیم چی؟ 

بعدم اصن از دوستای وبلاگته معلوم نیس چیا درباره من نوشتی من روم نمیشه بیام!!

دیگه خلاصه نیم ساعت بهش آویزون بودم تا قبول کرده:)

.

دیشب سالاد ماکارونی درست کردم گذاشتم یخچال که امروز تا ساعت یک سر کلاسم بی ناهار نمونیم. 

یه چیز کیک هم درست کردم که بعدازظهر با بچه ها بریم بیرون بخوریم. 

صبح با همسر رفتیم کلاس و دیدم ااااااای دل غافل .... کلاس های تاب آوری سه جلسه پشت سرهم بوده ، نه جدا!!!

گفتم همونم غنیمته و برم ببینم چی میشه و چقدرررررعالی بود .

چی فکر میکردم و چی شد!!

حالا اونا رو مفصل باید تعریف کنم براتون.

بعد از کلاس اومدیم خونه غذا خوردیم و چپه شدیم!به طرز وحشتناکی خوابم میومد . بیدار که شدم ساعت چهار و نیم بود . 

گوشی رو سایلنت کردم که همسر بیدار نشه و خودم رفتم سراغ فلاسک آبجوش و بقیه مخلفات.

اومدم تو اتاق همسر رو بیدار کنم دیدم گوشیم زنگ خورده . با پیش شماره ی سمیه .

حالا هرچی بهش زنگ میزنم جواب نمیده:/

تو دوراهی موندیم که بریم یا نه که بالاخره برداشت و گفت دیدیم از شما خبری نشد گفتیم برنامتون عوض شده خودمون اومدیم کوهسنگی.

دیگه راه افتادیم ، تازه ما میخواستیم سرراه بریم بازار براشون هدیه بخریم اما خب دیگه وقت نبود . 

دیگه به ناچار یه سکه پارسیان گرفتیم که به سلیقه خودشون از طرف ما برای خودشون هدیه بخرن و یادگاری نگه دارن.

و اونا هم کلی شرمنده مون کردن و یه روسری خوشگلللللل که محلی کردستان هست و یه تبلت آرایشی ( شکل تبلت ِ اما سایه چشم ) برام سوغاتی آوردن.

تبلته اونقد با نمکه دوس دارم شب بغلش کنم بخوابم :)))) همسر نمیذاره:((((

.

و نکته ی جالب و قابل عرض دیگه اینکه فردا یه روز پر خاطره و خاصه برای من و همسر!!

روز ِ یک راز!

یک راز دو نفره و شیرین:)

 

 

194.

امشب دو تا جعبه دونات خریدیم و راه افتادیم سمت خونه همسر . یکیشو که پشت چراغ قرمز ها میدادیم تو ماشین مردم، اون یکیشم اومدیم تو یه کوچه نزدیک حرم و پخش کردیم بین مردم.

یکی از بزرگترین آرزوهام بود .

ما به قول بعضیا ، چادری ها ، مذهبی ها ، حزب الهی ها ، یا هرچی که بهمون میگن شاید واقعا تا حالا کاری نکرده باشیم برا مولامون .

کار امشب که هیچی نبود اما واقعا از بزرگترین آرزوهام بود از بچگی تا حالا .

با همسر صحبت میکردیم سر اینکه این خرج رو مثلا بدیم به یه آدم نیازمند یا اینطوری شیرینی بدیم تو خیابون؟ 

آخرش به این نتیجه رسیدیم که هردوش لازمه . 

چرا الان سر عروسی مون نمیگیم بیاییم این بیست میلیون رو بدیم به یه آدم نیازمند؟ فامیلمون که گشنه ی یه شام نیستن! چرا بدیم اونا بخورن پس؟ 

چرا تولد گرفتیم برای همسر؟ دوستاش که مونده ی یه تیکه کیک و یه شام نبودن! چرا اونا رو ندادیم به یه آدم نیازمند؟ 

چرا دم محرم و صفر که میشه هی پیام و تیکه و کنایه که این مخارج رو بدین به آدم های نیازمند؟

چرا بعضیا تا یه چادری میبینن فکر میکنن کل زندگیش گریه زاری و روضه و نماز و روزه س؟ 

چرا خوشی های دین رو نشون ندیم؟ چرا نگیم آقا به جاش خوش باشیم و بجاش هم ناراحت!

واسه فوت پدر و مادرهاشون چه رستوران ها و چه شام و ناهار ها و چه دسته گل ها و چه کارها .... چرا اون پول ها رو کمک نمیکنن به آدم های نیازمند؟ 

اگه یه آدم نیازمند که لباس مناسب و شیکی تنش نباشه ، بیاد تو همون مجلس شام و ناهاری که برای عزیز از دست رفته شون گرفتن ، بشینه . هیچی بهش نمیگن؟ از مجلس بیرونش نمیکنن؟ جدا نمیکنن از مهموناشون؟؟ 

چقدر آدم های نیازمند اما آبرودار هستن که کسی از وضعیت زندگیشون خبر نداره و به برکت روضه امام حسین میتونن غذایی بخورن یا برای خانوادشون ببرن.

میگم باید همه چیز باهم درست باشه . 

نذری امام حسین و روضه به جای خودش ، کیک و شربت و چراغونی کردن خیابون ها تو ولادت ها به جای خودش ، کمک کردن به آدم های نیازمند بطور مخفیانه به جای خودش ، نماز و روزه ماه رمضان به جای خودش ، خلق خوش و رفتار خوب با مردم به جای خودش ، منتظر واقعی امام زمان بودن به جای خودش .

آخرش تصمیم بر این شد که یه مقدار پول به یه بنده خدایی دادیم که نسخه داروش دویست هزارتومن بود و توانایی پرداختش رو نداشت ، بیست تومن هم دوتا جعبه دونات پخش کردیم تو خیابون .

اونم برای اینکه بگیم ببینید اسلام شادی هم داره ، شیرینی هم داره . مهربونی و خوش رویی هم داره .

ما واسه عروسیمون این همه خرج میکنیم برای چی؟ که آهای ما شادیم ، شما هم بیایید و تو شادی ما سهیم باشید ، ما هم ازتون پذیرایی میکنیم.

واسه ولادت امام زمانمون هم شادیم و خواستیم به سهم و جیب کوچیک خودمون چند نفر دیگه رو هم تو شادیمون سهیم کنیم .

.

راستی بعد این همه مدت هنوز نشده بود پشت سر همسر نماز بخونم .

امشب قسمت شد به این آرزوم هم برسم.

.

 

193.

میگم یه وقت زشت نباشه من کلی کار انجام دادم و نیومدم اینجا تعریف کنم؟؟؟ 

امروز بعدازظهر رفتیم مزون و لباسم رو سفارش دادیم ، مزون هم نام خودمه:) 

جمعه با همسر دعوت بودیم تالار تا غذایی که سفارش دادیم برای مجلسمون رو تست کنیم .... جوجه و فسنجان و برنج سفید و باقالی پلو . البته ما شیرین پلو انتخاب کردیم اول ، اما بعد فکر کردیم همون باقالی پلو بهتره چون اکثرا دوست دارن.

دسر ، مسر هم نگرفتیم . چون معمولا خیلی خورده نمیشه.

کیک هم با خود تالار هست که قراره یه کیک سه طبقه با تزئین گل طبیعی بهمون بدن .

دسته گلم هم احتمالا تا ده روز دیگه میرسه اگه خوش قول باشه .

کارای جهیزیه هم تقریبا تمومه ، یه سری چیز میز خودم ساختم برای خونه م. مثل قاب عکس و پادری و سرویس بهداشتی و جعبه لوازم آرایش و اینا رو خودم دکوپاژ کردم.

یه پارچه هم خریدم که مامانم برامون لباس ست بدوزه . برا من تونیک و شلوارک و برای همسر تی شرت و شلوارک.

کارو جان هم بالاخره عکس ارسالی مارو که براشون فرستاده بودم گذاشت تو پیج .

قراره موهامو رنگ نکنم و لنز و ناخن مصنوعی هم نذارم و خودِ خودم باشم تو عروسی . همیشه متنفر بودم از عروسایی که شب عروسی شون شناخته نمیشدن بس که تغییر کرده بودن.

یه سوال!

با توجه به اینکه لباسم پشت بلند هست آیا اگه تورم هم بلند باشد زشت است یا چه؟ 

.

برای عکاسی هم داداشم پیشنهاد داد که بریم باغ ، خودم عکاسی میکنم ازتون .

و بعد برای تالار فیلمبردار بگیریم .

خداییش عکاسی داداشم خیلی خوبه اما بنظرتون میتونیم جلوش راحت باشیم و خجالت نکشیم؟؟

دیگه چی کلا؟ 

 

 

192.

ما سه ماه و سیزده روز دیگه همخونه میشیم❤❤

 

 

191.

گفته بودم بهتون ما دو تا هر وقت از هر چی ناراحتیم ، فقط باید برنامه رو ردیف کنیم که پیش هم باشیم. 

بهش پیام دادم حوصلم سررفته . گفت بیام دنبالت بریم بیرون؟

قربون آدم چیز فهم. رفتیم کوهسنگی ، همونطور ساکت و بی روح نشسته بودیم کنار استخر . تا اینکه شروع کرد به حرف زدن و منم کم کم حالم خوب شد . اصن تموم فکرها و حال بَدم ازبین رفت.

با یکی ازدواج کنید که بفهمه لج کردناتون و بد خلقی هاتونو .

.

دیشبم با مامانم و همسر رفتیم چندتا تالار دیدیم. 

باغ و تالار خوب خارج از شهر زیاده اما ما میخواییم تو شهر باشه . چند جا رو دیدیم . اما چند تا دیگه هم تو لیست هستن که باید بریم و ببینیم.

.

صبح ساعت شش بیدارش کردم به زور که پاشو منو ببر بیرون . با تهدید و قهر و اینا بالاخره پاشد .

گفت منم پیاده میبرمت تا چهارراه لشکر تا آدم شی و این وقت صبح بیدار نکنی .

گفتم بچه میترسونی؟ هر کی نیاد!

خلاصه که پیاده رفتیم کله پاچه خریدیم و اومدیم . شد یه ساعت . 

اما بازم کله پاچه های رضا اینا خوشمزه تره .

بعد از صبحانه هم گرفت خوابید . به زور . منم داشت اغفال میکرد که بیا بخواب اما گول نخوردم.

الانم برم بیدارش کنم ظرف ها رو بشوریم و بریم دنبال بقیه کارهامون.

.

اصلا فکر نکنید همسر از اون مرد های ظرف بشوره هااااا‌. خییییییر

کلی خودمو میکشم تا دو تا لیوان بشوره .

اما همونم غنیمته :)

ناهار چی بخوریم؟