61.

روز پنج شنبه رسمی و شرعی و قانونی شدیم همسر ...

بعد از محضر دوتایی رفتیم حرم و زیارت کردیم و تشکر کردیم از خدا.

توی صحن حرم دست توی دست و زیر بارون قدم زدیم...

ناهار خوردیم.

کلی سلفی دو نفره گرفتیم.

 

بعد از ظهرش هم یه مجلس کوچولو برای معرفی خانواده ها.

و بعد آتلیه و چند تا عکس یادگاری.

و بعد هم اولین شب باهم بودن...

 

امروز صبح رفت خونشون و دل تنگی ها شروع شد.

 

 

60.

ساعت هفت صبح پیام داد و صبح بخیر گفت . 

ساعت هشت و نیم باز پیام داد و حرف میزدیم ، گفت حاضری؟ گفتم آره تو راهین؟

...

ساعت ده دقیقه به نه رسید دم خونه . داداشم داشت میرفت سرکار و دم در باهم دست دادن و روبوسی..

زمین یخ زده و بود و محمد آقا اشاره کرد ازون طرف برید لیز نخورین...

آخ چقد کیف کردم نگرانه...

...

رسیدیم و با آسانسور رفتیم طبقه سوم .

باید کفشامونو درمیاوردیم... حالا منم چکمه پوشیده بودم و دوساعت زیپ باز کن و پا بکش بیرون:|

یه لنگی ایستاده بودمو چکممو درمیاوردم که یه کوچولو تعادلم بهم خورد ، محمدآقا پشت سرم بود ، گفت عجله نکن...

وای مُردم از خجالت....

...

مشاوره هم اول ده دقیقه با محمدآقا تنهایی صحبت کرد و باز ده دقیقه تنهایی با من...

بعدم هر دومون.

نتیجه ی تست رو بررسی کرد و خودش میگفت که خیلی شبیه هم هستین شما دوتا.

البته تفاوت هایی هم بود ، مثلا به من گفت تخیلاتت خیلی زیاده ، دوست داری هیجانات و اتفاقات جدید رو تجربه کنی.

درجه ی عصبانیتمون هم یکی بود ولی محمدآقا یه ذره تحملش بیشتر بود .

به هردومون گفت کنترل خشمتون خیلی خوبه.

فقط تنها چیزی که گفت بیشتر درباره ش فکر کنید تفاوت های خانوادگی بود که البته میزانش زیاد نیست.

...

بازی امشب پرسپولیس و تراکتور رو هم من براش گزارش کردم:)

هتل بود ، منم تو تلگرام هی بهش پیام میدادم گل اول و دوم و سوم رو.

...

پیله کرده بود بریم مشاور طب سنتی.

منم میگفتم بیخیال شو بریم بگیم چی؟

میگفت خب خودت بگو طبعتو

منم میگفتم نههههههه زشته

دیوانه کرد مارو :|

بی ادب ِ پررو.

بعد کلی بحث گفت خب گزینه میگم انتخاب کن.

منم گفتم خب گزینه انتخاب میکنم اما تا فردا حرف نمیزنم باهاتون.

گفت نه هم بگو هم حرف بزن.

گفتم ، ولی بعدش دیگه هرچی پیام داد جوابشو ندادم.

 

 

59.

صبح زنگ زد و گفت که برای یکشنبه وقت مشاوره گرفته ...

یه ذوقیییی کردم که نگو....

حالا پیام داده بهم :خداکنه این دو روز زودتر بگذره

گفتم: میگذره

گفت: میگذره قبول ولی چند وقتش مهمه . اندازه دوهفته یا دوماه یا دوسال

گفتم : سعی کنید بهش فکر نکنید.

 

....

خدامیدونه چقدر شاد شدم از این حرفت مرد...

میشه همیشه همینطوری مشتاق هم باشیم؟؟؟؟؟؟

 

 

58.

ظهر پیام داد ، باورم نمیشد بازم پیام بده البته کلی ذوق کردم.

از دیشب که ماجرای مهریه و حرف خواهرش رو اعصابم بود آواتار تلگرامم عکس یه گنجشک بود که زیر بارون سرشو خم کرده بود و یه فضای تیره و غمگین...

ظهر گفت چرا این عکس دلگیر رو گذاشتی رو پروفایلت منم بی معطلی عکس رو عوض کردم یه عکس شاد و رنگی گذاشتم.

خدا میدونه چقدددر ذوق کرده بودم ازینکه پروفایلم مهمه براش.

بعدم درباره ی مشاوره خبر داد که جواب تست آماده نشده و احتمالا فردا جواب میدن.

گفت : به مامان خبر میدین که جواب حاضر نیست؟ یا شب زنگ بزنم بگم؟

گفتم نه خودم خبر میدم بهشون.

گفت : خب خبر ندین بهتره که من شب زنگ بزنم و بعدش هم با شما صحبت کنم.

:)))))

بچه پررو ِ زرنگ....

به این بهانه میخواست با من صحبت کنه:)))))

منم گفتم شب خونه نیستیم و برجکش رو ترکوندم:)))))

 

 

 

 

 

57.

از دیشب تا حالا عذاب وجدان دارم که نکنه ناراحتش کرده باشم .

هرچند که بد حرف نزدم ولی خب همش نگرانم که نکنه از دستم رنجیده باشه.

نمیخوامم پیام بدم ...

امروز قرار بود نتیجه ی تست روانشناسی بیاد ولی خب خبر ندارم که چی شده.

از صبح چندبار پیام های دیشبمون رو خوندم...

اینکه خدا میدونه با چه ذوقی ریش هاشو زده بود و عکسشو فرستاده بود که نظر من و بپرسه ...

اینکه دیشب تا در مقابل پیام هاش سکوت میکردم و باز خودش سر حرف رو باز میکرد...

اینکه تو این چند روز همش سعی کرد بهم این اطمینان رو بده که پشتم خواهد بود همه جوره...

ولی خب نمیدونم این دلم چشه...

 

کاش زودتر تموم شه این ماجرا ها و تکلیفمون مشخص بشه 

واقعا نمیدونم چیکار کنم.

 

 

56.

خودمم نفهمیدم یهو این حجم از حس بد از کجا اومد و باعث شد خیلی جدی به محمد بگم دیگه پیام نده بهم تا کارا تموم بشه.

من بطور جدی آسیب دخالت خانواده ی شوهر توی زندگی رو دیدم.

از بچگی تا حالا دوروبرم بوده.

بخاطر همین هم خیلی میترسم حالا .

میترسم از این به بعد هم این دخالت ول کن زندگیم نباشه و حالا آسیبش برام جدی تره.

اینکه محمد خودش چهارتا سکه به مهریه اضافه کرد خواست خودش بود و من به هیچ وجه راضی نبودم ولی خب نوشت و قبول کرد.

حالا امشب میگه من قبل از آشنا شدن با شما میگفتم من بیشتر از ۵۰ سکه قبول نمیکنم تا بتونم از پسش بربیام چون دین به گردنمه و باید پرداخت کنم. ولی هانیه میگه حالا چیشده که ۱۱۴ تا سکه قبول کردی؟

منم جوش آوردم....یعنی چی واقعا؟

مهریه ی منه و محمد هم قبول کرده خب حالا تو چی میگی؟؟؟

محمد گفت فقط یه پیشنهاده اما بنظرت ۵۰ تا عندالمطالبه بنویسیم و بقیه ش رو در حد توان ، فک میکنی مامان بابات قبول کنن؟؟

گفتم نه قبول نمیکنن . خودمم قبول نمیکنم.

 

گفتم من نمیتونم تحمل کنم که حتی واسه مهریه م هم حرف و حدیث باشه .

گفت خیالت راحت نمیذارم کسی تو زندگیمون دخالت کنه.

 

ولی حالم بد شد امشب خیلی گرفته شدم...

تقصیر رو انداختم گردن مامان و گفتم که پیام ندیم دیگه تا همه چیز مشخص بشه.

 

حس بدی دارم...

دلم میخواد قید همه چیزو بزنم و بگم نه....

دلم نمیخواد به همه کارم کار داشته باشه....

 

 

55.

دیشب میگه : امروز یه کار خیلی خوب کردی؟خیلی عالی بود

میگم : چیکار؟

میگه :یه کم فکر کن

میگم: نمیدونم

میگه: با اینکه تست زدنت تموم شد اما منتظر نشستی تا تست منم تموم شه

میگم::)

میگه:خیلی عالی بود

میگم: :) قابلی نداشت.

 

....

میگم : امروز دعا میکردم بعدن هم مثل همین حرف ها و قول هامون عمل کنیم.

میگه: من که تمام تلاشمو میکنم.

...

میگه: من همیشه از خدا یه همسر خوب میخواستم ، درسته هفت هشت ده سالی طول کشید اما فکر میکنم خدا یکی خوبشو واسم کنار گذاشته و بهم داده

میگم:واقعا امیدوارم انتخاب خوبی واسه هم باشیم.

...

میگه: تو این شناخت چند روزه فکر میکنید همسر مناسبی براتون باشم؟

میگم: این یه مدل اعتراف گرفتنه؟؟؟؟!!!

میگه:  :)))))) نه

میگم: پس من جواب نمیدم.

....

ولی انصافا ظلمه که دقیقا غذاهایی که من عاشقشم اون دوست نداره و بالعکس.

تا حالا ندیده بودم کسی قورمه سبزی دوست نداشته باشه واقعا!!!

 

 

 

54.

صبح زنگ زد به مامان و گفت که مشاوره گفته اول برید تست روانشناسی و بعد نتیجه رو بیارید واسم منم وقت گرفتم امروز واسه تست ، بیام دنبالتون یا آدرس بدم؟

منم خواب بودم ، مامانم گفته خب حاضر شد بهتون زنگ میزنم آدرس میگیرم.

مامانم که بیدارم کرد دیدم پی ام داده و صبح بخیر گفته . جواب که دادم نوشت ساعت خواب...

قشنگ آبروم رفت:))))

فهمید خوابالوام:((((

گفت آماده ای؟

گفتم اره فعلا خدافظ.

گفت مواظب خودتون باشید. میبینمتون.

 

دیگه حاضر شدیم و رفتیم .

تو یه اتاق سر یه میز نشستیم و ۲۴۰ تا تست جواب دادیم.

یادمه موقع انتخاب رشته ی دبیرستان ازین تست ها جواب دادیم‌.

 

خلاصه که من چند تا تست جواب میدادم و زیر چشمی از تو شیشه ی میز محمد رو نگاه میکردم ببینم در چه حاله.

چقدر روی همه ی سوالا فکر میکرد و با آرامش جواب میداد^_^

منم یه لبخند پهن ِ جمع نشدنی داشتم همش.

 

من سوالامو زودتر جواب دادم و اون آقای مسئول اومد برگه رو گرفت و گفت که اگه میخوایین میتونید برید.

آقاهه رفت و من منتظر بودم محمد هم تموم کنه.

محمد گفت اگه میخوایین میتونین برین. گفتم بریم خونه یعنی؟ تمومه؟

گفت اگه بمونین که بهتره.

از اتاق اومدم بیرون و نشستم کنار مامانم تا محمد هم بیاد بیرون.

 

یه کم بعدش اومد بیرون و برگه رو تحویل داد و اومدیم سمت خیابون.

تو پیاده رو هم تا سر خیابون کنارش راه رفتم اما خب با فاصله ^_^

سر خیابون یه خدافظی کوچولو کردیم و ما اومدیم سمت یه آژانس تا ماشین بگیریم و محمد همچنان منتظر ایستاد تا ما بریم.

 

...

تک تک حرف ها و شوخی هامون تو تلگرام رو دوست دارم ثبت کنم اما خب نمیشه...

دلم میخواد تمام روزهای زندگیمون مثل این روزا شیرین باشه.

 

 

53.

چقدر خوب و دل نشینی تو...

کاش میشد تمام این لحظه ها و حس ها رو ضبط کرد.

 

 

52.

دیشب ساعت هشت و نیم پیام داد و تا پنج صبح تو تلگرام حرف میزدیم....

از همه چیز و همه کس گفتیم...

از همه ی ترس و نگرانی هامون...

 

بعد نماز خوابیدیم.

ساعت ده و نیم پیام داده سلام صبح بخیر

من یه ساعت بعدش بیدار شدم.

 

دیشب میگفت بین ما دوتا که مشکلی نیست اما خانواده هم مهمه .

تفاوت های ریز و جزئی (اعتقادی) بین خانواده ها نگرانش کرده که اصلا بنظر من مهم نیستن.

 

 

51.

دیشب زنگ زدن و گفتن که مهریه و شرایطی که ما گذاشتیم رو قبول کردن.

حتی اینکه ما گفته بودیم ۱۱۰ تا سکه و اونا گفتن ۱۱۴ تا.

بعدم از مامان اجازه گرفتن که بعد از این محمدآقا به خط خودم پیام بده .

 

از صبح چشمم به گوشی خشک شد...

کجایی پس؟؟؟:((((

 

 

50.

محمد غذا واسه منم گرفته و داده به مامان و آوردن واسم...

در طول عمرم یه همچین پلوباقالی با ماهیچه ای نخورده بودم...

یعنی اصلا یادم رفته بود من پلو باقالی دوست ندارم...

 

دستشون دردنکنه.

 

 

49.

محض خنک شدن دل خودم و به امید اینکه محمد ازونور آواتارمو چک کنه یه شکلک ناراحت و سیاه گذاشتم رو تلگرامم...

همه هی پیام میدن چیشده؟؟؟؟؟؟

از دختر دایی و دختر خاله و خاله و عروس خاله بگیر تاااااا خاله خانوم شفیعی...

منم در جواب همه گفتم هیچی همینطوری . با نمکه قیافش.

 

زنگ زدم به یکی دوستای دبیرستانم ، همون که تو یه دانشگاه قبول شده بودیم...

با بغَض زنگ زدم و با دل درد ناشی از خنده قطع کردم...

چقدر خندیدم به همین امروز و همین اتفاق و همین ندیدن یار...

 

 

48.

اینکه چند روز تو خوشحالی و رویا باشی که امروز میبینیش اما درست دقیقه ی آخر بابا بگه نه تو نباید بیای....

خب دلم پکید واقعا.

پُر ِ بغضم...

به خودم قول دادم مامان و بابا که رفتن یه دل ِ سیر گریه کنم...

نامردی محض ِ....

 

 

47.

امشب رفتیم خرید .

واسه روز عقد لباس میخواستم .

چندتا لباس هم واسه تو خونه.

 

یه پیراهن کوتاه گلبهی که روی کمرش یه پاپیون داره واسه روز عقد...

دوتا تونیک هم واسه تو خونه...

واسه کفش هم کلی گشتیم ، کفش خوشگل یافت نشد . یعنی یافت میشد اما گلبهی یافت نشد .

 

رسیدیم خونه دیگه ساعت نه بود.

محمد دوبار زنگ زده بود و دماغ سوخته ما نبودیم :)))

 

واسه مشاوره قرار شد بریم پیش داماد خاله م که استاد حوزه و دانشگاهن و کار مشاوره هم انجام میدم.

امروز محمد رفته پیششون و صحبت کردن ، منم قرار بود امشب برم که نشد.

 

فردا ظهر هم ساعت یک قرار داریم تو حرم ، دعوتمون کردن مهمانسرای حضرت.

فردا قراره درباره ی مهریه و اینا صحبت کنن.

 

 

46.

امشبم نیم ساعت صحبت کردیم...

الان قطع کردم...

نزدیک بود سر فیلمبرداری از عروسی همدیگرو بزنیم:))))

من میگفتم لازم نیست و خرج اضافه س ، خواهرزاده ی منم میتونه فیلم بگیره ...

محمد میگفت نه فیلمبردار باید باشه...

:))))

آخر دید من کوتاه نمیام گفت حالا اینا مهم نیست میشه بعدن تصمیم گرفت...

 

مُرده بودم از خنده:))))

 

شماره م رو هم گرفت:|

گفت خواهرم کارتون داره...

کار بدی کردم شمارمو دادم بهش؟؟

 

الان احساس پشیمونی کردم:(

 

 

45.

ساعتو نیگا....

این دیگه نوبره...

مسخره شو درآوردم...

جغد شدم!

44.

کاش یه دستگاهی بود شبیه ضبط صوت که حال و هوای طرف رو ذخیره کنه ، بعد هر وقت دلت تنگ شد واسه اون حال و هوا روشنش کنی و دوباره وجودتو بگیره...

مثلا تمام لحظات امشب که با محمد حرف میزدم.

یا حتی تمام لحظات انتظار قبل از اینکه زنگ بزنه.

یا حتی تمام لحظات الان که با یه لبخند ِ پهن دارم حرفامونو مرور میکنم.

 

 

43.

محمد زنگ زد و چهل و پنج دقیقه حرف زدیم.

اینکه حرف ها و خواسته هامون شبیه بود خوب بود.

بابت دیروز تشکر کرد و گفت : دستپخت خودتون بود؟

گفتم : نه دستپخت من به این خوبی نیست:))))

گفت: خب اشکال نداره خوب میشه . به مامان رفته باشید که حله:))))

 

آخر حرفاش گفت : خب نظرتون درباره ی من چیه؟

موندم:|

بعد چند ثانیه مکث گفتم : خب فکر میکنم نظرم مشخصه ازینکه به این مرحله رسیدیم.

گفت:خب الحمدلله . شماهم که هم خانواده خوبن هم خودتون خوبین.

گفتم: خوبی از خودتونه.

 

 

تولدش هم ۲۲ فروردین.

 

اینکه نگران بودم آدم خشکی هم باشه برطرف شد ، اتفاقا خیلی هم خوش برخورد و شوخ طبعه.

 

 

42.

امروز بعد ناهار بابام بالاخره جواب مثبت رو داد.

روز خوبی بود امروز...

شناخت ها بیشتر شد...

 

مثلا فهمیدیم که مرغ خیلی دوست داره . سالاد شیرازی و ژله رولی هم درست کرده بودم خووووب استقبال کرد:))

یادم باشه ژله رولی خیلی درست کنم واسش.

 

سرشبی هم زنگ زد به بابا و تشکر کرد بابت امروز.

این ادب و نزاکتش منو کشته:)

 

 

41.

من جای محمد بودم تا حالا سکته کرده بودم از استرس...

بابام بیرون بود ، یهو زنگ زد که محمد آقا رو واسه ناهار دعوت کردم.

 

محمد هم ساعت ۹ زنگ زد و شماره مشاوره ازدواج گرفت که تماس بگیره.

 

 

40.

دیشب از مامان اجازه گرفتن که محمد آقا زنگ بزنه و با من صحبت کنه .

موقع اومدن هم کلی پسته همراهشون کردن.

پدرشون هم غذای حرم داده بودن ، جای همگی خالی ... خورش به.

 

از دیشب دل تو دلم نبود که محمد زنگ بزنه چی بگم و چطوری حرف بزنم...

از صبح منتظر بودم ، با اینکه میدونستم شب زنگ میزنه.

 

صبح زنگ زد و از مامان و بابا تشکر کرد و خبر داد که داره واسمون نون دامغانی میاره .

این همه راه تو این سرما اومد و واسمون نون محلی آورد.

دم در مامان تعارف کرده که بفرمایید و تشکر کرده.

منم تمام مدت پشت آیفون نظاره گر بودم.

 

تمام فکرم به این بود که پشت تلفن درست و حسابی حرف بزنم . قشنگ احوال مادر و پدر و خانواده رو بپرسم ... خسته نباشید بگم ... بابت پسته و نون تشکر کنم...

اما تا گوشیو گرفتم دستم بدنم یخ کرد ...

صدام میلرزید...

 

کلی بابت کیک تشکر کرد و پرسید که چه ساعتی مناسبه که بیشتر صحبت کنیم...