ساعت هفت صبح پیام داد و صبح بخیر گفت .
ساعت هشت و نیم باز پیام داد و حرف میزدیم ، گفت حاضری؟ گفتم آره تو راهین؟
...
ساعت ده دقیقه به نه رسید دم خونه . داداشم داشت میرفت سرکار و دم در باهم دست دادن و روبوسی..
زمین یخ زده و بود و محمد آقا اشاره کرد ازون طرف برید لیز نخورین...
آخ چقد کیف کردم نگرانه...
...
رسیدیم و با آسانسور رفتیم طبقه سوم .
باید کفشامونو درمیاوردیم... حالا منم چکمه پوشیده بودم و دوساعت زیپ باز کن و پا بکش بیرون:|
یه لنگی ایستاده بودمو چکممو درمیاوردم که یه کوچولو تعادلم بهم خورد ، محمدآقا پشت سرم بود ، گفت عجله نکن...
وای مُردم از خجالت....
...
مشاوره هم اول ده دقیقه با محمدآقا تنهایی صحبت کرد و باز ده دقیقه تنهایی با من...
بعدم هر دومون.
نتیجه ی تست رو بررسی کرد و خودش میگفت که خیلی شبیه هم هستین شما دوتا.
البته تفاوت هایی هم بود ، مثلا به من گفت تخیلاتت خیلی زیاده ، دوست داری هیجانات و اتفاقات جدید رو تجربه کنی.
درجه ی عصبانیتمون هم یکی بود ولی محمدآقا یه ذره تحملش بیشتر بود .
به هردومون گفت کنترل خشمتون خیلی خوبه.
فقط تنها چیزی که گفت بیشتر درباره ش فکر کنید تفاوت های خانوادگی بود که البته میزانش زیاد نیست.
...
بازی امشب پرسپولیس و تراکتور رو هم من براش گزارش کردم:)
هتل بود ، منم تو تلگرام هی بهش پیام میدادم گل اول و دوم و سوم رو.
...
پیله کرده بود بریم مشاور طب سنتی.
منم میگفتم بیخیال شو بریم بگیم چی؟
میگفت خب خودت بگو طبعتو
منم میگفتم نههههههه زشته
دیوانه کرد مارو :|
بی ادب ِ پررو.
بعد کلی بحث گفت خب گزینه میگم انتخاب کن.
منم گفتم خب گزینه انتخاب میکنم اما تا فردا حرف نمیزنم باهاتون.
گفت نه هم بگو هم حرف بزن.
گفتم ، ولی بعدش دیگه هرچی پیام داد جوابشو ندادم.