39.

کیک درست کردم و مامان اینا رفتن ...

منم ژلوفن خوردم و از دل درد به خودم میپیچم‌....

 

 

38.

سر شبی محمد آقا زنگ میزنه به بابا برای تشکر بابت امروز.

 

قرار شد شب جمعه مامان و بابا برن خونه ی محمد آقا.

منم قراره یه کیک خوشگل درست کنم بدم ببرن.

 

 

 

37.

صبح ساعت هشت و نیم چشمامو باز کردم و با هول اینکه نکنه بابا اینا رفته باشن پریدم که یادم اومد قرارشون ده و نیم بوده...

دوباره خوابیدم و ساعت نه و نیم بیدار شدم‌.

دیدم بابا داره از کمد لباس برمیداره و مشغوله...

به مامان گفتم از حالا حاضر میشن؟؟؟

مامان گفت صبح زنگ زدن به محمداقا که ساعت ده بیاد.

 

دو دقیقه به ده بود که بابا ماشینو برد بیرون ...

من و داداشمم پشت آیفون مشغول تماشا که محمد رو ببینیم ...

 

یه پراید نگهداشت و محمد پیاده شد و کرایه رو حساب کرد ، اومد سمت بابا و با هم دست دادن ...

بابا اشاره کرد که بفرمایید و محمد نشست تو ماشین بابا.

 

بابا اومد تو خونه و من داداشم پریدیم اینور که بابا نفهمه داشتیم با آیفون نگاشون میکردیم...:))))

 

بابا گفت خانوم بیا ببین چه تیپی زده...

بعدم گفت ما رفتیم خدافظ‌

 

و دوباره من و داداش خیز برداشتیم سمت آیفون...

 

بابام خیلی به ساعت قول و قرارش اهمیت میده و اینکه محمد راس ده رسید یه نمره ی عالی پیش بابا گرفت.

 

حدود چهار ساعت بیرون خیابون گردی کردن و پارک رفتن و موقع نماز رفتن امامزاده و ناهار خوردن و نزدیکی های خونه شون محمد پیاده میشه و بابا میاد خونه.

 

 

36.

اصلا نمیفهمم حرفای پدرم رو...

همچین آدمی نبود...

این حرفا رو تا حالا نشنیده بودم ازش...

مگه داداشای من موقع ازدواج چی داشتن؟؟؟

یکیشون که حتی ماشینشم قسطی بود...

یا مثلا شوهر خواهرم...

اون که حقوقش خیلی کمتر از الان محمد بود...

خب چیشد؟؟؟

داداشم بعد عقدش خونه خرید...

شوهر خواهرم کلی وضعیت مالیش بهتر شد و دوتا خونه خرید...

حالا این حرف شد که محمد خونه نداره؟؟؟

 

نمیدونم چیشده...

بابام هیچ وقت ازین اخلاقا نداشت...

 

فردا صبح محمد میاد اینجا که با بابا برن بیرون...

بابا گفت میخوام حرف بزنم باهاش ، گفت میخوام قانعم کنه برای آینده ی دخترم...

 

میدونم اگه قسمت و ازل نوشته ی هم باشیم هیچی کارو خراب نمیکنه.

میدونم که اینا همش بازیه ....

اما من کم صبرم خدا...

 

خدایا؟

تو میتونی فقط.

 

 

35.

یه بارم یکی پیدا شد که معیارامون یکی بود ، باید بخاطر مادیات قید همو بزنیم؟

من همچین مهریه مسخره ای نخوام کیو ببینم.

اه.

 

 

34.

کت شلوار سورمه ای و پیراهن و جوراب سفید ... بعد میگه من خیلی به تیپم نمیرسم ان شاالله بعدن درست میشه ... خب پسر تو همینطوریش خوشتیپی نرس به خودت کلا....

دسته گلشم خوشگل بود.

 یه جعبه بزرگ هم شیرینی خوشمزه ^_^

 

 

33.

فکر میکنم اگه شب محمد کت و شلوار تنش نباشه یا مثلا دسته گل دستش نباشه یا حتی دسته گلش شیک و قشنگ نباشه من چقدر دلم بگیره.

شایدم نگیره .

اما خب دلم نمیخواد ببینم کت و شلوار نپوشیده یا دسته گل دستش نیس یا حتی دسته گلش شیک و قشنگ نیس.

یکی بهش بگه.

 

 

32.

قراره فرداشب محمد اینا بیان....

قلبم تو دهنمه...

 

خدایا اون چیزی که خیر و صلاح هردومونه درست کن.

 

 

31.

این شب های بدون تو چقدر طولانی َ ن...

چقدر کِش میان...

 

امروز همش تو فکر این بودم که امسال برای عید شیرینی بزنم یا نه؟

پارسال پدرم درومد از دست درد اما خب خوب بود ، از فروش راضی بودم.

میخواستم واسه امسال تو نمایشگاه یه غرفه بگیرم اما اصلا حال و حوصلشو ندارم.

بعدم فعلا تو این بلاتکلیفی نمیشه کاری کرد . باید یه چیزی مشخص بشه.

 

راستی یادم رفته بود بگم ، پنج شنبه خاله خانوم پیام داد . گفت چیشد دیدی داماد خوشبخت رو؟

گفتم نه هنوز.

فکر کردم نکنه با خودش بگه اینا بهونه ی یکی دیگه رو آوردن واسه رد کردن ما.

به مامان نگفتم که خاله خانوم پیام داد.

 

چقدر دلم هوای کربلا رو کرده...

چقدر خوب بودن اون روزا...

چه حس آرامشی داشتم...

دلم قرص بود به همه چیز...

 

 

30.

امروز ، تا این لحظه اصلا شباهتی به جمعه نداشته...

صبح یه دختر سفید و چش مشکی با دوتا دستای کوچولوش ماساژت بده تا بیدار شی مگه میشه شبیه جمعه ها باشه؟؟؟؟

 

 

29.

امروز اونقدر کار داشتم که تازه الان یادم اومده من اصلا دستشویی نرفتم:|

 

 

28.

چرا احساس خوشبختی میکنم؟

چون هیچ وقت احساس بدبختی نکردم .

چون پدر و مادری دارم که باعث افتخارمن.

چون خواهر و برادری دارم که همیشه حمایتم کردن.

چون راه زندگیمو خودم انتخاب کردم همیشه.

چون چیزی رو بهم تحمیل نکردن ، چه نوع پوشش چه رشته ی تحصیلی چه ادامه ی تحصیل و هرچیز دیگه . 

چون یه خاله دارم که حواسش به پروفایلم هس که تا میبینه غمناکه جویای حالم میشه.

چون یه بابا دارم که تا چیزی میخوام فوری واسم مهیا میکنه.

چون یه مامان دارم که شبی که تب داشتم تا صبح بالا سرم بود و هر وقت بیدار شدم دیدمش.

چون چندتا خواهرزاده و یه برادرزاده دارم که عاشقشونم و یه خاله و عمه گفتن اونا رو به دنیا نمیدم.

چون یه دایی دارم که همیشه با حرفاش و کاراش چشممو به دنیا باز کرده .

چون بلدم راحت خودمو شاد کنم.

چون بلدم تو اوج غم حال خودمو خوب کنم.

چون بلدم بدون دلیل از ته دل بخندم.

چون بلدم وقتی دلم گرفته گریه کنم.

بلدم وقتی ناراحتم گریه کنم.

چون بلدم وقتی میبینم کسی به کمکم احتیاج داره کمکش کنم.

چون بلدم وقتی ناتوانی میبینم و نمیتونم بهش کمک کنم دلم قد تموم دنیا بگیره و از خودم متنفر شم.

چون بلدم از کار اشتباهم عذرخواهی کنم.

چون بلدم وقتی عصبانیم صدامو بالا نبرم و سکوت کنم.

چون از بچگی با کتاب بزرگ شدم.

چون درست سر بزنگاه زندگیمو عوض کردم.

چون درست لحظه ی آخر خدا دستمو گرفت و بلندم کرد.

چون موهام فر داره و لپم چال.

چون چشمام درشته . چون هر چی میپوشم بهم میاد.

چون خودمو قبول دارم.

چون میتونم خوب آشپزی کنم.

چون میتونم خوب به حرفای بقیه گوش کنم.

چون میتونم رازدار باشم.

چون میتونم تنهایی بزنم خیابون و راه برم و فکر کنم.

چون میتونم راحت حرفمو به خانواده م بگم و باهاشون مشورت کنم.

چون میتونم واسه تموم آرزوهام تلاش کنم.

چون....

چون هیچ دلیلی واسه خوشبخت نبودن نمیبینم.

 

 

27.

یکی از سوالام از محمد این بود که : آیا آدم خوشبختی هستید؟ و خلاصه بفهمم خوشبختی رو در چی میبینه.

به این فکر کردم که اگه محمد اینو از من بپرسه چی میگم؟ 

امشب مطمئن شدم که خوشبختم.

 

 

 

26.

مامان محمد زنگ زد.

گفت دندون درد شدید شدم که مجبور شدم برم دکتر و مشغول بودم.

تا پنج شنبه احتمالا بلیط میگیرم ‌ . کی خدمت برسیم؟؟

 

 

25.

چیپس و پنیرم ، چیپس و پنیرای قدیم....

نخورین ، تقلبی شده.

 

 

24.

محمد به شوهر خواهرم پیام داده که بی خبری ما ، حمل بر بی ادبی نشه . من درگیر کار های هتلم که یه کم به مشکل خورده و مامان اینا هم تهران براشون مشکلی پیش اومده.

شوهر خواهرمم جواب داده بهتره مامانتون تماس بگیرن و بگن نه من...

 

 

23.

خواهرم یه بلوز ِ یقه اسکی ِ مخمل ِ پلنگی ، داشته که وقتی هم سن الان ِ من بوده میپوشیده.

بعدن که حامله شد واسش کوچیک شد و دادش به من.

میخوام بگم این بلوز حداقل ۱۷ ساله که داره پوشیده میشه.

هنوزم اگه ببینیدش فکر میکنید لباس ِ نو ِ.

 

 

 

22.

سال نود و پنج واسه خانواده ی ما پر از مرگ و میر بود.... نمیدونم چرا.

 

یه اخلاقی که من دارم اینه که تا یه مدتی برا یه چیزی تلاش میکنم یا نگرانم مثلا ، وقتی ببینم تغییری نمیکنه دیگه بی خیالش میشم . قانون طلایی به درک.

 

 

من چمه که باز دوست دارم بخورم همش؟؟؟؟ سیر نمیشم اصن!!!

 

 

 

خونه تنهام ، یعنی خودم خواستم که تنها باشم .

دلم میخواد بزنم بیرون ولی سرده .

 

 

اومدم بافتنی یاد بگیرم از مامان.

نشدنیه...

من حوصلشو ندارم.

دو رج بافتم انداختم اونور.

 

 

دلم اون روزایی رو میخواد که با الهام میزدیم بیرون و چیپس و پنیر میخوردیم.

 

 

 

 

21.

بالاخره سوالامو نوشتم .

اگه روم نشه که ازش بپرسم و کاغذ رو بهش بدم بگم سوالام ایناس و خودش بخونه جواب بده ، زشته؟

20.

حال ِ جمعه ها رو دوست ندارم.

با اینکه جمعمون جمعه و خونه شلوغه اما حال ِ من خوب نیس.

امروز هر کار کردم به بهانه های مختلف حال خودمو خوب کنم نشد.

از صبح فقط چند کلمه حرف زدم ، همش ساکتم.

 

بیا و حال ِ منو خوب کن...

 

 

19.

مثلا یکی از چیزایی که خیلی واسم مهمه اینه که همسرم بهم احترام بذاره مخصوصا وقتی تو جمع خانواده ها هستیم.

حالا این احترام گذاشتنه رو بخوام ازش بپرسم مثلا چطوری بپرسم یا بفهمم؟

 

 

18.

امشب مهمونی داشتیم ، هم به مناسبت عید روز شنبه و هم سالگرد پدر بزرگم...

دختر داییم و دختر خاله م عکس محمدو دیدن...

دختر داییم گفت: چقد شبیه داداشته.....

دختر خاله م: چقد آقاااااااس...

 

من که میگم شبیه باباهاس:)))))

 

 

17.

داریم سریال مسخره میبینیم ، یهو زن داداشم سرشو میاره کنار گوشم : دیشب به این فکر میکردم که اونا اتاق خالی زیاد دارن ...هرشب میبرتت اونور کلکت رو میکنه! بعدم غش غش خندید...

یه رب فک کردم تا فهمیدم منظورش چیه:|

داداشم فک کنم خیلی خشن بوده:/

 

 

16.

من همون مدادیم که یه ساعت پیش رو تخت کنار مامان دراز کشیده بودم داشت خوابم میبرد ...

اومدم رو تخت خودم خوابم پرید...

اتاقمو اصلا دوس ندارم جدیدن...

 

 

15.

این هجومِ بی امان حس های بد رو هیچ وقت نفهمیدم دلیلش چیه.

خب محمد بیچاره که گفت منتظرن خواهرش برگرده تا بیان...

اما یه حس غریبی دارم...

حس بدیه...

حس اینکه تموم فکرام بیخود بوده.

فکرشو که میکنم میبینم همین دوشنبه ی هفته ی پیش بود که اومدن...

اما واسه من خیلی طول کشید...

اصلا شاید بیخودی حساس شدم...

محمد هم یکی مث بقیه خواستگارا...

یه حس ِ بی حسی دارم...

 

 

14.

دلم یهو خواست بیام اینجا از محمد بنویسم...

از قیافش که مهربونه و ریش بهش میاد...

ازینکه یه کم موهاش ریخته و شبیه باباهاس...

ازینکه فوتبالیه و قرمزته...

ازینکه میگه خلاف بزرگه م لایی کشیدن با موتور بوده...

ازینکه عکس تلگرامش عکس یه دختر بچه ی موبور و چشم آبیه...

ازینکه قد بلند و چهارشونه س...

ازینکه یه وقتایی حس میکنم دوس دارم الان بپرم بغلش...

ازینکه اقتصادی فکر میکنه ...

ازینکه کارش براش مهمه...

ازینکه با عموپورنگ عکس گرفته...

ازینکه اهل سیگار نیس...

ازینکه رشته ش کشاورزی بوده...

ازینکه خوش لباسه...

ازینکه آدم مقیدیه...

ازینکه نمیدونم اون درباره ی من چی فکر میکنه...

ازینکه نمیدونم آیندمون چی میخواد بشه ...

ازینکه رو عکسش نوشتم : دلخوشی یعنی یه محمد تو زندگیت داشته باشی...

ازینکه دلم شور میزنه...

 

 

 

13.

یعنی واقعا تو این وضعیت فکری من کم مونده بود که احمدی دوباره زنگ بزنه...

گفتیم فعلا صبر کنه تا ببینیم نتیجه ی اینا چی میشه...

خاله خانوم پیام داد که اعتراف میکنم ناراحت شدم عروس خواهرم نشدی...

 

 

خب هنوز که قطعی نیس هیچی...

شاید اصن محمد از من خوشش نیاد...

ای خداااا...

چه وضعیتی شده...

 

 

 

12.

مامان به زور منو برد درمانگاه که گوشمو سوراخ کنه...

ای بابا ... مگه زوره؟ من خاطره ی خوب ندارم از گوشواره‌....

آخر راضیش کردم بیخیال بشه ...

گفتم بذار اگه دیدیم محمد آدم خوبیه و زنش شدم بعد اگه دیدم گوشواره دوس داره یه وقت باهام میریم...

گفت خب اگه دوست نداشت یا زنش نشدی چی؟

گفتم چه بهتر.... من که از خدامه فرار کنم از سوراخ کردن گوش....

 

 

11.

دلم لک زده واسه خوابیدن بدون فکر و خیال و بدون استرس ، بدون خواب دیدن...

یه خواب عمیق و شیرین.

چند وقته یه همچین خواب دلچسبی نداشتم.

فکرم همش مشغول یه چیزی بوده ، حالا هم که تمام فکر و ذهنم مشغول این آقاهه و آینده ی خودمه...

یه سری فکرای با خود و یه سری فکرای بیخود...

مثلا یکی از بیخودی ترین هاش اینه که اگه یه روز بهم بگه میخوام برم سوریه بجنگم من چی بگم؟

دیوانه ام من.

خواهرش میخواسته برگرده تهران و با مامانش رفته ، اینه که فعلا منتظریم تا برگردن و بعد با محمد بیان خونمون که صحبت کنیم.

تمام سوال هایی که میخواستم ازش بپرسم رو تو این مدت بابا و داداش اینا ازش پرسیدن...

خب بیاد من چی بگم؟ بشینم نگاش کنم فقط؟ 

مامان میگه نگران نباش اون حرف داره باهات!

کل اتاقمو ریختم بهم و دوباره چیدم...

عروسک هامو جمع کنم یا باشه؟

ازون ریش و سیبیلش خجالت میکشم بیاد ببینه عروسک دارم!!!

هنوز نمیدونم قسمت هم هستیم یا نه اما خب خیلی دلهره دارم ، یه لحظه فکرم آروم نیس.

کاش زودتر تکلیف مشخص بشه...

 

 

 

10.

امروز داداشم و شوهر خواهرم رفتن محل کار محمد که با هم صحبت کنن.

داداشم میگه28  سالشه اما پختگی یه مرد ۳۸ ساله رو داره .

میگه تکیه گاه خوبیه اما شور و جوونی که تو میخوای رو فک نکنم داشته باشه.

چشماشم قهوه ای بوده ، من اشتباه دیدم:|

 

خلاصه که فعلا داریم فکر میکنیم.