37.
دوباره خوابیدم و ساعت نه و نیم بیدار شدم.
دیدم بابا داره از کمد لباس برمیداره و مشغوله...
به مامان گفتم از حالا حاضر میشن؟؟؟
مامان گفت صبح زنگ زدن به محمداقا که ساعت ده بیاد.
دو دقیقه به ده بود که بابا ماشینو برد بیرون ...
من و داداشمم پشت آیفون مشغول تماشا که محمد رو ببینیم ...
یه پراید نگهداشت و محمد پیاده شد و کرایه رو حساب کرد ، اومد سمت بابا و با هم دست دادن ...
بابا اشاره کرد که بفرمایید و محمد نشست تو ماشین بابا.
بابا اومد تو خونه و من داداشم پریدیم اینور که بابا نفهمه داشتیم با آیفون نگاشون میکردیم...:))))
بابا گفت خانوم بیا ببین چه تیپی زده...
بعدم گفت ما رفتیم خدافظ
و دوباره من و داداش خیز برداشتیم سمت آیفون...
بابام خیلی به ساعت قول و قرارش اهمیت میده و اینکه محمد راس ده رسید یه نمره ی عالی پیش بابا گرفت.
حدود چهار ساعت بیرون خیابون گردی کردن و پارک رفتن و موقع نماز رفتن امامزاده و ناهار خوردن و نزدیکی های خونه شون محمد پیاده میشه و بابا میاد خونه.
36.
همچین آدمی نبود...
این حرفا رو تا حالا نشنیده بودم ازش...
مگه داداشای من موقع ازدواج چی داشتن؟؟؟
یکیشون که حتی ماشینشم قسطی بود...
یا مثلا شوهر خواهرم...
اون که حقوقش خیلی کمتر از الان محمد بود...
خب چیشد؟؟؟
داداشم بعد عقدش خونه خرید...
شوهر خواهرم کلی وضعیت مالیش بهتر شد و دوتا خونه خرید...
حالا این حرف شد که محمد خونه نداره؟؟؟
نمیدونم چیشده...
بابام هیچ وقت ازین اخلاقا نداشت...
فردا صبح محمد میاد اینجا که با بابا برن بیرون...
بابا گفت میخوام حرف بزنم باهاش ، گفت میخوام قانعم کنه برای آینده ی دخترم...
میدونم اگه قسمت و ازل نوشته ی هم باشیم هیچی کارو خراب نمیکنه.
میدونم که اینا همش بازیه ....
اما من کم صبرم خدا...
خدایا؟
تو میتونی فقط.
33.
شایدم نگیره .
اما خب دلم نمیخواد ببینم کت و شلوار نپوشیده یا دسته گل دستش نیس یا حتی دسته گلش شیک و قشنگ نیس.
یکی بهش بگه.
31.
چقدر کِش میان...
امروز همش تو فکر این بودم که امسال برای عید شیرینی بزنم یا نه؟
پارسال پدرم درومد از دست درد اما خب خوب بود ، از فروش راضی بودم.
میخواستم واسه امسال تو نمایشگاه یه غرفه بگیرم اما اصلا حال و حوصلشو ندارم.
بعدم فعلا تو این بلاتکلیفی نمیشه کاری کرد . باید یه چیزی مشخص بشه.
راستی یادم رفته بود بگم ، پنج شنبه خاله خانوم پیام داد . گفت چیشد دیدی داماد خوشبخت رو؟
گفتم نه هنوز.
فکر کردم نکنه با خودش بگه اینا بهونه ی یکی دیگه رو آوردن واسه رد کردن ما.
به مامان نگفتم که خاله خانوم پیام داد.
چقدر دلم هوای کربلا رو کرده...
چقدر خوب بودن اون روزا...
چه حس آرامشی داشتم...
دلم قرص بود به همه چیز...
28.
چون هیچ وقت احساس بدبختی نکردم .
چون پدر و مادری دارم که باعث افتخارمن.
چون خواهر و برادری دارم که همیشه حمایتم کردن.
چون راه زندگیمو خودم انتخاب کردم همیشه.
چون چیزی رو بهم تحمیل نکردن ، چه نوع پوشش چه رشته ی تحصیلی چه ادامه ی تحصیل و هرچیز دیگه .
چون یه خاله دارم که حواسش به پروفایلم هس که تا میبینه غمناکه جویای حالم میشه.
چون یه بابا دارم که تا چیزی میخوام فوری واسم مهیا میکنه.
چون یه مامان دارم که شبی که تب داشتم تا صبح بالا سرم بود و هر وقت بیدار شدم دیدمش.
چون چندتا خواهرزاده و یه برادرزاده دارم که عاشقشونم و یه خاله و عمه گفتن اونا رو به دنیا نمیدم.
چون یه دایی دارم که همیشه با حرفاش و کاراش چشممو به دنیا باز کرده .
چون بلدم راحت خودمو شاد کنم.
چون بلدم تو اوج غم حال خودمو خوب کنم.
چون بلدم بدون دلیل از ته دل بخندم.
چون بلدم وقتی دلم گرفته گریه کنم.
بلدم وقتی ناراحتم گریه کنم.
چون بلدم وقتی میبینم کسی به کمکم احتیاج داره کمکش کنم.
چون بلدم وقتی ناتوانی میبینم و نمیتونم بهش کمک کنم دلم قد تموم دنیا بگیره و از خودم متنفر شم.
چون بلدم از کار اشتباهم عذرخواهی کنم.
چون بلدم وقتی عصبانیم صدامو بالا نبرم و سکوت کنم.
چون از بچگی با کتاب بزرگ شدم.
چون درست سر بزنگاه زندگیمو عوض کردم.
چون درست لحظه ی آخر خدا دستمو گرفت و بلندم کرد.
چون موهام فر داره و لپم چال.
چون چشمام درشته . چون هر چی میپوشم بهم میاد.
چون خودمو قبول دارم.
چون میتونم خوب آشپزی کنم.
چون میتونم خوب به حرفای بقیه گوش کنم.
چون میتونم رازدار باشم.
چون میتونم تنهایی بزنم خیابون و راه برم و فکر کنم.
چون میتونم راحت حرفمو به خانواده م بگم و باهاشون مشورت کنم.
چون میتونم واسه تموم آرزوهام تلاش کنم.
چون....
چون هیچ دلیلی واسه خوشبخت نبودن نمیبینم.
22.
یه اخلاقی که من دارم اینه که تا یه مدتی برا یه چیزی تلاش میکنم یا نگرانم مثلا ، وقتی ببینم تغییری نمیکنه دیگه بی خیالش میشم . قانون طلایی به درک.
من چمه که باز دوست دارم بخورم همش؟؟؟؟ سیر نمیشم اصن!!!
خونه تنهام ، یعنی خودم خواستم که تنها باشم .
دلم میخواد بزنم بیرون ولی سرده .
اومدم بافتنی یاد بگیرم از مامان.
نشدنیه...
من حوصلشو ندارم.
دو رج بافتم انداختم اونور.
دلم اون روزایی رو میخواد که با الهام میزدیم بیرون و چیپس و پنیر میخوردیم.
17.
یه رب فک کردم تا فهمیدم منظورش چیه:|
داداشم فک کنم خیلی خشن بوده:/
15.
خب محمد بیچاره که گفت منتظرن خواهرش برگرده تا بیان...
اما یه حس غریبی دارم...
حس بدیه...
حس اینکه تموم فکرام بیخود بوده.
فکرشو که میکنم میبینم همین دوشنبه ی هفته ی پیش بود که اومدن...
اما واسه من خیلی طول کشید...
اصلا شاید بیخودی حساس شدم...
محمد هم یکی مث بقیه خواستگارا...
یه حس ِ بی حسی دارم...
14.
از قیافش که مهربونه و ریش بهش میاد...
ازینکه یه کم موهاش ریخته و شبیه باباهاس...
ازینکه فوتبالیه و قرمزته...
ازینکه میگه خلاف بزرگه م لایی کشیدن با موتور بوده...
ازینکه عکس تلگرامش عکس یه دختر بچه ی موبور و چشم آبیه...
ازینکه قد بلند و چهارشونه س...
ازینکه یه وقتایی حس میکنم دوس دارم الان بپرم بغلش...
ازینکه اقتصادی فکر میکنه ...
ازینکه کارش براش مهمه...
ازینکه با عموپورنگ عکس گرفته...
ازینکه اهل سیگار نیس...
ازینکه رشته ش کشاورزی بوده...
ازینکه خوش لباسه...
ازینکه آدم مقیدیه...
ازینکه نمیدونم اون درباره ی من چی فکر میکنه...
ازینکه نمیدونم آیندمون چی میخواد بشه ...
ازینکه رو عکسش نوشتم : دلخوشی یعنی یه محمد تو زندگیت داشته باشی...
ازینکه دلم شور میزنه...
13.
گفتیم فعلا صبر کنه تا ببینیم نتیجه ی اینا چی میشه...
خاله خانوم پیام داد که اعتراف میکنم ناراحت شدم عروس خواهرم نشدی...
خب هنوز که قطعی نیس هیچی...
شاید اصن محمد از من خوشش نیاد...
ای خداااا...
چه وضعیتی شده...
12.
ای بابا ... مگه زوره؟ من خاطره ی خوب ندارم از گوشواره....
آخر راضیش کردم بیخیال بشه ...
گفتم بذار اگه دیدیم محمد آدم خوبیه و زنش شدم بعد اگه دیدم گوشواره دوس داره یه وقت باهام میریم...
گفت خب اگه دوست نداشت یا زنش نشدی چی؟
گفتم چه بهتر.... من که از خدامه فرار کنم از سوراخ کردن گوش....
11.
یه خواب عمیق و شیرین.
چند وقته یه همچین خواب دلچسبی نداشتم.
فکرم همش مشغول یه چیزی بوده ، حالا هم که تمام فکر و ذهنم مشغول این آقاهه و آینده ی خودمه...
یه سری فکرای با خود و یه سری فکرای بیخود...
مثلا یکی از بیخودی ترین هاش اینه که اگه یه روز بهم بگه میخوام برم سوریه بجنگم من چی بگم؟
دیوانه ام من.
خواهرش میخواسته برگرده تهران و با مامانش رفته ، اینه که فعلا منتظریم تا برگردن و بعد با محمد بیان خونمون که صحبت کنیم.
تمام سوال هایی که میخواستم ازش بپرسم رو تو این مدت بابا و داداش اینا ازش پرسیدن...
خب بیاد من چی بگم؟ بشینم نگاش کنم فقط؟
مامان میگه نگران نباش اون حرف داره باهات!
کل اتاقمو ریختم بهم و دوباره چیدم...
عروسک هامو جمع کنم یا باشه؟
ازون ریش و سیبیلش خجالت میکشم بیاد ببینه عروسک دارم!!!
هنوز نمیدونم قسمت هم هستیم یا نه اما خب خیلی دلهره دارم ، یه لحظه فکرم آروم نیس.
کاش زودتر تکلیف مشخص بشه...
10.
داداشم میگه28 سالشه اما پختگی یه مرد ۳۸ ساله رو داره .
میگه تکیه گاه خوبیه اما شور و جوونی که تو میخوای رو فک نکنم داشته باشه.
چشماشم قهوه ای بوده ، من اشتباه دیدم:|
خلاصه که فعلا داریم فکر میکنیم.
پیوند دختر خزان و پسر بهار