76.
از وسیله های بازی که هیچ کدوم رو نذاشتن برم چون میترسیدن غرق شم ، حالا من نمیترسیدمااااا ولی اونا میترسیدن. خودشونم از اول تا آخر تو دریاچه ش بودن منم مجبور بودم به همون دریاچه قانع باشم.
تو همون دریاچه هم پام لیز خورد و با کله رفتم ته آب و کلی غرق شدمو کلی آب رفت تو شکمم و کلی خفه شدم.
و دیگه پشت دستمو داغ کردم که سمت استخر نرم.
حالا امروز به زور و جبر خواهر و خواهرزاده ها رفتیم استخر ، با خودم گفتم خب خوبه خاطره ی بد قدیم رو هم میشوره.
تو عمق یک متری دستمو به دیوار میگرفتم واسه خودم قدم میزدم و آب بازی میکردم .
خواهرم تو عمق یک و نیم بپر بپر میکرد و هی اشاره و صدا که بیا سمت من .
از خواهر اصرار و از من انکار.
هی اصرار و هی طعنه که تو که ادعات میشه قدت صد و شصته بیا اینجا که یک و نیمه خفه نمیشی ، منم هی که ادعا نیس حقیقته اما خب راحتم همینجا.
دیگه خلاصه گول خوردم و آروم آروم یواش یواش رفتم سمت خواهر ، نزدیک شدن به خواهر همانا و لیز خوردن من همانا و بهم خوردن تعادلم همانا و با کله رفتن ته آب همان.
دیگه با کمک دوستان و نجات غریق عزیز اومدم بیرون و یه کم نفس گرفتم و برگشتم تو آب.
این بار دیگه به هیچ صدایی اعتنا نکردم و تو همون یه متری واسه خودم میپلکیدم ، این بار تو همون یه متری خودم دوباره پام لیز خورد و دوباره کله پا شدم و این دفعه به مراتب بیشتر غرق شدم و بیشتر خفه شدم و تا مامانم برسه دستمو بگیره نصف استخر رفت تو شکمم.
دیگه اومدم بیرون آب نشستم و گلاب به روتون بادگلو هایی زدم بی سابقه.
و دیگه از همون دوش آب حموم خودمون اونور تر نخواهم رفت.
پیوند دختر خزان و پسر بهار