76.

اولین باری که استخر رفتم حدودن شش سال پیش بود ، با خواهرم و زن داداشم رفتیم موج های آبی .

از وسیله های بازی که هیچ کدوم رو نذاشتن برم چون میترسیدن غرق شم ، حالا من نمیترسیدمااااا ولی اونا میترسیدن. خودشونم از اول تا آخر تو دریاچه ش بودن منم مجبور بودم به همون دریاچه قانع باشم.

تو همون دریاچه هم پام لیز خورد و با کله رفتم ته آب و کلی غرق شدمو کلی آب رفت تو شکمم و کلی خفه شدم.

و دیگه پشت دستمو داغ کردم که سمت استخر نرم.

حالا امروز به زور و جبر خواهر و خواهرزاده ها رفتیم استخر ، با خودم گفتم خب خوبه خاطره ی بد قدیم رو هم میشوره.

تو عمق یک متری دستمو به دیوار میگرفتم واسه خودم قدم میزدم و آب بازی میکردم .

خواهرم تو عمق یک و نیم بپر بپر میکرد و هی اشاره و صدا که بیا سمت من .

از خواهر اصرار و از من انکار.

هی اصرار و هی طعنه که تو که ادعات میشه قدت صد و شصته بیا اینجا که یک و نیمه خفه نمیشی ، منم هی که ادعا نیس حقیقته اما خب راحتم همینجا.

دیگه خلاصه گول خوردم و آروم آروم یواش یواش رفتم سمت خواهر ، نزدیک شدن به خواهر همانا و لیز خوردن من همانا و بهم خوردن تعادلم همانا و با کله رفتن ته آب همان.

دیگه با کمک دوستان و نجات غریق عزیز اومدم بیرون و یه کم نفس گرفتم و برگشتم تو آب.

این بار دیگه به هیچ صدایی اعتنا نکردم و تو همون یه متری واسه خودم میپلکیدم ، این بار تو همون یه متری خودم دوباره پام لیز خورد و دوباره کله پا شدم و این دفعه به مراتب بیشتر غرق شدم و بیشتر خفه شدم و تا مامانم برسه دستمو بگیره نصف استخر رفت تو شکمم.

دیگه اومدم بیرون آب نشستم و گلاب به روتون بادگلو هایی زدم بی سابقه.

و دیگه از همون دوش آب حموم خودمون اونور تر نخواهم رفت.

 

 

75.

این چند کیلویی که بعد از عقد اضافه کردم کوفتی هیچ جوره نمیخواد آب شه انگار. اشتهام زیاد شده کلا در حال خوردنم ...

بعدشم دل درد میشما اما آدم نمیشم دوباره میخورم.

وقت پیاده روی هم که کلا ندارم . 

پیشرفتم در کشیدن خط چشم قابل ستایشه ، راضیم از خودم ، یعنی انگار نه انگار تا حالا کرمم نزده بودم.

البته الانم خوشم نمیاد تو خیابون با آرایش باشم.

کلی کار نکرده داریم و کلی بی خیالی همسر ، واقعا نمیدونم چیکار کنم با این بی خیال بودنش.

اینکه تازه این موقع شب یادش میاد نمازشو نخونده اذیتم میکنه.

نمیتونم به روی خودم نیارم و بگم و بخندم ، اومدم تنهایی دراز کشیدم تو اتاق.

 

 

74.

مادرشوهر جان از دامغان برگشتند ، به همراه دایی و زن دایی و دخترشون مهرنوش.

امشب هم با همسرجان رفتیم دیدنشون.

و چقدر من خوشحالم از اینکه عضوی از این خانواده ی گرم و صمیمی و با محبت هستم.

...

امشب کلی دعا کردم بچه هامون به مادرشوهرجان و خانوادشون بره و چشماش رنگی بشه:))))

من و همسر البته چشم هامون قهوه ایه ، چشم های من که بیشتر مشکی دیده میشه تا قهوه ای اما چشم سبز دوس دارم خو:)))

نی نی جان لطفا برو سمت مامان جون اینا....

...

اول که رسیدیم من کنار مهرنوش نشستم و همسر جان کنار دایی .

زن دایی برامون جا باز کرد و به همسر گفت بیا کنار خانومت بشین اما همسر کفت نه راحت باشید

موقع شام خودم بهش اشاره کردم که بیاد کنار من بشینه و اومد.

بعد که برای کمک بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه ، جابه جا شدن بطوری که درست دوتا جای خالی موند برای من و محمدآقا.

و من چقدر خوشم اومد ازین حرکت.

...

موقع خداحافظی هم کلی پسته و نان دامغانی سوغات گرفتیم و دایی جان به من و همسر عیدی دادن:)

 

 

73.

ساعت دوازده ظهر ، پیک عکس رو آورد ‌و من مشغول تزیین کیک شدم.

بعدازظهر قبلش پاناکوتا درست کرده بودم و قالب تو یخچال بود . از صبح هم سالاد ماکارونی درست کرده بودم.

آخرای کار تزیین کیک زنگ زدم به همسرجان و گفتم پاشو بیا و پایه سلفی ت رو هم بیار.

از روز قبلش کلی سعی کرده بودم که بهش نگم برنامه دارم و کیک و جشن و فلان...

کار کیک تموم شد و رفتم لباس عوض کردم و همون بلوز صورتی گلدوزی داره که مامان خرید رو پوشیدم با شلوار کرمی و کفش صورتی.

آرایشمم کردم و لاک زدم و لحظه ی آخر یه تاج گل صورتی هم گذاشتم و کارم تموم شد.

میز رو چیدم و میوه و شیرینی گذاشتم و کیک و دینگ دینگ همسرجان رسید...

اومد و با پدر سلام و احوالپرسی و تبریک و هدیه بابا رو بهشون داد.

دیگه مشغول عکس گرفتن از زوایای مختلف شدیم و بعد ناهار خوردیم و ماشین بابا رو قرض گرفتیم که بتونیم کیک رو ببریم منزل پدرشوهر.

توی راه محمدآقا گفت از کیک واسه علیرضا هم ببرم پزش رو بدم:)

...

کلی ذوق کرده بود بچه م... میشد از چهره ش خوند که چقدر خوشحاله.

شب هم برای جبران رفتیم کوهسنگی و برام بستنی متری خرید و رفتیم دیزین ترک کباب ترکی خوردیم و خلاصه کلی کیف کردیم دوتایی.

چقدم تشکر کرد و ابراز احساسات و خسته نباشید و کلی بغل و ماچ و بوسه.

 

 

72.

عکس بابا و همسرجان و دوتا داداش هارو گذاشتم کنار هم و روش زدم روزتون مبارک و دوتا قلب زدم و گذاشتم پروفایلم ، بعد حالا این شبهه به وجود اومده که شوهر خواهر آیا با دیدن پروفایل من ناراحت خواهد شد که عکس خودش نیست؟ پیشنهاداتی بوده که حالا عکس رو اضافه کنم اما خب بنظر من اینطوری ضایع تره ...

همسر میگه عکس رو اضافه کن اما اون دوتا قلبش رو بردار...

خب اولن که دوست دارم باشن قلبا بعدم اینکه بنظرم الان عوض کنم ضایس ، یه جوریه ، خوشم نمیاد..

بنظرم نذارم انگار یه طور ِ ریزی ماجرا رو طبیعیش کردم رفته.

نمیدونم.

بعد حالا کلا من اصلا ازش عکس ندارم که بخوام بذارم.

.

اینکه اولین روز مردی همسرجان با تولدش یکی شده هم از اتفاقات جالب این روز هاست. روز سه شنبه بیست و دوم فروردین تولد همسرجان است و همچنین روز مرد.

یک ست تی شرت و شلوار راحتی گرفتم براش و یک پیراهن هم با هم رفتیم و به سلیقه ی خودش خریدم براش.

یکی از عکس های آتلیه مون رو هم میخوام چاپ کنم روی کیک تولدش.

کلی نقشه داشتم که کیکش رو خودم درست کنم و غذا و دسر و دیزاین و خلاصه کلی خوشگلی جات اما از یه طرف این سرما خوردگی کوفتی حالم رو گرفته و از طرفی فردا ظهر سالگرد شوهرخالمه و بعدش همه میریم خونه ی خاله م و من دقیقا کی باید وقت کنم به کارام برسم خدا میدونه...

.

سر شبی اومد حالم رو بپرسه و کلی رانی و پرتقال و لیمو شیرین خریده آورده. هر کار هم کردم خودش نخورد گفت نه تو بخور زودتر خوب بشی...

.

موندم روز سه شنبه اون بلوز حریر سفیدم رو با دامن مشکی بپوشم یا اون بلوز صورتی گلدوزی داره که مامان خریده واسم؟

هر دوتاش خوشگله خب .

 

 

71.

واقعا شما چطور میرید سر خاک عزیزانتون و دلتنگی تون رو برطرف میکنید؟ من که هر دفعه میرم بیشتر جای خالی شون رو حس میکنم.

مخصوصا وقتایی که با همسر میرم ، خیلی بیشتر دلتنگ پدربزرگم میشم... چقدر دوست داشت ازدواجم رو ببینه...

یا شوهر خاله م... هر دفعه که میرم پیشش خیلی بیشتر دلتنگ و غصه دارِ زود رفتنش میشم... خیلی زود بود برای رفتن ...خیییلی.

.

مادرشوهرجان تقریبا ده روزی میشه که رفتن شهرستان برای دیدن پدرشون. 

منم دیگه روزایی که اینجا هستم نقش خانوم خونه رو دارم در آشپزی و کارای خونه .

.

از سر شب گلو درد و لرز دارم ، سرما خوردم فکر کنم.

کلی هم ناز آوردم واسه همسرجان...

برام آبلیمو عسل درست کرد و بعدشم خودش تمام ظرف های ناهار رو شست.

 

 

70.

خب همین الان دیدم که پست مذکور که گفتم دستم خورد و پاک شد خودش بطور خودجوش آپلود شد‌. حالا از کجا و چطوری دیگه قدرت بلاگفاس...

 

69.

من هرچی وقت نداشتم برای نوشتن به کنار ... هرچی اینترنت نداشتم برای نوشتن به کنار ... اما این که یه شب با کلی ذوق اومدم از هدیه ی یهویی همسر نوشتم که درست وسط غر زدن هام بابت دیر اومدنش ، سورپرایزم کرد و کلی هم خوشگل و با حوصله و با ادبیات درست درمون نوشتم و دستم خورد پاک شد دیگه فاجعه بود.

در حدی که گوشیو گذاشتم زمین رفتم تو حیاط کنارش (در حال رسیدگی به پرنده هاش بود) و با بغض نگاش کردم. گفت چیشده؟ منم با جیغ گفتم پاک شد. طفلی مات و مبهوت نگام میکرد:)

هدیه اش هم یک گردنبند با اسم خودش بود.

الانم من دیگه وقت ندارم بنویسم ، آقامون اومدن.

اینم بگم که دیگه معلوم نیست کی بتونم بنویسم دوباره...

شام امشب قرار است مهمان همسرجان باشیم و کوکو قارچ بخوریم.

 

 

69.

شب_منزل همسر

آقای میم با کیسه ای پر از خوراکی های خوشمزه که شامل ژامبون مرغ و قارچ و نان میشود وارد منزل میشود و با صدای بلند میگوید:خانووووم؟؟

مدادخانوم:جان؟ تو آشپزخونه م.

آقای میم وارد آشپزخانه شده و کیسه ی خرید را روی کابینت قرار میدهد.

مدادخانوم گوجه فرنگی و خیار شور میشوید و سپس خرد میکند داخل بشقاب، در همان حالت آقای میم که بعدازظهر یک عدد گردنبد با نام محمد خریده است را به گردن همسرش میبندد‌ و مداد خانوم با ذوق فروان از او تشکر میکند.

 

شب_نشین من

 

مداد خانوم درحالی که چهارزانو نشسته و لم داده به پشتی و یک عدد بالش گرفته بغلش مشغول تایپ کردن خاطرات امروز و به خصوص گردنبند محمد است.

 

شب_کمی قبل تر از رسیدن به منزل همسر

 

مداد خانوم و آقای میم سوار بر موتور به سمت منزل همسر میروند و مداد خانوم کمی تا قسمتی مشغول غر زدن است برای اینکه همسر دیر به دنبال او رفته است.

آقای میم جلوی یک بانک نگه میدارد و از مداد خانوم تقاضا میکند پیاده شود و با اعتراض شدید مداد خانوم مواجه میشود که دیر شده است و به کارهایش نمیرسد اما چاره ای ندارد و بالاخره پیاده میشود تا میم از عابربانک موجودی حسابش را بگیرد اما باز هم غر میزند که تو چرا رمز دوم نداری تا این کارهایت را در منزل انجام دهی.

آقای میم صبورانه در مقابل غر زدن ها ساکت است .

آقای میم از جیبش یک جعبه کوچک در می آورد و به سمت مداد خانوم میگیرد.

آقای میم:ببین چی گرفتم برات.

مداد خانوم:عهههه . زنجیر گرفتی برای حرز جوادت؟

آقای میم:اونو که آره (و از یقه اش گوشه ی زنجیر را گرفته و بیرون میکشد) اما این (اشاره میکند به جعبه) مال شماس.

مداد خانوم در حالی که برای باز کردن جعبه تقلا میکند میپرسد:چی هست؟

و بالاخره جعبه را باز میکند و با یک پلاک محمد مواجه میشود و بسیار ذوق میکند و چشمانش در آن سیاهی شب میدرخشد و دیگر تا رسیدن به منزل غر نمیزند.

 

 

68.

قبلا هم گفتم کاش یک دستگاه ضبط بود که بشه حال ِ خوب ِ لحظه های خوب رو ضبط کرد و در مواقع نیاز پلی کرد و کیف کرد.

مثل دیروز بعدازظهر که اومد دنبالم و منو رسوند خونه ی دوستم که تازه نی نی دار شده. خودش هم همون ورا چرخید تا یک ساعت بعد بهش زنگ زدم و اومد...

خب چقددددر بررام مهم بود مَردَم ازونا نباشه که غر بزنه چه خبره این همه خونه دوستت نشستی...

و محمدم هییییچ اعتراضی نکرد. 

بهش میگم شب بیا خونه ی ما... میگه نه تو بیا بریم و اومدیم اینجا...

الانم در جوار آقاجان دراز کشیدیم و من ثبت خاطرات میکنم.

 

 

67.

این چند روز عید و اومدن داداشم به مشهد باعث شده بود هر روز خانواده دور هم جمع شیم. اولین مهمونی های خانوادگی که من دیگه تک و تنها و بی یار نبودم.

امشب شام خونه ی خواهرجان دعوت بودیم.

و چقدر من به داشتنت افتخار کردم. به سکوت و لبخندت ، به حرف زدن و شوخی هات ، به اینکه چقدر همه کارت به موقع و به اندازه بود.

 

چقدر ذوق کردم وقتی حواست به من بود که میوه نخوردم و تو آشپزخونه مشغول کمک بودم و نصفی از هر کدوم میوه های خودت واسم نگهداشتی.

 

چقدر من تو را عاشق باشم بسه؟؟!!!

 

 

66.

دلم گرفته ، درست همین الان که نیم ساعت هم نیست که از پیشم رفتی.

این اولین شب جمعه ای ِ که پیش هم نمیخوابیم...

 

سرشب زنگ زد : خانوم اگه امشب نیام چی میشه؟

_:بستگی داره دلیلت چی باشه.

+:کارهای هتل.

ناراحت شدم اما سعی کردم شرایط رو درک کنم. 

_:هرطور صلاح میدونی.

+:ده دقیقه دیگه میرسم.

 

میدونستم امشب نمیمونه و باید بعد از شام برگرده اما ته دلم یه نور امیدی بود.

ولی خب نشد.

سعی کردم ناراحتی مو نبینه.

نمیدونم چقدر موفق بودم ولی خب ملاقات های تو جمع بهم نمیچسبه ، از حجم دل تنگیم کم نمیکنه...فایده نداره اصلا...

بارون شدیدی گرفت و گفتم تو این بارون نمیره.... اما رفت..

 

دم ِ رفتن نگفتم بغل خداحافظی... یعنی هر دفعه من باید بگم؟ 

انتظار داشتم خودش بگه اما نگفت.

میدونم فکرش مشغول هتله و دیر رسیدنش اما خب انتظار داشتم بگه...

 

لحظه ی آخر چشمش به چشم هام بود که ببینه ناراحتم یا نه...

بغضمو قورت دادمو خندیدم...

نخواستم بفهمه ناراحتم ، خواستم بدونه شرایطش رو میفهمم.

گفت: بعد از سیزده جبران میکنم!

گفتم:هرچیزی جای خودش.