سه شنبه بود به گمانم که رفتم پیش همسر و امروز بعد از ناهار اومدم خونه .
اونقدر لحظه های با هم بودنمون پر از اتفاقه که دوست دارم ریز به ریز و مو به مو رو یادداشت کنم اما خب اصلا اونطوری که میخوام نمیشه و یا وقت نوشتن رو ندارم.
سه شنبه ساعت نه و نیم شب تصمیم گرفتیم بریم سینما.
من میگفتم زیر سقف دودی و همسر میگفت نهنگ عنبر...
آخرش هم هیچ کدوم نشد و رفتیم رگ خواب ، اونم سانس ساعت دوازده شب..
.
کلی تو خونه سر به سرش گذاشتم که میخوام با همین رژ قرمزم بیام و اونم میگفت نه پاکش کن...
منم پیله که نه ، خوشگله ...
میگفت خب پس کمرنگ ترش کن. ازون کمرنگا بزن روش به تعادل برسه
کمرنگ زدم گفت نه ، هنوزم خیلی خوشگله پاکش کن.
البته کلا قصد بیرون اومدن با اون رنگ جیغ رو نداشتم اما سر به سر گذاشتن همسر لذت بخش است.
.
بلیط رو خریدیم و همسر گفت بریم شام. گفتم این همه تخمه و بادام و میوه استوایی خریدی شام ِ چی بخوریم دیگه؟
میگفت نه اینا شام نیس ، بریم عسگری .
نننننههههه . عسگری نه سنگین میشیم. بریم غذای بد (فست فود) بخوریم.
نه خانوم . عسگری.
نه . غذای بد.
خب تو جوجه بخور.
نه . اون دفعه بد بود جوجه ش.
کباب بخور.
نه.
جیگر بخور.
نه.
کوفت. میخوری؟(با یه قیافه ی خنده دار)
آره^_^
پس میریم عسگری.
.
سه تا کباب گرفتیم با گوجه. تا حاضر شدن غذا منم با میوه ها روی میز m درست کردم و مدل به مدل ازش عکس گرفتم.
کلی نی نی های مردمو نگاه کردیم و حرف زدیم و براشون شکلک درآوردیم.
بعد از شام رفتیم سینما و تا تموم شدن فیلم سانس قبلی کلی سلفی گرفتیم و تخمه خوردیم و بادوم خوردیم و جوک تعریف کردیم.
.
ظهر که بعد از ناهار دراز کشیده بودیم انتظار داشتم که مثل همیشه بغلم کنه و بخوابیم اما خیلی راحت با کلی فاصله روشو کرد اونطرف و گفت من خوابیدم.
من رفتم سمتش و بغلش کردم و شوخی کردیم و خندیدیم و قلقلکش دادم و جیغ زدیم اما ناراحت بودم ، ناراحت ِ ناراحت که نه ... اما حس بدی بود...
هر دفعه که من رفتم سمتش حس بدی داشتم... حس اینکه دارم خودمو به زور بهش تحمیل میکنم.
حسم قوی تر شد و بغض کردم . بغضم قوی تر شد و بالاخره اشکام اومد.
از جاش پرید : چیشد؟
جواب ندادم.
چیشد خب؟ مامانتو خواستی باز؟
جواب ندادم.
خانوم؟ خب چیشد بگو.
جواب ندادم.
حرفی زدم؟
جواب ندادم.
عزیزم؟ببینمت؟
چشامو بستم و جواب ندادم.
بگو خب چیشد؟
سعی میکردم از بغلش برم اما محکم بازوهامو گرفته بود.
تا نگی چیشد ولت نمیکنم بگو .
مدام اشکامو پاک میکردو مدادم میگفت چیشده؟
تا اینکه بالاخره گفتم.
گفتم که دلم نمیخواد هیچ وقت بدون من بخوابی. دوست دارم همیشه مورد توجهت باشم نه اینکه خودمو به زور تحمیل کنم.
آهان. همین؟ ترسیدم خب.
و محکم تر بغلم کرد.
.
لحظه های اولیه ی فیلم تو دلم باز غذای بد خواستم . و چقدر آرزو کردم یه روزی همچین رستورانی داشته باشم.
کم کم عاشقانه ها شروع شد و دست همسر رو گرفتم. تخمه میخورد . بادوم ها رو میداد به من.
.
رسید به چراغ قرمز و منتظر جواب دادن مینا بودیم و هی اروم میگفتیم بگو دیگه بگو ااااه
و وقتی یقه ی لباس اون آقاهه( کامران بود اسمش؟) گیر کرد ، همسر خبیثانه گفت: شب مووووووند!!!
مینا به کامران گفت : حس میکنم بهت میگم توروخدا منو ببر بیرون.
گفتم ببین ... اینم مث منه.
کفشای مینا هم مث کفشای من بود.
مینا شام درست کرد و کلی تدارکات اما کامران گفت شب نمیتونم بمونم.... و حال مینا رو دقیقا فهمیدم .
مینا عصبانی بود و خودشو گربه ی بیچاره میزد و من و همسر غش کرده بودیم از خنده البته بدون صدا^_^
گفتم لیلا حاتمی واقعا دندون نداره؟
.
توی راه تا خونه بررسی میکردیم که چرا کامران همچین شد؟
یعنی از اول همچین بود؟
از سر ترحم مینا رو میخواست؟ نمیخواست اصن؟
مینا ترحم کامران رو عشق برداشت کرد؟
اگه ترحم بود بچه چی بود اون وسط؟
پول اونو میخواست و جوونی اینو؟
و یا چه؟