111.

امشب پیام داد : خانوم چقدر لازم داری برای نمایشگاه بریزم برات؟

اصلا انتظار همچین حرفی نداشتم ازش . خیلی ذوق کردم.

گفتم: فعلا که دارم‌ لازم داشتم بهت میگم. ممنونم که به فکری.

فرستادم . بعد دیدم نننننه پیامم ذوق درونی م رو نشون نداد. گفتم: خیلی خوشبختم که همیشه حواست بهم هست.

گفت: فدات. آدم باید حواسش به عشقش باشه دیگه . چیزی خواستی بگیاااااا

گفتم : چشم.

گفت: فدای چشمات.

.

چهارشنبه ، ماهگرد عقدمونه.

میشه پنج ماه...

خیلی زود گذشت...

خییییییلی خوش گذشت...

میخوام یه جشن کوچولو بگیرم اما نمیدونم کارای نمایشگاه بهم فرصت میده یا نه.

چند تا کیک انتخاب کردم برای مدل ... نمیدونم کدومو انتخاب کنم.

واقعا نمیدونم کدومو...

کاش میشد شما ها بگین کدوم!

 

 

110.

یه هفته س من دارم غذا درست میکنم. هر روز سالاد هم درست کردم ، حتی یک قاشق هم سالاد نخورده...

امروز خواهرم ناهار درست کرد . به من گفت ناهار منو بده. حوصله سالاد درست کردن نداشتم.

سینی ناهارو دادم بهش . خواهرمو صدا زده : یه خیار و گوجه برام بیار!

اگه ماست بیاری میگه سالاد؟ اگه سالاد بیاری میگه ماست؟ اگه هر دوتاشو بیاری از هیچ کدوم نمیخوره .

 

این است اخلاق پدرجان.

 

 

109.

سرم درد میکنه . مثل وقتایی که چایی میخواد بدنت ...

اما از چایی نیست. خوردم خوب نشد.

مغزم گیجه. منگه . وسط زمین و هوام . 

هزارتا چیز تو ذهنمه که دارم بهشون فکر میکنم...

نمیدونم به کدومش بیشتر فکر کنم ، کدومو زودتر حل کنم. 

البته حل کردنی هم نیست . باید بذارم زمانش پیش بیاد و شروع بشه و خودش تموم بشه بره .

دو روز پیش یاسی زنگ زد گفت نمایشگاه از هفتم شروع میشه . هستی؟

هستم؟ آخه الان؟ قرار بود شهریور باشه که.

هزارجور کار دارم برا نمایشگاه.

دیشب رفتیم با همسر یخچال فریزر و تلویزیون و اینا ببینیم...

قیمتا....اووووف...

خونه باید همون نزدیک هتل بگیریم که همسر بتونه اسون بیاد و بره . 

اونطرفا خیلی گرونه آخه ...

میگه برم سمت یه کار دیگه . میگم چیکار؟ میگه مغازه ای چیزی. میگم نمیشه خب، فکر کردی مغازه آسون تره؟ اینجا حداقل خیالت راحته که ته ِ برج پولت تو جیبته.

به زور و با وعده دادن  انبه به خوردم داد. حالم از انبه بهم میخوره. : اگه نصفشو بخوری ده تا خرسی بزرگ اندازه خودت میخرم برات . خوردم اما سه تا تیکه کوچولو . اونم یه عالمه هلو باهاش میخوردم که مزه شو نفهمم.

بعدش گفتم نخری ها.... گفت چرا؟ قول دادم بهت.

گفتم میدونم اما نمیخوام. خرس میخوام چیکار کنم؟

البته میخواستما . از همون موقع دلم گرفته بود..

از همون موقع که از بازار میومدیم دلم گرفت.

بعدش پیام داد: دعا کن خدا اندازه ی دلم بهم بده که از همه چیز بهترینشو برات بخرم.

گفتم : اول راهیم هنوز . تا الانم هیچی کم نذاشتی برام.

دلم گرفته از دیشب .

فکرم تو نمایشگاهه.

سرم درد میکنه.

چایی میخوام.

با گز.

 

 

108.

گفته بودم بلد نیستم نخ گره بزنم؟ بلدم بدوزم اما بلد نیستم نخ رو گره بزنم.

سوزن رو نخ میکنم میدم یکی دیگه گره بزنه .

البته این مطلب تا پنج دقیقه ی پیش درست بود.

من از همین تریبون اعلام میکنم که تونستم نخ گره بزنم و دکمه ی پیراهن همسر رو بدوزم.

اون هم با کمک پدر...

با یه تکه کاموا به طور عملی بهم یادداد :

اینطوری گردش میکنی و ازینطرف درش میاری ، برمیگردونی و زیر ردش میکنی و میکشی بیرون....

و تمام.

 

 

107.

سه شنبه بود به گمانم که رفتم پیش همسر و امروز بعد از ناهار اومدم خونه .

اونقدر لحظه های با هم بودنمون پر از اتفاقه که دوست دارم ریز به ریز و مو به مو رو یادداشت کنم اما خب اصلا اونطوری که میخوام نمیشه و یا وقت نوشتن رو ندارم.

سه شنبه ساعت نه و نیم شب تصمیم گرفتیم بریم سینما.

من میگفتم زیر سقف دودی و همسر میگفت نهنگ عنبر...

آخرش هم هیچ کدوم نشد و رفتیم رگ خواب ، اونم سانس ساعت دوازده شب..

.

کلی تو خونه سر به سرش گذاشتم که میخوام با همین رژ قرمزم بیام و اونم میگفت نه پاکش کن...

منم پیله که نه ، خوشگله ...

میگفت خب پس کمرنگ ترش کن. ازون کمرنگا بزن روش به تعادل برسه 

کمرنگ زدم گفت نه ، هنوزم خیلی خوشگله پاکش کن.

البته کلا قصد بیرون اومدن با اون رنگ جیغ رو نداشتم اما سر به سر گذاشتن همسر لذت بخش است.

.

بلیط رو خریدیم و همسر گفت بریم شام. گفتم این همه تخمه و بادام و میوه استوایی خریدی  شام ِ چی بخوریم دیگه؟

میگفت نه اینا شام نیس ، بریم عسگری .

نننننههههه . عسگری نه سنگین میشیم. بریم غذای بد (فست فود) بخوریم.

نه خانوم . عسگری.

نه . غذای بد.

خب تو جوجه بخور.

نه . اون دفعه بد بود جوجه ش.

کباب بخور.

نه.

جیگر بخور.

نه.

کوفت. میخوری؟(با یه قیافه ی خنده دار)

آره^_^

پس میریم عسگری.

.

سه تا کباب گرفتیم با گوجه. تا حاضر شدن غذا منم با میوه ها روی میز m درست کردم و مدل به مدل ازش عکس گرفتم.

کلی نی نی های مردمو نگاه کردیم و حرف زدیم و براشون شکلک درآوردیم.

بعد از شام رفتیم سینما و تا تموم شدن فیلم سانس قبلی کلی سلفی گرفتیم و تخمه خوردیم و بادوم خوردیم و جوک تعریف کردیم‌.

.

ظهر که بعد از ناهار دراز کشیده بودیم انتظار داشتم که مثل همیشه بغلم کنه و بخوابیم اما خیلی راحت با کلی فاصله روشو کرد اونطرف و گفت من خوابیدم.

من رفتم سمتش و بغلش کردم و شوخی کردیم و خندیدیم و قلقلکش دادم و جیغ زدیم اما ناراحت بودم ، ناراحت ِ ناراحت که نه ... اما حس بدی بود...

هر دفعه که من رفتم سمتش حس بدی داشتم... حس اینکه دارم خودمو به زور بهش تحمیل میکنم. 

حسم قوی تر شد و بغض کردم . بغضم قوی تر شد و بالاخره اشکام اومد.

از جاش پرید : چیشد؟ 

جواب ندادم.

چیشد خب؟ مامانتو خواستی باز؟

جواب ندادم.

خانوم؟ خب چیشد بگو.

جواب ندادم.

حرفی زدم؟

جواب ندادم.

عزیزم؟ببینمت؟

چشامو بستم و جواب ندادم.

بگو خب چیشد؟

سعی میکردم از بغلش برم اما محکم بازوهامو گرفته بود.

تا نگی چیشد ولت نمیکنم بگو .

مدام اشکامو پاک میکردو مدادم میگفت چیشده؟

تا اینکه بالاخره گفتم.

گفتم که دلم نمیخواد هیچ وقت بدون من بخوابی. دوست دارم همیشه مورد توجهت باشم نه اینکه خودمو به زور تحمیل کنم.

آهان. همین؟ ترسیدم خب.

و محکم تر بغلم کرد.

.

لحظه های اولیه ی فیلم تو دلم باز غذای بد خواستم . و چقدر آرزو کردم یه روزی همچین رستورانی داشته باشم.

کم کم عاشقانه ها شروع شد و دست همسر رو گرفتم. تخمه میخورد . بادوم ها رو میداد به من.

.

رسید به چراغ قرمز و منتظر جواب دادن مینا بودیم و هی اروم میگفتیم بگو دیگه بگو ااااه

و وقتی یقه ی لباس اون آقاهه( کامران بود اسمش؟) گیر کرد ، همسر خبیثانه گفت: شب مووووووند!!!

مینا به کامران گفت : حس میکنم بهت میگم توروخدا منو ببر بیرون.

گفتم ببین ... اینم مث منه.

کفشای مینا هم مث کفشای من بود.

مینا شام درست کرد و کلی تدارکات اما کامران گفت شب نمیتونم بمونم.... و حال مینا رو دقیقا فهمیدم‌ .

مینا عصبانی بود و خودشو گربه ی بیچاره میزد و من و همسر غش کرده بودیم از خنده البته بدون صدا^_^

گفتم لیلا حاتمی واقعا دندون نداره؟

.

توی راه تا خونه بررسی میکردیم که چرا کامران همچین شد؟

یعنی از اول همچین بود؟

از سر ترحم مینا رو میخواست؟ نمیخواست اصن؟

مینا ترحم کامران رو عشق برداشت کرد؟

اگه ترحم بود بچه چی بود اون وسط؟

پول اونو میخواست و جوونی اینو؟

و یا چه؟

 

 

106.

لعنت بر سوسک.

همش حس میکنم رو پر و پاچه مه.

.

گفته بودم یه شب تو اتاقم سوسک دیدم بعد مامانم نیومد بکشتش زنگ زدم همسر اومد؟

چسبیده بود به پرده ... اون بالای بالا... نزدیک سقف...

یعنی یه پاش رو پرده بود یه دستش رو سقف...

من حتی اگه میتونستم بکشمش هم دستم بهش نمیرسید...

جیغ و داد هم فایده نداشت و مامانم نیومد . بابا که کلا خونه نبود.

منم زنگ زدم همسرجان اومد.

جالب بود که تا اومدن ِ همسر تکون نخورد از جاش.

.

اگه همین لحظه یکی ازم بپرسه دوست داری چیکاره بشی؟ 

میگم: تبلیغات خمیر دندون😆

بنظرم میتونم موفق بشم.

 

 

105.

اصلا نمیتونم به اسم صداش بزنم... یه جوری میشم... یه جور ِ بد نه ها.... یه جور ِ شرم و حیا دار. 

تو پیام و اینا پیش اومده که بگم : محمد؟؟؟؟ اما خب حضوری نمیتونم.

جلو بقیه باشیم که میگم (محمدآقا) خودمون دوتا هم اگه باشیم (عزیزم و عشقم و همسرجان ) تو خیابون اگه بخوام صداش کنم ( آقا) .

اون البته یه وقتایی به اسم صدام میزنه ... اما خیلی کم... کلا شاید دو سه بار شده که مداد تنها صدام بزنه ، اونم وقتایی بوده که میخواسته از خواب بیدارم کنه .

اکثرا میگه ( خانوم. خانوم جان. همسر . همسر جان. عزیزم م م م ) .

اون روزای قبل عقدمون که صحبت میکردیم اما همیشه میگفت ( مداد جان ن ن ن )

بعد از عقد خیلی کمتر شد مداد جان گفتنش .  یه وقتایی میگه مداد جان که میخواد که ابراز احساسات قلنبه بگه .

مثل الان که دیگه گفتم : ذوق مرگ شدم بسه 

گفت : نه یه وقتایی لازمه برات.

.

لعنت بر سوسک ...

سه نفری نتونستیم بکشیمش...

هدایتش کردیم زیر فرش و پریدیم روش ...

.

مامان و باباش امشب رفتن تهران خونه ی خواهرش .

منم ‌که اینجا درگیر کارای مامانم.

دقیقا چطوری شام و ناهار برسونم بهش؟

باید هتل باشه همه ش.

.

این مسابقه هه هست ، شبکه ی نسیم میذاره جمعه ها.... خانه ی ما...

دیدین؟

دار و ندار خانواده رو ازش میگیرن و یه کارت میدن که توش پونصد تومن پوله ... با اون باید یک ماه زندگی کنن...

مهمونی بدن ، برن . مسافرت برن ... خرید کنن ... قبض پرداخت کنن...

با همسر داشتیم میدیدیم ... بهش میگم شرکت کنیم؟ با حاله !

میگه نههههههه . پونصد تومن؟؟؟؟ ما ماهی پونصد تومن پول آبمیوه و شیر موز میدیم .... نمیشه که ...

میگم خب یه ماه شیرموز نمیخوریم. جالبه مسابقه ش.

میگه نه حرفشو نزن.

ولی من دوست دارم امتحان کنم. یعنی فکر میکنم بتونم اون یه ماه خونه رو بچرخونم...

رفتیم خونه ی خودمون یادم بندازید امتحان کنم.

 

 

104.

روز جمعه عروسی دوست همسر جان دعوت بودیم ، شاندیز بود تالارشون.

ماهم که از شب قبل خونه ی همسر بودیم . البته شبا میرفتیم هتل میخوابیدیم.

بعد از ناهار راه افتادیم سمت خونه ی ما که لباس بپوشم و ماشین بابا رو بگیریم که بریم عروسی...

میخواستم یه کت و دامن ساده بپوشم اما زن داداش و خواهرم پیله کردن که نه ... اون دکلته ی عروسی ِ امیر ُ بپوش ...

میخواستم موهامو سشوار کنم اما باز پیله کردن که نه ... موس بزن . 

دیگه با سرعت تمام لباس پوشیدم و راه افتادیم سمت خونه ی همسر که لباس عوض کنه .

کت و شلوار روز عقدمونو پوشید با همون کروات خوشگله .

خیلی دلم میخواس میتونستیم عکس بگیریم دوتایی اما خب نشد.

رفتنمون که خیلی عجله ای شد ...

برگشت هم اونقد راه دور بود که موهام داغون شد دیگه .

اما خوش گذشت ...

ان شاالله عروسی خودمون^_^

 

 

103.

ساعت دوازده و نیم همسر اومد دنبالم و اومدیم خونه ی مادرشوهر .

همه حرم بودن ، مامان داشت سالاد درست میکرد . 

و بوی خوب زرشک پلو مرغ های خوشمزه ی مامان که خونه رو پر کرده بود.

کم کم همه اومدن و کلی ذوق و تبریک و فلان.

همسر شیرینی و بستنی خرید .

دور هم خوردیم.

بعد از ناهار خانوم ها اومدیم پایین و ظرف ها رو شستیم و مرتب کردیم و آقایون هم بالا خوابیدن. همسر که بالافاصله بعد از ناهار رفت هتل دنبال کار هاش.

عکس هامونو اوردم و با دختر دایی ها و زن دایی دیدیم...

همشون کلی از لباسم تعریف کردن.

مهرنوش گفت: خودتم خوشگلی ولی اینجا خیلی خوشگل تر.

خیلی خونگرم و مهربون.

انگار نه انگار که اولین باره منو میبینن.

داشتم ظرف ها رو میشستم که مامان اومد تو آشپزخونه : ماماااان؟ تو چرا میشوری مداد؟؟؟

گفتم : نه بابا . چه فرقی میکنه . کاری نمیکنم که .

.

دیگه آقایون هم بیدار شدن و اومدن پایین و دور هم بودن . منم اومدم هتل پیش همسر ...

پایین دارن لوستر های پذیرش رو درست میکنن .

کلید یکی از اتاقا رو گرفتم و اومدم بالا.

.

گرسنمه.

 دلم پلو مرغ خواس بازم.

 

 

 

 

102.

دیشب تا دو و نیم تو تلگرام صحبت میکردیم . میگفتم استرس دارم برای فردا ، که امروز باشه...

برای روبه رو شدن با نه نفر از خانواده ی همسر که تا حالا ندیدمشون.

میگفت دوتاشونو که دیدی... 

میگفتم خب حالا ، هفت نفر .

میگفت فردا اونقد کار دارم که نمیدونم کی بیام دنبالت.

.

لوازم آرایش های سر عقدمو از یه پاساژی خریدیم که همشون لوازم آرایش بودن...

اما خب خواهر شوهر بردمون یه مغازه ای که همیشه خودش خرید میکنه .

واقعا جنس خوب داد بهمون..

قیمت گرون بود اما می ارزید . 

فقط من خیلی اذیت بودم ازینکه فروشنده ش آقاس ...

خب آدم چشم چرونی هم نبودا . نگام میکرد ، اما نه ازون نگاهایی که بعضیا میخوان بخورنت...

ولی من کلا معذب بودم . 

یه جور ِ چندشی بود اصن برام.

بعد از اون خودم چیزی میخواستم از جاهای دیگه که فروشنده خانوم بود میگرفتم اما خب انصافا اون مغازه جنس اصل داد بهمون چون کیفیتش قشنننگ قابل مقایسه ست.

حالام خط چشم و تافت میخواستم برا عروسی جمعه ، مونده بودم چیکار کنم...

گفتم همسر خودش بره ازون مغازه هه بخره ...

یه هفته س بهش گفتم ، گفته چشم.

هنوز که نرفته.

.

دیشب وسط صحبت هامون ، یکی از عکسای دو نفری طرقبه رو فرستاد و نوشت : دلم مداد خواست 😔😔😔

دیدن اون خنده های از ته دلمون تو عکس وقتی سرم روی شونه ش بود...

چنان ذوقی کرده بودم که میخواستم جیغ بزنم...

خیلی عکس خوبی بود .

یه خنده ای درست شبیه اون عکس کارتونی که روی پروفایلم دارم...

دلم خواست این عکسمونم بذارم...

حیف که نمیشه ....حیییییف...

اما گذاشتم رو صفحه گوشیم ، هی نگاه کنم هی کیف کنم...

.

ساعتو نگا.

بعد از نماز خوابم نبرد دیگه .

استرس امروزه؟

دستشویی هم رفتم ، نداشتم که .

از بس بیدار بودم گرسنه م شد باز .

 

 

 

101.

اصلا عادت به هندزفری ندارم... الان همش فکر میکنم بقیه هم میشنون... هی نگاشون میکنم ببینم عکس العملشون چیه ... نمیگن چرا گیر کردی رو این آهنگ؟

.

عکسایی که شب عقدمون با گوشیم گرفته بودیم ، عکسای تولدش ، عکسایی که طرقبه گرفتیم ، عکسایی که رفتیم با المان های شهری گرفتیم...

همه رو ریختم رو فلش و چاپ کردم...

چه حس خوبیه وقتی میبینمت کنارم...

وقتی خودمو تو بغلت میبینم در حالیکه هر دومون از ته دل میخندیم...

.

خدایا؟

این حال خوبو به همه بده.

.

فردا ناهار میرم خونه ی مادر شوهر برای دیدن اقوام.

.

اصلا حالشو ندارم.

خیلی خسته م.

.

یه گزینه ی *رضوانه* هم گذاشتم برا اسم دخترمون.

به همسر نگفتم هنوز.

.

خوابم میاد اما دوست ندارم بخوابم.

همسر پیش مهموناست ، بهش زنگ زدم جواب نداد.

 

 

100.

بابابزرگ و دایی و خانواده دارن میان مشهد؟؟؟

اونم دقیقا الان که من درگیر مامانمم؟؟؟

ای خدا ...

قوم شوهر ِ وقت شناس...

اون از جاری ...

اینم...

گریه دارم الان.

 

 

99.

خیلی وقته ننوشتم‌ . اتفاق زیاد بود برای نوشتن اما وقت کم‌ .
اونقدر کم که حتی وقت بسته خریدن و نت گردی نداشتم‌ . هیچ کدومتون رو هم نخوندم...
الان نمیدونم از کجا شروع کنم به تعریف کردن!
.
یه موجودی داره از درون قلقلکم میده که برم کلاس خیاطی ، هیچ وقت علاقه نداشتم به خیاطی اما الان حس میکنم بدم نمیاد.
.
مامانم از دو سال پیش دکتر بهش گفته بود که باید یه جراحی انجام بده که به علت دوران طولانی نقاهت و سنگین بودن عمل مامانم نمیرفت سمتش .
تا اینکه مجبور شد و روز بعد از عید فطر رفتیم بیمارستان.
الان هم من شدم پرستار بیست و چهار ساعته...
البته نوکر مامانمم هستما اما خب مهمون میاد و میره .
همش باید خونه تمیز باشه.
چایی به راه باشه.
میوه شسته شده و خنک باشه.
ظرف شیرینی پر باشه.
لباسم مرتب باشه.
ناهار یه مدل غذا برای مامان بپزم یه مدل برای خودمون.
حواسم به کمپوت خوردن و دارو خوردن مامان باشه.
بقیه هم هستنا....خواهرم....زن داداشم...
اما خب مامانم با من راحت تره.
بعدم اونا بچه دارن ، وقتی میان بیشتر شلوغ میشه.
الانم میان اما زود میرن.
.
تو همون دو روزی که مامانم بستری بود ، جاری جان تشریف آوردن مشهد...
با چه وضعیت هول هولکی من میومدم خونه و خواهرم میرفت پیش مامانم تا من برم جاری ببینم...
البته دختر خوبی بود .... خوشم اومد ازش...
گرم و با محبت...
دقیقا سه سال از من بزرگتره.
.
وام ازدواج رو هم گرفتیم ، به همسر بخاطر جانباز بودن پدرشوهر بیست تومن وام دادن... به من ده تومن...
اما خب هر دوتا وام رو همسر گرفت.
.
رفتیم لوازم قنادی که آرد بخرم یهو چشمم افتاد به چاقو برقی...
این فروشگاه زیاد میرم اما هیچ وقت ندیدم چاقو برقی داشته باشه.
نشون همسر دادم گفتم : چاقو برقی بهت میگفتم اینه...
اونم خرید... بی معطلی...
ازون خوشگلاش هم هست...
ازونا که خودش تخته چوبی داره...
استند داره.
قرار شده صبر کنم عید غدیر بهم عیدی بده . خخخخخخ
.